جنگها و تاریخ

من فقط یه آینه م

جنگها و تاریخ

من فقط یه آینه م

چگونه سه خطای شناختی، یک انتخاب دفاعی را به خطایی راهبردی تبدیل کردند؟


این مقاله بازنویسی  یادداشتی است که در جریان جنگ ایران و اسرائیل در روز 26 خرداد 1404، با هدف نقد بازدارندگی مبتنی بر انباشت موشک‌های بالستیک جمهوری اسلامی نوشته شده است. فرضیۀ اصلی آن است که تمرکز نامتوازن ج.ا.  بر موشک‌های بالستیک، افزون بر عوامل سیاسی و نظامی، ممکن است تحت تأثیر سه خطای شناختیِ «تثبیت ذهنی»، «سوگیری تأییدی» و «تشدید تعهد به تصمیم پیشین» شکل گرفته و استمرار یافته باشد.


ضرب‌المثلی معروف می‌گوید: «شکست یتیم است، اما پیروزی هزار پدر دارد»

 فضای تبلیغاتی پیرامون عملیات‌های «وعدۀ صادق ۱، ۲ و ۳» یادآور همین ضرب‌المثل است؛ با این تفاوت که در روایت رسمی، حتی نتایجی که نیازمند ارزیابی انتقادی‌اند، به‌سرعت در قالب پیروزی بازنمایی می‌شوند. تصاویر شلیک موشک‌ها، گزارش‌های اصابت و نمایش قدرت تخریب، چنان برجسته می‌شوند که گویی نفس شلیک موشک، معادل تحقق اهداف نظامی و راهبردی است.


اما پرسش اصلی این نیست که ایران چند موشک شلیک کرده یا چه تعداد از آنها به اهداف خود رسیده‌اند. پرسش بنیادی‌تر این است: چگونه نظامی که طی چند دهه، موشک بالستیک را به یکی از مهم‌ترین ارکان قدرت بازدارندگی خود تبدیل کرده بود، نتوانست صرف برخورداری از این توان را به تضمینی برای جلوگیری از حملۀ دشمن تبدیل کند؟


برای یافتن پاسخ، باید از میدان جنگ فراتر رفت و به شیوۀ اندیشیدن سیاستگذاران ایرانی بازگشت؛ به فرایندی که در آن، یک تجربۀ تاریخی به باور راهبردی تبدیل شد، شواهد تأییدکنندۀ آن بر شواهد مخالف غلبه یافت و سرمایه‌گذاری‌های گذشته، بازنگری در همان باور را دشوارتر کرد.


این فرایند را می‌توان با سه خطای شناختی توضیح داد.

۱. تثبیت ذهنی

برای درک ریشه‌های راهبرد موشکی جمهوری اسلامی، باید به تجربۀ جنگ ایران و عراق و سپس جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بازگشت. ایران در جریان جنگ هشت‌ساله، حملات موشکی عراق و جنگ شهرها را تجربه کرده بود. این تجربه نشان داد که موشک‌های بالستیک می‌توانند بدون نیاز به برتری هوایی، مراکز جمعیتی و اهدافی در عمق خاک دشمن را تهدید کنند.


چند سال بعد، صدام حسین برای شکستن ائتلاف بین‌المللی علیه عراق، اسرائیل را هدف حملات موشکی قرار داد. اسرائیل، با وجود برخورداری از توان نظامی پیشرفته، از پاسخ مستقیم خودداری کرد؛ تصمیمی که با تلاش آمریکا برای حفظ انسجام ائتلاف ارتباط داشت.


این رویداد می‌توانست در ذهن سیاستگذاران ایرانی به یک نتیجۀ ظاهراً روشن بینجامد: حتی کشوری که از برتری هوایی برخوردار نیست، می‌تواند با اتکا به موشک‌های بالستیک، دشمنی قدرتمند را تهدید کند و بر محاسبات سیاسی او اثر بگذارد. اما درست در همین نقطه، احتمال وقوع نخستین خطای شناختی مطرح می‌شود: «تثبیت ذهنی».


تثبیت ذهنی زمانی رخ می‌دهد که اطلاعات یا تجربیات اولیه، به نقطۀ مرجع تصمیم‌گیری تبدیل شوند و اطلاعات بعدی نتوانند به‌اندازۀ کافی آن مرجع را اصلاح کنند. مسئله این نبود که تجربۀ سال ۱۹۹۱ بی‌اهمیت بود؛ مسئله این بود که آیا می‌شد اعتبار راهبردی آن را برای دهه‌های بعد نیز ثابت فرض کرد؟ در سال‌های بعد، اسرائیل و متحدانش سامانه‌های دفاع موشکی، توان شناسایی، رهگیری و عملیات هوایی خود را توسعه دادند. در چنین شرایطی، ارزش عملیاتی موشک بالستیک دیگر نمی‌توانست صرفاً بر اساس تجربۀ جنگ شهرها یا حملات صدام به اسرائیل ارزیابی شود. اگر تصمیم‌گیرندگان ایرانی همچنان همان تجربۀ تاریخی را مبنای اصلی محاسبات دفاعی قرار داده باشند، در واقع تحولات جدید را با معیاری قدیمی سنجیده‌اند.

در این صورت، موشک بالستیک از یک ابزار نظامی به یک باور تثبیت‌شده تبدیل شده است؛ باوری که اعتبار آن کمتر از گذشته مورد پرسش قرار می‌گیرد.


۲. سوگیری تأییدی


خطای دوم، «سوگیری تأییدی» است؛ یعنی گرایش به انتخاب، تفسیر و برجسته‌کردن اطلاعاتی که باورهای پیشین را تأیید می‌کنند و کم‌اهمیت‌دانستن شواهدی که آنها را به چالش می‌کشند.


در چند دهۀ گذشته، توسعۀ برنامۀ موشکی ایران با تبلیغات گسترده‌ای همراه بوده است. افزایش برد، دقت، سرعت، قدرت تخریب و ظرفیت تولید، پیوسته به‌عنوان نشانه‌های اقتدار دفاعی معرفی شده‌اند. البته این پیشرفت‌های فنی را نمی‌توان انکار کرد. اما پیشرفت فناوری موشکی و موفقیت راهبرد بازدارندگی، دو مفهوم متفاوت‌اند. یک موشک ممکن است از نظر فنی موفق باشد، به هدف خود اصابت کند و خسارت وارد سازد؛ اما این موفقیت لزوماً به معنای تحقق هدف سیاسی یا جلوگیری از اقدام نظامی بعدی دشمن نیست. مشکل زمانی آغاز می‌شود که نظام تصمیم‌گیری، میان این سطوح تمایز نگذارد.

در عملیات‌های وعدۀ صادق، دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی عمدتاً بر توان شلیک، عبور برخی موشک‌ها از سامانه‌های دفاعی و خسارت‌های واردشده تمرکز کرد. اما پرسش مهم‌تر این بود که این عملیات‌ها تا چه اندازه توانستند رفتار اسرائیل را تغییر دهند، هزینۀ اقدامات بعدی آن را افزایش دهند یا مانع ادامۀ حملات شوند.


اگر تنها شواهد موفقیت فنی و عملیاتی برجسته شوند و پیامدهای نامطلوب راهبردی در حاشیه قرار گیرند، سوگیری تأییدی به‌تدریج جای ارزیابی واقع‌بینانه را می‌گیرد. در چنین فضایی، هر موشکی که به هدف می‌رسد، دلیلی برای اثبات قدرت بازدارندگی معرفی می‌شود؛ اما هر حملۀ موفق دشمن، به‌جای آنکه پرسشی دربارۀ محدودیت‌های همان بازدارندگی ایجاد کند، ممکن است صرفاً توجیهی برای شلیک موشک‌های بیشتر باشد.


