سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه.
دعوای بین آیت الله تبریزیان (و همفکران ش) و پزشکان دانشگاه رفته (و طرفداران شون) به نظر خنده دار و مضحک میاد. دقیق تر که به حرفهای دو گروه گوش بدید میبینید که هر دو طرف هم یه چیزهایی میگن که نمیشه به سادگی از کنارش گذشت. تبریزیان میگه (به دکترها) : شما ها اگر راست می گید و حرفتون علمیه چرا هر روز حرفتون رو عوض می کنید؟ چرا یه روز یه قرص معرفی می کنید برای فلان درد و مرض و فردا یه قرص دیگه معرفی می کنید؟ چرا فلان قرص رو جمع کردید به خاطر این که عوارض جانبی داره؟ چرا برای یه بیماری هر روز یه علت جدید کشف می کنید؟ مگه حرفاتون بر پایه ی علم نیست؟ پس چرا این همه تناقض؟ چرا این همه نسبیت؟ در عوض حرف ما از 1200 سال قبل تا الان ثابت بوده: روغن بنفشه و دیگر هیچ.
از طرف دیگه دکترها هم جواب میدن: این نسبی بودن اصلا مزیت اصلی پزشکی مدرنه. ما هر روز اطلاعات مون رو به روز می کنیم و اطلاعات قدیمی رو دور می ریزیم. کتابهای پزشکی هر چند سال یه بار از بازار جمع میشن و ورژنهای جدیدی جاش رو میگیرن. به همین دلیل هر روز دنبال درمانهای موثر تر می گردیم: درمانهایی با عوارض جانبی کمتر، هزینه ی کمتر،طول درمان کمتر و ... . عوض ش ما همون حرفهای 1200 سال قبل رو تکرار می کنید و هنوز درباره ی خیلی از بیماری ها (مثلا انواع سرطان) حرفی برای گفتن ندارید.
این دعوا البته محدود به ایران نیست. از زمانی که گالیله و نیوتون و هاروی بنیان علم مدرن رو گذاشتن و به سلطه ی علوم ارسطویی پایان دادن، این جور دعواها همیشه در همه جای دنیا جریان داشته. به عنوان نمونه بریم سراغ آمریکا.
توی آمریکا داروینیسم عملا نادیده گرفته شد تا حدود 1920. اما با ورود داروینیسم به کلاسهای درسی بسیاری از والدین (و البته خود معلمها) واکنش نشون دادن و در نتیجه در سال 1925 قانونی اومد که در بسیاری از نقاط آموزش داروینیسم کنار گذاشته شد. تازه از دهه ی 60 بود که دوباره آموزش داروینیسم داشت جا می افتاد اما هر روز یکی میرفت و بر علیه ش شکایت می کرد. در مورد کیس مک لین-آرکانزاس قاضی دادگاه از یه فیلسوف علم خواست که به عنوان شاهد و مطلع به دادگاه بیادش و نظر بده. بحث بر سر این بود که والدین ادعا می کردن که خلقت گرایی یه نظریه ی علمی هست در کنار داروینیسم. اگر به داروینیسم فرصت داده میشه که در مدارس تدریس بشه باید همون امکانات هم برای خلقت گرایی در نظر گرفته بشه. حالا خلقت گرایی چیه؟ خلقت گرایی همون حرفهای عهد عتیق هست که یه سری بیولوژیست و فیلسوف و ... دین مدار اومدن و بهش رنگ و بوی علمی دادن. قاضی دادگاه اعلام کرد که یه نظریه ی علمی باید 5 تا مشخصه داشته باشه:
و بر اساس همین موارد دعوای خلقت گرایان رو رد کرد و این نظریه رو یه نظریه ی علمی ندونست.
***
اما این سوال واقعا برای بنده و شما مطرح هست که یه حرف ( یا نظریه) علمی واقعا چیه؟ مثلا جایی که من کار می کنم بچه های محلی چون اکثرشون سی بورن هستن به راحتی آسمون رو نگاه می کنن و با تشخیص جهت باد وضعیت آب و هوای فردا رو پیش بینی میکنن. آیا اونها دارای علم هواشناسی هستن یا علم هواشناسی رو فقط میشه تو سازمان هواشناسی پیدا کرد؟ چه فرقیه بین یه شکسته بند و یه جراح ارتوپد وقتی که دارن بازوی در رفته ی یه نفر رو جا میندازن؟ هر دو شون تقریبا یه کار می کنن. چرا به یکی شون باید بگیم کارش پایه ی عملی داره و به دومی بگیم که کارش پایه ی علمی داره. (یه شکسته بند بود تو کرج که وقتی میرفتی پیش ش میگفت باید عکس رادیوگرافی بیاری).
خلاصه اینکه علم چیه؟ نظریه ی علمی چیه؟ دانشمند کیه؟ چه وسایل و چه کارهایی میکنه که بقیه ندارن یا نمی کنن؟ اصلا علم به واقعیت های بیرون از ذهن ما راه میبره یا نه؟ اصلا واقعیتی بیرون از ذهن ما وجود داره یا ما فقط توی یه ماتریکس گیر کردیم؟ و سوالاتی از این قبیل رو یه رشته از فلسفه جواب میده به نام فلسفه ی علم. فلسفه ی علم یه زیرشاخه از فلسفه است که سابقه نسبتا اندکی داره. فلسفه ی علم (به عنوان یه شاخه مستقل) تقریبا در قرن نوزدهم شکل گرفت. فیلسوفان علم وظیفه ی خودشون می دونن به سوالات بالا جواب بدن. البته این سوالات سوالاتی هستند که هنوز بعد از حدود 200 سال درباره شون بحث و اما و اگر هست. یعنی اینکه هنوز فلاسفه ی علم به یه جمع بندی کامل درباره هیچ کدوم نرسیدن. حالا اگر دوست دارید که ببینید توی دعوای روغن بنفشه و فایزر طرف کدوم رو میخواهید بگیرید. بد نیست که اپلیکشین کست باکس رو روی گوشی تون نصب کنید و برید اونجا و پادکستهای فلسفه ی علم را از اینجا گوش کنید.
تا همه ی قسمتها رو گوش نکردی حق نداری با من حرف بزنی.
نگو که نگفتی.
امپراطوری عثمانی در سال 1324.
فتح جزیره امرالی در دریای مرمره(1308 م.) اولین گام عثمانی های برای تبدیل شدن به یک قدرت دریایی در حوزه ی مدیترانه بود. ناوگان عثمانی در سال 1321 برای اولین در تراکیه نیرو پیدا کرد. اولین قلعه ی عثمانی ها در خاک اروپا در سال 1351 م. و دومی در سواحل آسیایی تنگه ی استراتژیک بسفر و در نزدیکی قسطنطنیه در سال 1352 م. ساخته شدند. هر دو ساحل تنگه ی استراتژیک داردانل نیز توسط عثمانی ها فتح شد. در سال 1373 م. اولین عثمانی ها در سواحل مقدونیه در دریای اژه پیاده شدند و در خاک اروپا پیشروی کردند. در سال 1366 هم سالوینیک را محاصره کردند. فتوحات عثمانی ها در سالوینیک و مقدونیه در سال 1387 به پایان رسید. بین سالهای 1387 و 1423 ناوگان عثمانی به گسترش امپراتوری عثمانی در شبه جزیره ی بالکان و سواحل دریای سیاه آناتولی کمک کردند. به دنبال اولین حمله به مستعمرات ونیز در موره، اولین جنگ عثمانی و ونیز (1423–1430م.) آغاز شد. در این جنگ، نیروی دریایی عثمانی با فتح سینوپ (1424م.) ، ازمیر (1426م.) و بازپس گیری مجدد سالوینیک از ونیزی ها (1430م.) همچنان به گسترش امپراتوری عثمانی در دریای اژه و دریای سیاه کمک کرد. آلبانی نیز با عملیات آبی-خاکی بین سالهای 1448 و 1479 توسط ناوگان عثمانی دوباره تصرف شد.
![]()
امپراطوری عثمانی در سال 1451 میلادی.
ترجمه ی آزاد از اینجا.
من اصولا حوصله ی مناسبتی نوشتن ندارم.... کار بیهوده ایه... کاری اگر بخواد موندنی باشه باس فارغ از چارچوبهای زمانی باشه... اما بعضی وقایع تاریخی هستن که به سادگی نمیشه ازشون گذشت. مخصوصا وقتی توی کشوری زندگی کنی که دولت اون خودش رو رسما مسئول خیر و صلاح و خوشبختی 1.8 میلیارد نفر مسلمان بدونه و در حرکتی که بر ضد مسلمانان اجرا بشه (از سین کیانگ چین تا روهینیای برمه تا جنوب لبنان و نوار غزه و کوه و کمرهای بوسنی) واکنش نشون بده.