نتیجۀ این فرایند، شکل‌گیری نوعی چرخۀ خودتأییدکننده است: راهبرد موشکی درست فرض می‌شود، زیرا موشک‌ها شلیک می‌شوند؛ و شلیک موشک‌ها نیز درست‌بودن همان راهبرد را اثبات می‌کند. در این چرخه، مهم‌ترین پرسش بی‌پاسخ می‌ماند: اگر هدف اصلی، بازداشتن دشمن از حمله بوده است، چرا برخورداری از چنین توان موشکی نتوانسته است به‌تنهایی مانع وقوع حمله شود؟


البته ناکامی در جلوگیری از یک حمله، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که موشک‌ها هیچ اثر بازدارنده‌ای نداشته‌اند. ممکن است این توان، بر شدت، گستره یا هزینۀ اقدامات دشمن اثر گذاشته باشد. اما همین احتمال نیز باید بر اساس شواهد ارزیابی شود، نه با تکرار روایت‌های تبلیغاتی.


۳. تشدید تعهد


سومین خطای شناختی، «تشدید تعهد به تصمیم پیشین» است. این خطا زمانی رخ می‌دهد که تصمیم‌گیرندگان، با وجود افزایش شواهد مربوط به محدودیت‌ها یا ناکامی یک سیاست، همچنان بر ادامۀ آن اصرار کنند؛ زیرا منابع فراوانی برای اجرای آن صرف شده و پذیرش ضرورت تغییر، به معنای زیر سؤال رفتن تصمیم‌های گذشته تلقی می‌شود.


جمهوری اسلامی طی چند دهه، منابع مالی، صنعتی، انسانی و تبلیغاتی قابل‌توجهی را صرف توسعۀ توان موشکی کرده است. در این مدت، موشک بالستیک نه‌فقط به یک ابزار نظامی، بلکه به نماد اقتدار ملی و بخشی از هویت دفاعی حاکمیت تبدیل شده است. در چنین شرایطی، بازنگری در جایگاه موشک‌ها دیگر صرفاً یک تصمیم فنی نیست؛ بلکه می‌تواند به معنای بازنگری در مجموعه‌ای از انتخاب‌های سیاسی و نظامی گذشته باشد. هرچه سرمایه‌گذاری مادی و حیثیتی در یک راهبرد افزایش یابد، احتمال اینکه تصمیم‌گیرندگان برای توجیه آن بر ادامۀ همان مسیر تأکید کنند، بیشتر می‌شود.


در اینجا باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت: ادامۀ توسعۀ موشکی به دلیل ارزیابی تازه از نیازهای دفاعی، تصمیمی است که می‌تواند عقلانی باشد؛ اما ادامۀ آن صرفاً برای توجیه هزینه‌ها و تصمیم‌های پیشین، مصداق تشدید تعهد است.

پرسش اساسی این است که آیا طی این سال‌ها، جایگاه موشک بالستیک در مجموعۀ توان دفاعی ایران به‌طور مستمر و انتقادی ارزیابی شده است؟ آیا منابع اختصاص‌یافته به این حوزه با نیازهای نیروی هوایی، پدافند هوایی، سامانه‌های شناسایی، جنگ الکترونیک و دیگر اجزای دفاع ملی مقایسه شده‌اند؟ آیا تصمیم‌گیرندگان امکان تغییر اولویت‌ها را بررسی کرده‌اند، یا هر محدودیت آشکارشده در عملکرد موشک‌ها، به استدلالی برای افزایش سرمایه‌گذاری در همان حوزه تبدیل شده است؟ اگر وضعیت دوم بر تصمیم‌گیری حاکم بوده باشد، با یک خطای شناختی روبه‌رو هستیم که می‌تواند پیامدهایی بسیار فراتر از برنامۀ موشکی داشته باشد.


۴. از سه خطای شناختی تا شکل‌گیری دام راهبردی


بزرگ‌نمایی تهدید موشک‌های بالستیک ایران در فضای رسانه‌ای و سیاسی غرب و اسرائیل، ممکن است در سوق‌دادن سیاستگذاران ایرانی به تمرکز بیشتر بر این ابزار نقش داشته باشد. بر اساس این فرضیه، برجسته‌شدن مداوم تهدید موشکی، در کنار تجربیات تاریخی ایران، به تقویت این تصور کمک کرده است که موشک بالستیک مهم‌ترین ابزار مقابله با اسرائیل و جبران ضعف در دیگر حوزه‌های نظامی است. اگر این فرضیه درست باشد، سه خطای شناختی یادشده می‌توانند سازوکار گرفتارشدن سیاستگذاران ایرانی در دام راهبردی را توضیح دهند.


«تثبیت ذهنی» باعث شده است تجربۀ تاریخی موشک‌باران و جنگ سال ۱۹۹۱ به مرجع پایدار تصمیم‌گیری تبدیل شود. «سوگیری تأییدی» سبب شده است موفقیت‌های فنی و عملیاتی موشک‌ها بیش از محدودیت‌های راهبردی آنها مورد توجه قرار گیرند. «تشدید تعهد» نیز می‌تواند توضیح دهد که چرا سرمایه‌گذاری‌های چند دهۀ گذشته، به‌جای آنکه ضرورت بازنگری را افزایش دهند، خود به عاملی برای استمرار همان راهبرد تبدیل شده‌اند. این سه خطا، اگر در فرایند تصمیم‌گیری وجود داشته باشند، یکدیگر را تقویت می‌کنند. تجربۀ گذشته، باور اولیه را شکل می‌دهد؛ شواهد انتخابی، آن باور را تأیید می‌کنند؛ و سرمایه‌گذاری‌های انباشته‌شده، تغییر باور را دشوارتر می‌سازند.


به این ترتیب، حتی بدون آنکه دشمن برنامۀ مشخصی برای فریب طراحی کرده باشد، یک نظام تصمیم‌گیری ممکن است به‌تدریج در دامی گرفتار شود که بخش مهمی از آن را خود ساخته است. البته اثبات نقش عامدانۀ غرب و اسرائیل در ایجاد چنین دامی، به شواهد مستقلی نیاز دارد. اما برای بررسی احتمال وقوع خطای شناختی در سیاستگذاری دفاعی ایران، اثبات چنین قصدی ضروری نیست.


۵.  رویارویی افسانۀ بازدارندگی با واقعیت جنگ


حملات متقابل ایران و اسرائیل، فرصتی برای سنجش این فرضیه فراهم کرد که آیا اتکای گسترده به موشک‌های بالستیک توانسته است به بازدارندگی مؤثر بینجامد یا خیر. در اینجا نباید تنها به تعداد موشک‌های شلیک‌شده یا آمار اصابت‌ها تکیه کرد؛ زیرا این آمار در شرایط جنگی محل اختلاف است و به‌تنهایی نتیجۀ راهبردی عملیات را مشخص نمی‌کند. مسئلۀ مهم‌تر آن است که ایران، با وجود برخورداری از توان موشکی گسترده، همچنان با تهدید حملات دشمن به مراکز و تأسیسات خود روبه‌رو بوده است. این وضعیت پرسش‌هایی اساسی را پیش می‌کشد: پدافند هوایی چه اندازه توانسته است از اهداف حساس محافظت کند؟ نیروی هوایی چه نقشی در دفاع از کشور داشته است؟ توان اطلاعاتی و شناسایی تا چه اندازه برای پیش‌بینی و خنثی‌کردن تهدیدها مؤثر بوده است؟ و آیا میان اجزای مختلف قدرت دفاعی ایران، توازن لازم وجود داشته است؟ پاسخ به این پرسش‌ها را نمی‌توان با تصاویر شلیک موشک یا اعلام پیروزی جایگزین کرد.