داستانی که به صورت خلاصه بهش اشاره میکنم (و خودتون بعدا سر فرصت میتونید برید و دنبالش کنید) داستان قتل عام شیعیان هزاره افغانستان در محله ی افشاری کابل به دست نیروهای شبه نظامی طرفدار برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود در شب 21 و روز 22 بهمن 1371 است.
رژیم کمونیستی افغانستان که سقوط کرد قرار شد یه حکومت موقتی بر سر کار بیاد تا سر فرصت گروه های شبه نظامی و احزاب سیاسی افغانستان بر سر نظام جدید سیاسی به توافق برسند و قانون اساسی جدیدی رو تصویب کنند. اولش قرار شد یه دوماهی صبغت الله مجددی کنترل دولت رو در اختیار بگیره و بعد قدرت رو تحویل برهان الدین ربانی (مهمترین متحد سیاسی جمهوری اسلامی در افغانستان) بده. برهان الدین ربانی هم خودش قرار بود تا 6 ماه بر سر کار باشه اما بعد از شش ماه با نشان دادن انگشت شصت خود پاسخ دیگر احزاب افغانستان را داد و باعث شد که پاکستان و سعودی (که میلیارد ها دلار توی افغانستان کاشته بودند و حالا منتظر فصل درو بودند) احساس مال باختگی بکنن.
در این وسط حکمتیار ( که مهره اصلی پاکستان و سعودی در اون زمان بود) رفت به سمت وحدت با مزاری (فرمانده ملیشیای هزاره و رییس حزب وحدت اسلامی) برای گرفتن حال ربانی و مسعود. اتحاد تاکتیکی این دو قدرت نظامی (که با منافع سیاسی جمهوری اسلامی در تضاد بود) با راکت پراکنی به کابل زنگهای خطر رو برای ربانی و شاه مسعود به صدا درآورد. احمد شاه معسود (وزیر وقت دفاع) هم در عوض شروع کرد به یارگیری از گروه های رقیبی مثل حزب اتحاد اسلامی عبدالرب رسول سیاف و حزب حرکت اسلامی محمد آصف محسنی (روحانی شیعه پرورش یافته در قم و متحد مهدی هاشمی معدوم).
شب 21ام بهمن گلوله بار منطقه ی افشاری (که اقوام هزاره و قزلباش و چن تایی اقلیت قومی دیگه در اونجا ساکن بودن) توسط نیروهای دولتی و متحدین ش آغاز شد. مزاری ظاهرا از قبل خبردار شده بود ( یا هرچی) و دم به تله ی مسعود نداد. نیروهای دولتی به سرعت مواضع دفاعی حزب وحدت اسلامی و متحدینش رو در هم کوبیدند و وارد محله افشاری شدند. کشت و کشتارها تا فردای اون روز ادامه پیدا کردن. اون چه در اون شب و روز در افشاری اتفاق افتاد رو نمیشه به دقت توضیح داد. اطلاعات موجود به شدت پراکنده و بایاس شده هستند. تعداد کشته های هزاره ها رو بین80 تا 250 و مفقودین را بین 700تا 800 نفر گزارش کرده اند اما از اونجایی که اصولا در افغانستان هر غیرنظامی میتونه یه آکا-47 دستش داشته باشه و یه سرباز بالقوه به حساب بیادش نمیشه گفت که این تلفات واقعا به مردم غیرنظامی وارد شده و یا اینکه تعدادی از ملیشیای هزاره و غیره هم توشون بُرخوردن. از اونجایی که بعد از این جریان یه کمیته حقیقت یاب درست و حسابی تشکیل نشد و هیچ وقت (تا به امروز) برای عاملان و مجریان این جنایت دادگاهی برگذار نشد بعید هست که هیچ وقت ابعاد واقعی این جنایت رو بفهمیم. گزارشهایی از ریپ زنان و دختران هزاره هم در فضای مجازی وجود داره که به وضوح بایاس دارن ولی با شناختی که من از اوضاع خر تو خر کابل در اون دوره به یاد دارم همچی بعید هم نیست که در سطح محدود(یا نامحدود) این اتفاق هم افتاده باشه.
خلاصه اینکه زیر گوش جمهوری اسلامی و با چراغ سبز ( یا دست کم چشم پوشی) مسئولان وقت سیاست خارجی وقت ایران متحدان و حقوق بگیران ایران در افغانستان در یک حرکت نظامی برای از میان به در کردن رقبای سیاسی خودشون بزرگترین جنایات جنگی و نسل کشی ده سال آخر قرن بیستم در افغانستان را رقم زدن.