اگر راهبرد دفاعی کشور به‌گونه‌ای شکل گرفته باشد که در هنگام بحران، مهم‌ترین ابزار پاسخ‌گویی آن حملات موشکی باشد، باید بررسی کرد که این وضعیت حاصل یک انتخاب سنجیده و متوازن بوده یا نتیجۀ تمرکز طولانی‌مدت بر یک ابزار خاص. موشک بالستیک می‌تواند خسارت وارد کند، هزینۀ جنگ را افزایش دهد و در محاسبات دشمن اثر بگذارد. اما هیچ‌یک از این کارکردها به معنای بی‌نیازی از دیگر اجزای قدرت نظامی نیست. خطای راهبردی زمانی رخ می‌دهد که یک قابلیت مهم، به‌اشتباه جایگزین مجموعۀ قابلیت‌های ضروری دفاع ملی تلقی شود.


۶. خطر بزرگ‌تر؛ ناتوانی در یادگیری از شکست


خطرناک‌ترین پیامد خطاهای شناختی، صرفاً اتخاذ یک تصمیم نادرست نیست؛ بلکه از میان رفتن توانایی اصلاح آن تصمیم است. نظام تصمیم‌گیری زمانی می‌تواند از تجربیات نظامی بیاموزد که میان موفقیت و شکست تمایز قائل شود، شواهد مخالف را جدی بگیرد و حاضر باشد اعتبار فرضیه‌های پیشین خود را دوباره بررسی کند. اما اگر تثبیت ذهنی، سوگیری تأییدی و تشدید تعهد به‌طور هم‌زمان عمل کنند، حتی شکست نیز ممکن است به عاملی برای تقویت همان باورهای گذشته تبدیل شود.


در چنین شرایطی، سیاستگذار به‌جای پرسیدن اینکه «کجای محاسبات ما اشتباه بود؟»، می‌پرسد: «چگونه می‌توانیم با منابع بیشتر، همان مسیر را ادامه دهیم؟» این تفاوت ظاهراً کوچک، مرز میان یادگیری راهبردی و تکرار خطاست. قدرت نظامی فقط به تعداد موشک‌ها، هواپیماها یا سامانه‌های دفاعی وابسته نیست. کیفیت تصمیم‌گیری، توانایی تشخیص تغییر شرایط و آمادگی برای اصلاح پیش‌فرض‌های نادرست نیز بخشی از قدرت ملی است. کشوری که نتواند خطاهای خود را شناسایی کند، ممکن است حتی با افزایش توان تسلیحاتی، آسیب‌پذیرتر شود.


نتیجه‌گیری؛ وقتی باور به قدرت، جای شناخت قدرت را می‌گیرد


داستان موشک‌های بالستیک جمهوری اسلامی را نمی‌توان صرفاً داستان پیشرفت یک فناوری نظامی دانست. این داستان، در صورت تأیید فرضیۀ من، نمونۀ روشنی از چگونگی تبدیل خطاهای شناختی به خطاهای راهبردی است.  ترکیب این سه خطا ممکن است سیاستگذاران ایرانی را به وضعیتی رسانده باشد که در آن، موشک بالستیک دیگر صرفاً یک ابزار دفاعی نیست، بلکه به معیاری برای سنجش قدرت ملی و درستی سیاست‌های گذشته تبدیل شده است. در چنین وضعیتی، بزرگ‌ترین خطر نه رهگیری یک موشک توسط دشمن، بلکه ناتوانی تصمیم‌گیرندگان در تشخیص محدودیت‌های راهبردی است که خود ساخته‌اند.


مسئله این نیست که ایران نباید موشک بالستیک می‌ساخت. مسئله این است که آیا سیاستگذاران ایرانی، در مسیر توسعۀ این توان، میان قدرت موشکی و قدرت دفاعی متوازن، و میان توان پاسخ تلافی‌جویانه و بازدارندگی مؤثر، تمایز کافی قائل شده‌اند؟


اگر پاسخ منفی باشد، آنچه در میدان جنگ آشکار شده، تنها محدودیت یک سلاح نیست؛ بلکه پیامد شیوۀ اندیشیدنی است که طی چند دهه، امکان بازنگری در یکی از مهم‌ترین انتخاب‌های دفاعی کشور را محدود کرده است.


موشک بالستیک زمانی به دام تبدیل می‌شود که سیاستگذار، به‌جای ارزیابی مداوم کارآمدی آن، به افسانۀ قدرتش ایمان بیاورد. و شاید مهم‌ترین درس این تجربه همین باشد: برای حفظ امنیت ملی، شناخت محدودیت‌های قدرت، به‌اندازۀ برخورداری از خود قدرت اهمیت دارد.

 

#موشک_بالستیک #خطاهای_شناختی #تثبیت_ذهنی #سوگیری_تأییدی #تشدید_تعهد #دام_راهبردی #خطای_استراتژیک #بازدارندگی #امنیت_ملی #سیاستگذاری_دفاعی #جمهوری_اسلامی #ایران #اسرائیل #وعده_صادق #جنگ_ایران_و_اسرائیل

 

نظم نوین هیتلر و خامنه‌ای؛ تفاوت‌ها کجاست؟


 

شباهت‌های ساختاری میان دو پروژۀ تغییر نظم جهانی نباید ما را به این نتیجه برساند که نظم نوین مطلوب هیتلر و امام خامنه‌ای ماهیتی یکسان دارند. در چند نقطۀ اساسی، تفاوت میان آنها بسیار عمیق است.

 

نخستین و بنیادی‌ترین تفاوت، ایدئولوژی این دو سیاستگذار است.

 

نظم جدید نازی از جهان‌بینی نژادی نازیسم جدایی‌پذیر نبود.  سلسله‌مراتب نژادی، برتری نژادی، استعمار سرزمین‌های شرقی، جابه‌جایی جمعیت و در نهایت سیاست‌های کشتار جمعی بخشی از واقعیت عملی این نظم بود.

 

در اندیشۀ امام خامنه‌ای، تقسیم‌بندی اصلی نژادی نیست. مفاهیم اصلی او ماهیتی سیاسی و ایدئولوژیک دارند: مستضعف و مستکبر، مقاومت و سلطه، استقلال و وابستگی.  بنابراین مبنای مشروعیت نظم مطلوب در این دو دستگاه فکری اساساً متفاوت است.

 

دومین تفاوت، مسئلۀ سرزمین است.

 

پروژۀ هیتلر مستقیماً با فتح، اشغال، الحاق و بازسازی سرزمینی اروپا پیوند داشت. گسترش فضای تحت سلطۀ آلمان یکی از اجزای اساسی نظم جدید نازی بود.

 

در پروژۀ اعلام‌شدۀ امام خامنه‌ای طرح مشابهی برای الحاق عراق، لبنان، سوریه، یمن یا سایر کشورهای منطقه به خاک ایران وجود ندارد. کشورهای منطقه می‌توانند از نظر رسمی مستقل باقی بمانند و در عین حال بخشی از شبکۀ سیاسی و امنیتی همسو با جمهوری اسلامی باشند.

بنابراین تفاوت را می‌توان چنین خلاصه کرد: هیتلر بیشتر در پی «کنترل سرزمین» بود؛ امام خامنه‌ای بیشتر بر «شبکۀ نفوذ و همسویی» تکیه دارد.

 

سومین تفاوت، ساختار متحدان است.

 

محور آلمان، ایتالیا و ژاپن اساساً اتحادی میان دولت‌ها و قدرت‌های نظامی بود و حتی حوزه‌های رهبری آنها به‌صورت رسمی به رسمیت شناخته شده بود.

 

اما جبهۀ مقاومت برساخته شده توسط ج.ا. ساختاری ناهمگون دارد. دولت، حزب سیاسی، جنبش اجتماعی و گروه مسلح غیردولتی می‌توانند هم‌زمان در این شبکه حضور داشته باشند. هیچ پیمان رسمی مشابه پیمان محور وجود ندارد که مثلاً «رهبری ایران بر خاورمیانه» را از نظر حقوقی به رسمیت شناخته باشد.

 

چهارمین تفاوت، شکل نظم جهانی مطلوب است.

 

در نظم قوای محور، جهان عملاً به حوزه‌های بزرگ نفوذ تقسیم می‌شد: آلمان و ایتالیا در اروپا و ژاپن در شرق آسیا.

 

اما امام خامنه‌ای در صورت‌بندی علنی خود از نظم آینده، از تقسیم رسمی جهان میان ایران و چند قدرت دیگر سخن نمی‌گوید. تصویر او بیشتر یک نظم چندمرکزی است که در آن انحصار قدرت غرب کاهش می‌یابد و کشورهای و تمدن‌های غیرغربی سهم بیشتری در مدیریت جهانی پیدا می‌کنند.

 

پنجمین تفاوت، ابزار تغییر نظم است.

 

جنگ و اشغال نظامی در پروژۀ هیتلر ابزار اصلی بازسازی اروپا بود.

 

در پروژۀ امام خامنه‌ای، قدرت نظامی اهمیت دارد، اما در کنار آن شبکه‌سازی سیاسی و نظامی، حمایت از نیروهای همسو، ایجاد عمق راهبردی و تغییر تدریجی موازنۀ قدرت منطقه‌ای نقش اساسی دارند. این الگو بیشتر شبکه‌ای است تا اشغالگرانه و سرزمینی.

 

در نهایت، حتی مفهوم «رهبری» نیز متفاوت است.

 

آلمان نازی آشکارا به دنبال موقعیت مسلط در نظم اروپایی بود و اسناد قدرت‌های محور از «رهبری» آلمان در نظم جدید اروپا سخن می‌گفتند.

 

در گفتمان رسمی امام خامنه‌ای، نظم جهانی آینده بیشتر به‌صورت پایان انحصار غرب و افزایش نقش مراکز متعدد قدرت توصیف می‌شود، نه اعلام یک حاکمیت رسمی ایران بر کشورهای منطقه یا جهان.

 

بنابراین قیاس هیتلر و امام خامنه‌ای در یک سطح مشخص مفید است: هر دو را می‌توان در چارچوب پروژه‌های تجدیدنظرطلب تغییر نظم بررسی کرد. اما از این نقطه به بعد مسیرها از یکدیگر جدا می‌شوند. نظم نازی ماهیتی نژادی، سرزمینی، امپراتوری و مبتنی بر فتح مستقیم داشت. نظم مطلوب امام خامنه‌ای در صورت‌بندی اعلام‌شدۀ آن، ماهیتی اسلامی-انقلابی، ضدسلطه، شبکه‌ای و در سطح جهانی چندمرکزی دارد. پس شباهت اصلی بین این دو دیدگاه در منطق تغییر نظم است، نه در ماهیت نظم جایگزین.

 


نظم نوین هیتلر و امام خامنه‌ای اول؛ شباهت‌ها در کجاست؟


 

مقایسۀ نظم سیاسی مطلوب هیتلر و شهید خامنه‌ای زمانی مفید است که به معنای یکی دانستن رفتار یا اعتقدات یا ایدئولوژی این دو رهبر سیاسی نباشد، بلکه ساختار دو پروژۀ تغییر نظم از دید آن دو  را با یکدیگر مقایسه کنیم.

 

نخستین شباهت، تجدیدنظرطلب بودن هر دو پروژه است. هیتلر نظم اروپایی موجود را نظمی نمی‌دانست که آلمان باید برای همیشه در چارچوب آن باقی بماند. در پیمان سه‌جانبه سال ۱۹۴۰ نیز رسماً از ایجاد نظم جدید در اروپا تحت رهبری آلمان و ایتالیا سخن گفته شد.

 

امام خامنه‌ای نیز نظم بین‌المللی تحت سلطۀ قدرت‌های غربی را پایدار و مطلوب نمی‌داند. ایشان در سخنرانی هایشان صریحاً از گذار به یک نظم بین‌المللی جدید، افول قدرت آمریکا و افزایش نقش قدرت‌ها و تمدن‌های غیرغربی سخن گفته است.

 

شباهت دوم، رابطۀ میان تغییر نظم منطقه‌ای و نظم جهانی است. در پروژۀ هیتلر، نقطۀ آغاز اروپا بود، اما افق پروژه او به اروپا محدود نمی‌شد. در پیمان‌های قدرت‌های محور، آلمان و ایتالیا رهبری نظم جدید اروپا و ژاپن رهبری نظم جدید آسیای شرقی را برعهده می‌گرفتند و در نهایت از ایجاد یک نظم جدید در جهان سخن گفته می‌شد.

 

در اندیشۀ امام خامنه‌ای نیز می‌توان دو سطح را تشخیص داد. در سطح منطقه‌ای، کاهش یا پایان حضور آمریکا، تقویت جمهوری اسلامی و جبهۀ مقاومت و تغییر ساختار سیاسی اسرائیل مطرح است. در سطح جهانی، همین تحولات بخشی از فرایند بزرگ‌تر افول انحصار غرب و پیدایش نظم جدید بین‌المللی تلقی می‌شوند.

 

شباهت سوم، اهمیت ایجاد یک بلوک یا جبهۀ همسو است. هیتلر نظم جدید مد نظر خود را صرفاً با قدرت آلمان تصور نمی‌کرد. آلمان، ایتالیا و ژاپن یک بلوک تجدیدنظرطلب تشکیل دادند و حوزه‌های رهبری یکدیگر را به رسمیت شناختند.

 

در پروژۀ امام خامنه‌ای نیز ایران تنها بازیگر نیست. مفهوم جبهۀ مقاومت مجموعه‌ای از دولت‌ها، احزاب، جنبش‌ها و نیروهای مسلح همسو را به یکدیگر متصل می‌کند. بنابراین در هر دو پروژه، قدرت مرکزی برای تغییر نظم به مجموعه‌ای از متحدان و شرکای منطقه‌ای نیاز دارد.

 

شباهت چهارم، مخالفت با توزیع موجود قدرت است. هیتلر خواهان آن بود که آلمان از موقعیت محدودشدۀ خود خارج شود و به قدرت مسلط اروپا تبدیل شود.

 

امام خامنه‌ای نیز معتقد است توزیع قدرتی که آمریکا و غرب در رأس آن قرار دارند باید تغییر کند و جمهوری اسلامی و سایر قدرت‌های غیرغربی باید سهم بیشتری در شکل دادن به نظم منطقه‌ای و جهانی داشته باشند.

 

شباهت پنجم، وجود یک منطق گذار است. در هر دو نگاه، نظم موجود دائمی نیست. یک دورۀ تاریخی باید پایان یابد و دورۀ دیگری آغاز شود. تغییر موازنۀ قدرت در منطقه نیز صرفاً یک موفقیت تاکتیکی نیست، بلکه می‌تواند بخشی از گذار به نظم بزرگ‌تر آینده باشد.

 

بنابراین مهم‌ترین شباهت را شاید بتوان چنین خلاصه کرد:

 

هر دو پروژه از نارضایتی از نظم موجود آغاز می‌شوند، یک منطق تجدیدنظرطلبانه دارند، تغییر موازنۀ قدرت در منطقۀ پیرامونی خود را ضروری می‌دانند، برای تحقق آن به بلوکی از نیروهای همسو متکی‌اند و تغییر نظم منطقه‌ای را با تصویری گسترده‌تر از نظم آینده پیوند می‌زنند.

 

اما همین شباهت‌های ساختاری نباید باعث شود ماهیت دو نظم را یکسان بدانیم. تفاوت در ایدئولوژی، ابزار، مسئلۀ سرزمین و جغرافیا و شکل نظم مطلوب بسیار اساسی است؛ موضوعی که در پست بعدی بررسی می‌شود.