اسناد وزارت امور خارجه ایران از واقعه منتشر نشده (یا اگرم منتشر شده من ندیدم) ولی بعید میدونم که این عملیات نظامی بدون اطلاع ایران انجام شده باشه. هم برهان الدین ربانی و هم شاه مسعود متحد نزدیک ایران بودن و به علاوه محمد آصف محسنی عملا مهره ایران به حساب می اومد. حتا اگر فرض کنیم که دولت و نیروهای متحد با اون بدون اطلاع دادن به جمهوری اسلامی فاجعه کشتار افشاری رو رقم زدن میتونیم مطمئن باشیم با وجود عوامل اطلاعاتی متعددی که ایران در گروه های مختلف جهادی افغانستان داشته حتما عناصری در سطوح میانی وزرات امور خارجه و سپاه قدس (البته اون موقع سپاه قدس با این تعریف فعلی وجود نداشته) از جریان خبر داشتند.
خلاصه قهر و آشتی های جمهوری اسلامی با احمد شاه مسعود، اتحاد تاکتیکی با آمریکا برای برانداختن طالبان، به رسمیت شناختن دوفاکتوی طالبان توسط آقای ظریف، چشم بستن بر فجایعی مثل حادثه ی افشاری، بستن عابر بانکها و سیم کارتهای برادران و خواهران افغانستانی ساکن در ایران، عدم توافق بر سر سهم آب ایران از رود هیرمند و هزاران مورد این چنین نشون میده که جمهوری اسلامی از یک خلأ اساسی در طرح ریزی استراتژیکی سیاست خارجی در افغانستان رنج میبره. جمهوری اسلامی در افغانستان برای خودش یه کلاف سردرگم درست کرده که بازکردن اون غیرممکنه شده. معلوم نیست که اصلا اهداف ما در افغانستان چیه؟ برای رسیدن به این اهداف چه راهکار هایی تعریف شده؟ برای اجرایی کردن این راهکارها از چه ابزارهایی قرار هست که استفاده بشه؟ و دست آخر اینکه متحدین سیاسی ایران در این بازی چه کسانی هستند؟
اون چه قضیه رو تاسف بارتر کرده این هست که با وجود این همه هزینه ای که ایران در افغانستان میکنه (و البته از بیت المال نه از جیب آقای ظریف یا متحدین نظامی ایشون چون ایشون هم بدش نمیاد که تیشرت با آرم من هم سپاهی هستم رو تنش بکنه) تمام صادرات ما به این کشور 1325 میلیون دلار بوده.... یعنی عملا بازار افغانستان رو واگذار کردیم به چین و هندوستان و پاکستان در عوض دلمون خوشه به ... واقعا دلمون خوشه به چی؟ اگه فهمیدی به ما هم بوگو...
انقلاب انقلاب انقلاب اسلامی
جسم من جان من روح من تو را حامی
ای خونبهای شهیدان
پرثمر نهال ایمان
ای شعله های فروزان
جلوه ی خروش انسان
پاس می دارمت ز جان
ای گرفته سامان
ز خون جوانان
یادگار یاران
ای انقلاب انقلاب انقلاب
ای ز تو گریزان
تبهکار دوران
ای غریو طوفان
ای انقلاب انقلاب انقلاب
تویی تویی تو
حاصل شکنجه ها
وعده های انبیا
هدیه ی خدا به خلق ما
تویی تویی تو
دست قدرت خدا
حالیا بر آمده
از آستین توده ها
روزها کوشم و شب نخوابم
پاس می دارم از انقلابم
با نثار جانم
تا مگر توانم
بر ثمر رسانم
ای انقلاب انقلاب انقلاب
جان چه ارزدم گر
من فدا کنم در
راه پاک این خونین
انقلاب انقلاب انقلاب
به کف مسلسلم
عزم همچو آهنم
در کمین دشمنم
تا که ریشه اش
ز بن کنم
اگر دمی خدا
فرصتی دهد مرا
جان خود کنم
بهر خاک پاک میهنم
روزها کوشم و شب نخوابم
پاس می دارم از انقلابم
سال 58 که شد در دهه ی مبارکه فجر این سرودها رو تکرار کردن اما از سال بعدش دیگه فتیله این سرود رو کشیده بودن پایین. ماه عسل حزب توده (بزرگترین تشکل سیاسی چپ در ایران) با حکومت سر جنگ با عراق تموم شد. یواش یواش تمام نیروهای چپ سرکوب شدن و خوبی ت نداشت که توی سرودهای انقلابی واژه های مثل: طوفان و خلق و توده استعمال بشه.