 


جعبه سیاه جنگ کجاست؟ قسمت چهارم ؛ آشفتگی در مفهوم استراتژی در میان فرماندهان جنگ


 


 

یکی از نکات قابل‌توجه در مصاحبه‌های گردآوری‌شده در کتاب اسرار مکتوم این است که وقتی بحث به استراتژی ایران در جنگ ایران و عراق می‌رسد، هیچ یک از مصاحبه شونده ها تعریف درستی از واژۀ استراتژی به دست نمی دهند. گاهی استراتژی به معنای دفاعی بودن ماهیت جنگ است، گاهی به معنای هدف سیاسی، گاهی به معنای شیوۀ انجام عملیات و گاهی حتی به معنای دکترین. در نتیجه نه تنها در میان مصاحبه‌شوندگان تعریف مشترکی از استراتژی دیده نمی‌شود، بلکه گاهی یک فرد نیز در بخش‌های مختلف سخنان خود این واژه را در معانی متفاوت به کار می‌برد.

 

 

عبارت مشترک همه مصاحبه شونده ها این است که: «استراتژی ما دفاعی بود.» دفاعی بودن به‌خودی‌خود هنوز استراتژی جنگ را توضیح نمی‌دهد. اینکه کشوری آغازگر جنگ نبوده و برای دفاع از سرزمین خود وارد جنگ شده است، ماهیت و هدف کلان ورود آن کشور به جنگ را توضیح می‌دهد؛ اما هنوز نمی‌گوید برای رسیدن به هدف خود چه راهی انتخاب کرده، از چه منابعی استفاده کرده، چه اهداف نظامی واسطه‌ای تعیین کرده و قرار بوده موفقیت نظامی چگونه به نتیجۀ سیاسی تبدیل شود.

 

شهید غلامعلی رشید (با سواد سرداران سپاه) نمونه‌ای روشن از این اختلاط مفهومی ارائه می‌کند. او می‌گوید: «مفهوم دفاع مقدس را امام به این لحاظ خلق کردند که دفاع مقدس یعنی: هم ما دفاع می‌کنیم و هم مقدس است. ... از همین مفهوم دفاع مقدس این طوری می‌شود برداشت که استراتژی ما، دفاعی بود؛ لذا ما تغییر استراتژی نداشتیم.»

 

 

در این استدلال، دو مفهوم متفاوت تقریباً بر یکدیگر منطبق شده‌اند: دفاعی بودن جنگ، و ثابت ماندن آن تا آخر جنگ. اما از اولی نمی‌توان دیگری را نتیجه گرفت. ممکن است هدف کلان یک کشور در تمام مدت جنگ دفاع از امنیت و منافع خود باقی بماند، در حالی که راهبرد نظامی آن بارها تغییر کند. حتی عبور از دفاع سرزمینی به عملیات تهاجمی در خاک دشمن نیز لزوماً ماهیت سیاسی آغاز جنگ را تغییر نمی‌دهد، ولی قطعاً می‌تواند مستلزم تغییر راهبرد نظامی باشد.

 

جالب آنکه رشید چند صفحه بعد، هنگامی که می‌خواهد ویژگی‌های «استراتژی موفق» را توضیح دهد، تعریف بسیار گسترده‌تری ارائه می‌کند. از نظر او استراتژی موفق مستلزم استفاده از همۀ منابع مادی و معنوی، شناخت دقیق دشمن و خود و انطباق با واقعیت‌هاست. او حتی ناکامی دورۀ بنی‌صدر را با استفاده‌نکردن از تمام منابع کشور و ضعف شناخت دشمن، زمین و توانایی‌های خود توضیح می‌دهد.

 

در نتیجه، خود همین سخنان نشان می‌دهد که استراتژی چیزی بسیار فراتر از «دفاعی بودن» است. اگر استراتژی شامل نحوۀ بسیج منابع، شناخت دشمن، شناخت توان خود و انطباق با شرایط واقعی باشد، دیگر نمی‌توان صرفاً از دفاعی بودن جنگ نتیجه گرفت که «استراتژی ما دفاعی بود و تغییر نکرد»

 

سخنان محسن رضایی از این جهت اهمیت بیشتری دارد که او خود متوجه بخشی از این آشفتگی می‌شود. او می‌گوید: «دکترین با استراتژی فرق می‌کند. دکترین یعنی باور و آن عقیده‌ای که پشت صحنۀ جنگ است. استراتژی ما تا آخر؛ دفاعی بود؛ یعنی ما در جنگ، قصد جهاد اولیه را نداشتیم و برای دفاع می‌جنگیدیم. اما استراتژی غیر از این است. اگر ما می‌گوییم استراتژی دفاعی بوده، منظور دکترین است. در واقع استراتژی بعد از آزادسازی خرمشهر در دستگاه سیاسی کشور عوض شد.»

رضایی عملاً می‌پذیرد که تعبیر رایج «استراتژی دفاعی» دقیق نیست و آنچه با این عبارت توصیف می‌شود، از نظر او بیشتر «دکترین» است. اما مشکل با این تفکیک کاملاً حل نمی‌شود. رضایی در ادامه می‌گوید:«استراتژی ما تا زمان رسیدن به خرمشهر، آزادسازی سرزمین‌هایمان بود.»

 

اینجا نیز «آزادسازی سرزمین» بیشتر یک هدف نظامی ـ سیاسی است تا شرح کامل استراتژی. استراتژی باید توضیح دهد این هدف با چه ترکیبی از عملیات، منابع، سازمان نیروها و پیوند میان اقدام نظامی و سیاست تحقق می‌یابد. بااین‌حال، هرچه مصاحبه رضایی جلوتر می‌رود، عناصر یک تفکر راهبردی مشخص‌تر ظاهر می‌شوند. او میان «استراتژی سیاسی» و «استراتژی نظامی» تمایز می‌گذارد و توضیح می‌دهد که در یک حالت دیپلماسی در خدمت عملیات نظامی قرار می‌گیرد و در حالت دیگر عملیات نظامی برای ایجاد پشتوانۀ دیپلماسی انجام می‌شود. این بخش نشان می‌دهد مشکل رضایی فقدان مطلق تفکر راهبردی نیست؛ مشکل بیشتر ناپایداری دستگاه مفهومی و اصطلاح‌شناسی است.

 

سردرگمی زمانی آشکارتر می‌شود که رضایی درباره تحولات بعدی جنگ صحبت می‌کند. او می‌گوید: «بعد از عملیات بدر، هم استراتژی نظامی را عوض کردیم و هم استراتژی جنگ را عوض کردیم.» اگر این سخن را در کنار گفتۀ غلامعلی رشید قرار دهیم که «استراتژی ما دفاعی بود؛ لذا ما تغییر استراتژی نداشتیم»، با دو روایت کاملاً متفاوت روبه‌رو می‌شویم. یکی می‌گوید استراتژی تغییر نکرد؛ دیگری می‌گوید هم استراتژی نظامی و هم استراتژی جنگ تغییر کرد.

 

این اختلاف را نمی‌توان صرفاً اختلاف در روایت وقایع دانست. بخش مهمی از آن ناشی از این است که دو نفر از واژۀ «استراتژی» برای دو چیز متفاوت استفاده می‌کنند. رشید دفاعی بودن ماهیت جنگ را معیار ثبات استراتژی می‌گیرد، در حالی که رضایی تغییر رابطۀ عملیات، سیاست و هدف نهایی جنگ را تغییر استراتژی می‌داند.

 

برخی از مصاحبه‌ها مسئله را از این هم بنیادی‌تر مطرح می‌کنند. در پاسخ به این سؤال که «راهبرد دفاعی ایران در طول دفاع مقدس چه بود؟» تیمسار عبدالحسین مفید اساس فرض سؤال را رد می‌کند: «اولاً! با شروع جنگ که به ما تحمیل شد، هیچ استراتژی دفاعی‌ای نوشته نشد... آن سازمانی را که بخواهد استراتژی و راهبرد بنویسد، ما در کشورمان نداشتیم.» و سپس صریح‌تر می‌گوید:«ما استراتژی دفاعی نداشتیم، بعداً هم استراتژی را ننوشتند.»

 

این گفته اهمیت زیادی دارد. اگر آن را بپذیریم، باید میان «وجود رفتار راهبردی» و «وجود استراتژی مدون و مورد توافق» تمایز بگذاریم. ایران بدون تردید تصمیمات کلان سیاسی و نظامی می‌گرفت، عملیات طراحی می‌کرد و اهدافی برای جنگ تعیین می‌کرد؛ اما این الزاماً به معنای وجود یک سند راهبردی منسجم، مصوب و مشترک میان نهادهای سیاسی و نظامی نیست. حسین علایی نیز به همین مشکل اشاره می‌کند:«استراتژی که مدون شده باشد و مکتوب و مصوب باشد و بتوان به آن استناد کرد، الان در کشور منتشر نشده.»  او سپس آنچه را از مواضع سیاسی رهبری کشور برداشت می‌کند «استراتژی کلی» می‌نامد: ادامۀ جنگ تا بیرون راندن نیروهای عراقی و دفاعی بودن ماهیت جنگ. اما این نیز بیش از آنکه یک استراتژی نظامی تفصیلی باشد، هدف و جهت‌گیری کلان جنگ را مشخص می‌کند.

 

اتفاقاً یکی از روشن‌ترین توصیف‌های راهبردی کتاب جایی است که واژۀ «استراتژی» کمتر اهمیت دارد و رابطۀ هدف و وسیله به‌روشنی بیان می‌شود. هاشمی رفسنجانی توضیح می‌دهد که هدف موردنظر او انجام یک عملیات موفق در خاک عراق و تصرف نقطه‌ای بود که به یک «گروگان جدی» تبدیل شود. مصادیق موردنظر او بصره، قطع ارتباط عراق با دریا یا قطع راه‌های مواصلاتی جنوب عراق با مرکز بود. سپس قرار بود ایران با اتکا به این دستاورد نظامی وارد مرحلۀ پایان جنگ شود و خواسته‌هایی مانند تعیین متجاوز و دریافت غرامت را تحمیل کند. فارغ از اینکه این راهبرد درست بود یا غلط و آیا امکان موفقیت داشت یا نه، ساختار آن روشن است:

 

هدف سیاسی: پایان جنگ با تأمین مطالبات ایران.

وسیله: عملیات نظامی.

هدف واسط نظامی: تصرف نقطه‌ای حیاتی برای عراق.

سازوکار: تبدیل سرزمین تصرف‌شده به اهرم فشار.

نتیجۀ مطلوب: وادار کردن عراق به پذیرش شرایط ایران.

 

این دقیقاً نشان می‌دهد چرا عبارت «استراتژی ما دفاعی بود» برای توضیح جنگ کفایت نمی‌کند. استراتژی هنگامی معنا پیدا می‌کند که بتوان نشان داد چگونه اقدام نظامی قرار است یک نتیجۀ سیاسی مشخص تولید کند.

 

مصاحبه رضایی نشان می‌دهد که اختلاف میان فرماندهان نظامی و بخشی از رهبری سیاسی صرفاً اختلاف بر سر یک یا دو عملیات نبوده است. او دیدگاه سیاسی مورد حمایت هاشمی را چنین توصیف می‌کند که با «یک عملیات» بتوان موقعیت مناسبی برای پایان جنگ ایجاد کرد؛ در مقابل، دیدگاه موردنظر فرماندهان سپاه بر سلسله‌ای از عملیات‌ها تا رسیدن به تسلیم حکومت عراق تأکید داشت. اسرار مکتوم در جای دیگری هدف موردنظر فرماندهان سپاه حتی روشن‌تر بیان می‌شود: رضایی از چهار مسیر برای تسلیم صدام سخن می‌گوید؛ سقوط نظام و تصرف بغداد، فشار بین‌المللی، کودتای ارتش یا قیام مردمی، و می‌گوید جنگ باید تا تحقق یکی از این وضعیت‌ها ادامه پیدا می‌کرد. بنابراین بعد از فتح خرمشهر، بحث دیگر صرفاً انتخاب میان «دفاع» و «تهاجم» نبود. پرسش اصلی این بود که عملیات نظامی چگونه باید به پایان سیاسی مطلوب جنگ منتهی شود.

 

از مجموع این مصاحبه‌ها نمی‌توان با اطمینان گفت فرماندهان و سیاستمداران ایرانی «استراتژی نمی‌فهمیدند». چنین حکمی هم بیش از اندازه کلی است و هم با بخش‌هایی از همین مصاحبه‌ها تعارض دارد. در سخنان برخی از آنان تحلیل‌های کاملاً راهبردی درباره رابطۀ عملیات، منابع، دیپلماسی، اهداف سیاسی و پایان جنگ وجود دارد. اما چیزی که از این گزیده‌ها با وضوح بیشتری می‌توان دید، فقدان یک زبان مفهومی مشترک است.

دفاعی بودن جنگ گاهی استراتژی نامیده می‌شود.

آزادسازی سرزمین گاهی استراتژی نامیده می‌شود.

رابطۀ تقدم دیپلماسی یا عملیات نظامی نیز استراتژی نامیده می‌شود.

تغییر محل عملیات از جنوب به غرب «تغییر استراتژیک» خوانده می‌شود. رحیم صفوی نیز از انتقال عملیات به غرب و شمال در سال ۱۳۶۶ با تعبیر «تغییر استراتژیک» یاد می‌کند و آن را اشتباه می‌داند. و در همان مجموعه، فرد دیگری اساساً می‌گوید استراتژی دفاعی مدونی وجود نداشت.

 

بنابراین مشکل اصلی که «اسرار مکتوم» ناخواسته آشکار می‌کند، شاید چیزی فراتر از اختلاف فرماندهان باشد: آشفتگی در سطوح تحلیل راهبردی و نبود تعریف مشترکی از اینکه «استراتژی جنگ» دقیقاً چیست. این آشفتگی البته به معنای فقدان تصمیم‌گیری یا تفکر راهبردی نیست. عملیات‌ها طراحی می‌شدند، اهداف تعیین می‌شدند، منابع تخصیص می‌یافتند و میان جنگ و دیپلماسی رابطه برقرار می‌شد. اما وقتی سال‌ها بعد از همان تصمیم‌گیرندگان خواسته می‌شود «استراتژی جنگ» را توضیح دهند، پاسخ‌ها نشان می‌دهد مرز میان «ماهیت جنگ»، «دکترین»، «هدف سیاسی»، «استراتژی کلان»، «استراتژی نظامی» و «طرح عملیاتی» در ذهن و زبان آنان همیشه روشن و یکسان نبوده است.

 

شاید گویاترین شاهد نیز همان تناقض ظاهری میان دو فرماندۀ ارشد باشد: یکی از «دفاعی بودن» نتیجه می‌گیرد که استراتژی در سراسر جنگ تغییر نکرد؛ دیگری صریحاً می‌گوید پس از خرمشهر استراتژی تغییر کرد و بعد از بدر نیز «هم استراتژی نظامی را عوض کردیم و هم استراتژی جنگ را. این دو گزاره تنها زمانی می‌توانند همزمان درست باشند که واژۀ «استراتژی» در آنها به دو چیز متفاوت اشاره کند. و همین، دقیقاً مسئله است. استراتژی ایران در جنگ چه بود جز یک سردرگمی مفهومی در روایت فرماندهان.

 

جعبه سیاه جنگ؛ قسمت سوم: آیا سران سپاه در دوران جنگ با عراق تلاش می کردند تا هاشمی رفسنجانی را دور بزنند؟


یکی از مسائل کمتر بررسی‌شده در تاریخ جنگ ایران و عراق، رابطۀ میان فرماندهی سیاسی جنگ و فرماندهان ارشد سپاه در سال‌های پس از آزادسازی خرمشهر است. در روایت رسمی، ساختار فرماندهی نسبتاً روشن به نظر می‌رسد: آیت‌الله خمینی (رحمۀ الله علیه) فرمانده کل قوا بود،  مرحوم هاشمی رفسنجانی با حکم او مسئولیت هدایت جنگ را بر عهده گرفت و فرماندهان ارتش و سپاه در چارچوب این سلسله‌مراتب عملیات نظامی را طراحی و اجرا می‌کردند. اما مصاحبه‌های فرماندهان جنگ، به‌ویژه سخنان محسن رضایی در کتاب «اسرار مکتوم»، تصویری بسیار پیچیده‌تر از مناسبات واقعی قدرت در فرماندهی جنگ ارائه می‌کنند.