سال 93 اما دوستان مذهبی شاهکار دیگری خلق کردن. یه تعدادی کلمات مثل: رهبر و اعتقاد و کربلا و امام حسین رو قاطی سرود بالا کردن و اون رو توی جشنواره فلیم عمار به خورد جماعت حاضرین دادن.
حقیقت میدونید چیه؟ با تموم هزینه و امکاناتی که به دست مذهبیون دادن از بعد از انقلاب به بعد اما چشمه خلاقیت این بندگان خدا بدجور خشک شده. شاید فقط عصای حضرت موسی (ع) بتونه براشون کاری بکنه. هنوزم بهترین نقاشی های مذهبی ما کار آدمهایی مثل فرشچیان و آقامیری هست. بهترین موسیقی ما مال آدمهایی مثل ناظری و خدابیامرز شجریان هست. در بقیه زمینه های هنری هم همین طور. نگاه کنید به معماری مجلس شورای اسلامی. هر جا که بچرخید همین خشکیدگی خلاقیت رو می بیند. فقط توی سینما بود که یه چن تا اثر خوب مذهبی مثل فیلم روز واقعه و سریال امام علی و ... رو ساختیم. همین و بس. بودجه ها میلیاردی و افشینسی در حد زیر صفر.
اگر دوست داشتید این سرود انقلابی را در این ایام مقدس دهه فجر و به یاد انقلاب 57 گوش بدید که می تونید به لینکهای زیر رجوع کنید.
ورژن بچه گونهاین هم ورژن بچه حزب الهی ش:
عشق اشتباه فاحش یک فرد در متفاوت دانستن یک آدم خیلی معمولی از بقیهٔ آدمهای معمولی است .
جورج برنارد شاو
![]()
دیشب دوباره (برای بار سوم فکر کنم) قهرمان رو دیدم. اینبار به جای تمرکز بر جنبه های اکشن و رزمی فیلم فکرم را متوجه جنبه های فلسفی تر داستان کردم. به نظرم این فیلم یکی از بهترین هدایایی بود که کارگردان بزرگی مثل ژانگ ییمو می توانست به دولت کمونیستی چین اهدا کند.
خلاصه داستان این است که یک آدمکش ماهر برای انتقام از نابودی کشورش به دست امپراطور چین سعی می کند تا با سه نفر دیگر از دشمنان امپراطور هم دست بشود و به درون کاخ امپراطور راهی پیدا کند. ییمو مضمونهای فرعی زیادی را در فیلمش نشان میدهد از جمله رابطه ی بین هنرهای رزمی و خطاطی و موسیقی، روابط استاد و شاگردی و ... اما مهمترین مضمون فیلم شرایط کشور داری در کشوری مانند چین است. پیام ییمو به بیننده به صورت فهرست وار:

دیدن این فیلم به کسانی که دوست دارند صحنه های رنگی و کارت پستالی ببینند توصیه می شود و به کسانی که با هر نوع دیکتاتوری سر ناسازگاری دارند توصیه نمیشود. لازم به توضیح نیست که اگر این گونه دیکتاتوری ها در تاریخ جواب میداد امپراطوری چنگیز و تیمور و .... تا حالا ادامه پیدا کرده بودند. حکومت کردن به ویژه در عصر جدید نیاز به مهارتهایی دارد که در ذهن بزرگترین نوابغ فلسفه و سیاست قبل از رونسانس نمی گنجد.

بحث ولایت فقیه که پیش میاد همه شریعتی(لعنة الله علیه) مادر مرده رو مقصر می دونن که کتاب امت و امامت رو نوشت و ولایت فقیه رو تئوریزه کرد. در صورتی که بحث ولایت فقیه هیچ ربطی به ژیگولو کراواتی هایی مثله علی شریعتی نداشت و هر شیعه دوازده امامی که بدون غرض و مرض بشینه و اسناد دینی تشیع رو مطالعه کنه خودش بای دیفالت می تونه ولایت فقیه رو ازش استخراج کنه نگاه کنید به فرمایشات شهید مرتضی مطهری در کتاب «امامت و رهبری» (ص ۸۰(
مسئله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصی برای خود معین کرده است که او در سطح افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنایی است، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست. همان طور که در زمان پیغمبر نمی گفتند که پیغمبر فقط پیام آور است و وحی به او نازل می شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رأی بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم قرار دهند یا شخص دیگر را . . .پیغمبر اوصیای دوازده گانه داشته است . . .با وجود چنین کسانی برای بیان احکام اسلامی، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست . . ..
خلاصه فرمایشات شهید مطهری اینه که با وجود ولایت فقیه چه نیازی هست به انتخابات و دموکراسی و این سوسول بازیها؟

یکی از دوستان (که البته نظرمن رو درباره ی سربازی اجباری می دونه) ازم خواسته که درباره ی این قضیه توضیح بدم. ببین آقا رضای عزیز! سربازی اجباری یه ظلم آشکار به نیمی از جمعیت هست. در حالیکه شما بهترین ایامی رو که می تونید برای رشد خودتون از شون استفاده کنی در پیش دارید به زور شما رو می برند یه جایی که کمترین فایده رو برای زندگی شما نداره .... اسما قراره شما رو ببرند ازتون استفاده بکنن برای دفاع از میهن درسته؟ اما کدوم دفاع؟ کدوم مرز؟
شما رو می برن یا می کنن راننده یا می کنن شاگر آشپز یا می کنن ظرفشور یا بلیط پاره کن خط واحد یا یه اوپراتور ماشین زیراکس و هزاران هزار شغل احمقانه دیگه ای که کوچکترین ربطی به دفاع از کشور ندارن.
مسئله بعدی این هست که بر اساس اصول اسلام (که به ما یاد دادند) بیگاری کشیدن از افراد آزاد (و نه برده ها) وجود نداره... یعنی وقتی کسی کاری کرد باید براش مزد تعیین بشه... مزد سربازی رو هم که همه میدونید از مزد کارگر ساده قانون کار خیلی خیلی کمتره... پس حتا اگر یه چندر قاز هم به سرباز بدن باز دارن ازش بیگاری می کشن.
مسئله بعدی ترش هم اینه که سربازی با اصول قانون اساسی هم در تضاد هست. یعنی اینکه طبق قانون اساسی همه مردم (زن و مرد) در برابر قانون برابرن... اگر قرار بردفاع باشه همه باید تفنگ بردارن و دفاع کنن... این مسخره بازی که مردها فقط می تونن بجنگن و زنها نمی تونن مال قبایل عقب افتاده ی آفریقا در قرن نوزدهم هست نه کشورهای پیشرفته قرن بیست و یکم.
پس از سه بعد (انسانی، اسلامی و قانونی) سربازی اجباری محکومه
حالا شما می پرسی با اختیاری کردن سربازی و حقوق بگیر کردن سرباز (مثل انگلیس) مشکل حل میشه و ارتش کشور حرفه ای میشه. جواب من یه نه محکم هست. نه برادر! برای داشتن یه ارتش حرفه ای باید همه چی مون حرفه ای بشه. یعنی اول قانون گذار که باید بودجه تصویب کنه با دید حرفه ای به ارتش نگاه کنه... اون که بودجه رو می نویسه در دولت باید دیدش حرفه ای باشه نسبت به ارتش... خود آقایون ارتشی نسبت به خودشون غیرت داشته باشن و نسبت به شغلشون حرفه ای برخورد کنن... سازمانهای شبه نظامی که کوچکترین دید حرفه ای نسبت به کارشون ندارند و فرق موشک کروز و هواپیمای مسافربری رو نمی تونن توی کله پرسنلشون فرو بکنن یا باید حرفه ای بشن یا منحل بشن ... تجهیزات حرفه ای برای نفرات نظامی خریداری بشه ... صنایع نظامی مون به صورت حرفه ای اداره بشن و به صورت حرفه ای ابزار و لوازم نظامی تولید کنند ... خلاصه اینکه سرباز فقط یه حلقه کوچک از یه زنجیر هست... اگر همه این حلقه ها درست به هم چفت بشن مشکل حرفه ای شدن نیروهای نظامی حل میشه... اگر هم نه که نخیر
از دید من بهترین چاره برای ایران در حال حاضر تعطیل کردن تمامی نیروهای نظامی بلااستثنا هستش.... کوپ نکن دادا! نترس چیزی نمیشه.... چیزی شد من خودم جمع ش می کنم... این همه هزینه و بریز و بپاش که برای امنیت راه انداختن همه ش کشکه... تاریخ حرف منو تایید می کنه
والسلام من التبع الهدی
رضاکیانی موحد