از کنار هم قرار دادن سخنان فرماندهان ارشد سپاه چون محسن رضایی، رحیم صفوی، غلامعلی رشید و عزیز جعفری با روایت خود رفسنجانی می‌توان روندی را مشاهده کرد که ظاهراً از یک اختلاف راهبردی آغاز شد، اما در مقاطعی به تلاش برای افزایش استقلال فرماندهی سپاه از فرمانده سیاسی جنگ انجامید. در روایت رضایی حتی شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد بخشی از فرماندهان می‌کوشیدند با عملیاتهایی در میدان نظامی، تصمیمات راهبردی خود را به رفسنجانی تحمیل کنند؛ بخشی از مقاصد راهبردی خود را از ویپنهان نگه دارند؛ و در نهایت سیاستمداران و نظام تصمیم گیری کشور را وادار کنند در مسیری حرکت کنند که فرماندهان سپاه تعیین کرده بودند.

سوال این است که آیا می‌توان چنین فرایندی را نوعی «کودتای سفید» در فرماندهی جنگ نامید؟ اگر منظور از کودتا تصرف حکومت یا مناصب تصمیم گیری، برکناری رفسنجانی یا خروج سپاه از فرمان آیت‌الله خمینی باشد، چنین ادعایی کوچکترین پایه ای در حقایق تاریخی ندارند. اما اگر «کودتای سفید» را در معنایی محدود و استعاری به کار ببریم؛ یعنی فرایندی که طی آن مقام رسمی در جایگاه خود باقی می‌ماند ولی بخشی از زیردستان می‌کوشند اختیار واقعی او را محدود و تصمیمات راهبردی خود را عملاً به او تحمیل کنند، سخنان برخی فرماندهان سپاه قرائن قابل توجهی برای بررسی چنین فرضیه‌ای فراهم می‌کند.

نقطۀ آغاز: دو تصور متفاوت از پایان جنگ

ریشۀ اختلاف را باید پیش از هر چیز در تصور متفاوت رفسنجانی و محسن رضایی از «پایان جنگ» جست‌وجو کرد. رفسنجانی معتقد بود ایران باید در داخل خاک عراق به یک دستاورد نظامی مهم برسد و سپس از آن به‌عنوان اهرمی برای تأمین خواسته‌های سیاسی ایران و خاتمۀ جنگ استفاده کند. او بعدها توضیح داد که هنگامی که مسئولیت جنگ را پذیرفت، تصورش این بود که باید نقطه‌ای مهم در عراق تصرف شود تا ایران بتواند با دست بالا وارد مرحلۀ سیاسی شود. روایت او همچنین نشان می‌دهد که این تصور را پیش از آغاز مأموریت خود با آیت‌الله خمینی در میان گذاشته بود (هاشمی رفسنجانی، بی‌تا). بر اساس این رویکرد، عملیات نظامی هدف نهایی نبود. عملیات باید شرایطی ایجاد می‌کرد که پایان سیاسی جنگ را امکان‌پذیر سازد.

اما بخشی از فرماندهان سپاه تصور دیگری داشتند. محسن رضایی در «اسرار مکتوم» اختلاف را چنین توصیف می‌کند:«در حقیقت دعوای ما بر سر ادامه جنگ این بود که ما دو تفکر مختلف بودیم که خیلی جدی رو به روی هم آرایش گرفتیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۶0). انتخاب عبارت «روبه‌روی هم آرایش گرفتیم» معنادار است و نشان از یک جنگ داخلی قدرت دارد. رضایی از اختلاف نظر معمول میان فرماندهان و سیاستمداران سخن نمی‌گوید؛ او از دو تفکر سخن می‌گوید که بر سر آیندۀ جنگ در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند. در توضیح این دو تفکر، رضایی یک طرف مخاصمه را رفسنجانی و «دوستان سیاسی» او معرفی می‌کند:«یک تفکر متعلق به آقای هاشمی و دوستان سیاسی ما بود؛ اینها می‌گفتند که می‌شود با یک عملیات، جنگ را تمام کرد.» اما دربارۀ دیدگاه مقابل می‌گوید: «ما می‌گفتیم، این دشمنی را که ما می‌شناسیم، با یک عملیات و دو عملیات کارش تمام نمی‌شود... عملیات را نمی‌شود محدود کرد؛ ما باید تا تسلیم شدن صدام جلو برویم» (محققی، ۱۳۹۳، ص.157).

بنابراین اختلاف تنها بر سر انتخاب یک عملیات نبود. مسئله این بود که اساساً جنگ چگونه باید خاتمه پیدا کند. در طرح موردنظر رفسنجانی می‌توان یک زنجیرۀ تقریباً مشخص و منطقی را مشاهده کرد:

دستاورد نظامی بزرگ ← ایجاد اهرم سیاسی ← مذاکره از موضع قوی‌تر ← تأمین مطالبات ایران ← پایان جنگ.

اما در تصور موردنظر رضایی این بود:

مجموعه عملیات‌های پی‌درپی ← فرسایش و شکست قدرت نظامی عراق ← شکستن ارادۀ سیاسی بغداد ← تسلیم یا تغییر اساسی رفتار حکومت عراق ← پایان جنگ.

آشکار است که این دو تصور منطقاً به یک نقطۀ مشترک منتهی نمی‌شدند.

اختلاف عمیق‌تر: جنگ تابع سیاست یا سیاست تابع جنگ؟

در پس این اختلاف، مسئلۀ بنیادی‌تری وجود داشت: رابطۀ میان سیاست و عملیات نظامی. رضایی در توضیح برداشت خود می‌گوید: «ما در استراتژی نظامی، دیپلماسی هم داریم، منتهی دیپلماسی برای تقویت استراتژی نظامی است. یعنی وزارت خارجه و دیپلمات‌ها وظیفه دارند روابط بین‌المللی را و سیاست خارجی را طوری تنظیم کنند، که پیشروی نیروهای نظامی را تسهیل کند» (محققی، ۱۳۹۳، ص177). این تعریف برای فهم اختلاف بسیار مهم است. در چنین تصوری، دستگاه سیاسی و دیپلماسی باید شرایط مناسب را برای تحقق اهداف نظامی فراهم کنند.

اما در راهبرد رفسنجانی رابطۀ میان این دو تا حدودی برعکس بود. نیروی نظامی باید موقعیتی ایجاد می‌کرد که رهبری سیاسی بتواند آن را به یک نتیجۀ دیپلماتیک تبدیل کند. بنابراین نزاع تنها بر سر این نبود که «کجا عملیات کنیم؟» یا «چند عملیات انجام دهیم؟»؛ اختلاف به پرسشی اساسی‌تر مربوط می‌شد: چه کسی باید جهت نهایی جنگ را تعیین کند؛ سیاستمدار یا فرمانده نظامی؟

شکل‌گیری یک شکاف نهادی

رحیم صفوی سال‌ها بعد اصل وجود این شکاف را صریحاً تأیید کرد: «من این را قبول دارم که در رابطه با تداوم جنگ و چگونگی به پیروزی رساندن آن و سرنوشت جنگ، بین زیرمجموعه امام، یعنی رهبری سیاسی به طور خاص و آقای رفسنجانی که از سال ۱۳۶۲ به عنوان فرمانده جنگ از طرف امام منصوب شد، و فرماندهی نظامی به خصوص سپاه، اختلاف نظر وجود داشت» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۲۳۲) اهمیت این جمله در آن است که صفوی اختلاف را میان «رفسنجانی و یک فرمانده» تعریف نمی‌کند. یک سوی اختلاف را «رهبری سیاسی» و رفسنجانی و سوی دیگر را «فرماندهی نظامی به خصوص سپاه» قرار می‌دهد.

غلامعلی رشید نیز در روایت متأخر خود تقریباً همین ساختار دوگانه را توصیف می‌کند. او از دو «بال» سخن می‌گوید: یک بال نظامی به محوریت محسن رضایی و یک بال سیاسی به محوریت رفسنجانی. رشید همچنین تصریح می‌کند که پس از عملیات رمضان «یک شکاف بین نظامیان و مسئولین کشوری اتفاق افتاد» (دیدبان ایران، ۱۴۰۲). این شواهد اجازه می‌دهد از اختلافی فراتر از رابطۀ شخصی رضایی و رفسنجانی سخن بگوییم. دست‌کم در روایت فرماندهان، نوعی دوگانگی میان مرکز سیاسی هدایت جنگ و بخشی از فرماندهی سپاه شکل گرفته بود.

لجستیک؛ آیا رهبری سیاسی مانع پیروزی بود؟

تعارض بر سر راهبرد، به‌تدریج به اختلاف بر سر منابع نیز کشیده شد. رضایی معتقد بود اجرای راهبرد موردنظر فرماندهان سپاه نیازمند بسیج گستردۀ کشور است: «کل کشور بیاید در جنگ قرار بگیرد، دولت بیاد در جنگ، صنعت و اقتصاد بیاید در جنگ، کشور بسیج بشود و ما با بسیج کشور در جنگ، بتوانیم صدام را ساقط کنیم» (محققی، ۱۳۹۳،ص.171). این جمله یکی از کلیدهای فهم اختلاف است.

رفسنجانی و سایر مسئولان سیاسی علاوه بر جبهه باید اقتصاد، ادارۀ کشور، روابط خارجی و ظرفیت اجتماعی ادامۀ جنگ را نیز در نظر می‌گرفتند. اما فرماندهانی که پایان جنگ را در شکست قاطع ارادۀ عراق می‌دیدند، طبیعی بود که محدودیت منابع را مانعی برای اجرای استراتژی خود تلقی کنند. رحیم صفوی این مسئله را در اسرار مکتوم بسیار تندتر بیان می‌کند. او مدعی می‌شود رفسنجانی نمی‌خواست تمام منابع کشور در جنگ مصرف شود و سپس می‌گوید: «به هر جهت آقای هاشمی نگاهش به آینده و قدرت و حکومت بود. ایشان با نیروهای نظامی همکاری نکرد. گاهی اوقات نمی‌شود همه چیز را گفت» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۲۴۹).

نسبت دادن انگیزۀ شخصی و سیاسی به رفسنجانی در این عبارت، برداشت صفوی است و نمی‌توان آن را بدون شاهد مستقل یک واقعیت تاریخی دانست. اما این سخن برای موضوع این مقاله اهمیت دیگری دارد: نشان می‌دهد بی‌اعتمادی بخشی از فرماندهان سپاه به فرماندۀ سیاسی جنگ تا چه اندازه عمیق شده بود. محدود کردن منابع دیگر صرفاً یک تصمیم مدیریتی تلقی نمی‌شد؛ می‌توانست به‌عنوان مانع تحقق پیروزی نظامی سپاه تفسیر شود.

حرف‌های خودمان را در عمل تحمیل می‌کنیم

تا اینجا هنوز می‌توان تمام مسئله را اختلافی شدید ولی نسبتاً متعارف میان سیاستمداران و نظامیان دانست. اما روایت محسن رضایی از جایی به بعد ماهیت دیگری پیدا می‌کند. او می‌گوید:«گفتیم اصلاً می‌رویم حرف‌های خودمان را در عمل به آقایان تحمیل می‌کنیم. اسمش را هم گذاشتیم: استراتژی تحمیلی» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۸۱). رضایی نمی‌گوید فرماندهان تصمیم گرفتند رفسنجانی را متقاعد کنند. نمی‌گوید تلاش کردند طرح خود را در ساختار رسمی تصویب کنند. آنچه روایت می‌کند تصمیم برای تحمیل نظر «در عمل» است و این تفاوت کوچکی نیست.

در ساختار متعارف روابط سیاسی-نظامی، رهبری سیاسی اهداف جنگ را تعیین می‌کند و فرماندهان نظامی برای رسیدن به آن اهداف راهکار ارائه می‌کنند. اگر میان آنها اختلاف ایجاد شود، تصمیم نهایی در سطح سیاسی اتخاذ می‌شود. اما «استراتژی تحمیلی» که رضایی توصیف می‌کند منطق دیگری دارد: فرمانده نظامی در میدان وضعیتی ایجاد می‌کند که مقام سیاسی پس از وقوع آن ناچار شود خود را با نتیجۀ ایجادشده تطبیق دهد. در اینجا دیگر فقط با «اختلاف» مواجه نیستیم؛ با تلاشی برای تغییر عملی رابطۀ قدرت مواجهیم.

به آقای هاشمی هم نگفتیم

شاهد بعدی از این هم مهم‌تر است. رضایی هنگام توضیح طراحی راهبرد موردنظر فرماندهان می‌گوید پس از جمع‌بندی: «به آقای هاشمی هم نگفتیم» (محققی، ۱۳۹۳،ص.159). اهمیت این جمله زمانی روشن‌تر می‌شود که آن را کنار سخنان دیگری رضایی قرار دهیم. رضایی درباره گرفتن مصوبات عملیات‌ها می‌گوید: «مصوبۀ همه‌شان را می‌گرفتیم، بدون اینکه نیتمان را بگوییم!» (محققی، ۱۳۹۳،ص175). ترکیب این دو جمله تصویری قابل تأمل ایجاد می‌کند. از یک طرف، ساختار رسمی همچنان پابرجاست. برای هر عملیات نظامی مصوبه گرفته می‌شود. رفسنجانی همچنان فرماندۀ جنگ است. اما از طرف دیگر، بنا بر روایت خود فرماندۀ وقت سپاه، بخشی از مقصود واقعی فرماندهان به او گفته نمی‌شود. به عبارت دیگر، ظاهر سلسله‌مراتب حفظ می‌شود، اما اطلاعاتی که برای درک جهت راهبردی عملیات ضروری است، می‌تواند در حلقۀ فرماندهان باقی بماند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مفهوم «کنارزدن عملی» اهمیت پیدا می‌کند. برای کنار گذاشتن یک مقام همیشه لازم نیست او را برکنار کرد. گاهی کافی است عنوان او باقی بماند اما بخشی از تصمیمات واقعی در سطحی پایین‌تر و بدون اطلاع کامل او شکل بگیرد.

آنها را وادار کنیم پشت سر ما بیایند

رضایی منطق این سیاست را حتی روشن‌تر بیان می‌کند. بر اساس روایت او، فرماندهان امیدوار بودند با انجام عملیات‌های موفق، مسئولان کشور را وادار کنند «پشت سر ما جلو بیایند» (محققی، ۱۳۹۳، ص.157). این عبارت از نظر رابطۀ قدرت شاید از اصطلاح «استراتژی تحمیلی» نیز گویاتر باشد. در ساختار رسمی، سپاه باید پشت سر تصمیم فرماندهی سیاسی کشور حرکت می‌کرد، اما در مدلی که رضایی شرح می‌دهد، فرماندهان سپاه ابتدا حرکت می‌کنند و سپس مسئولان سیاسی باید «پشت سر» آنها قرار گیرند. یعنی جهت رابطۀ فرماندهی معکوس می‌شود و  با الگویی مواجه می‌شویم که می‌تواند چنین عمل کند:

اقدام نظامی ← ایجاد واقعیت در میدان ← قرار دادن رهبری سیاسی در برابر وضعیت جدید ← پذیرش راهبرد نظامیان.

اگر این روایت رضایی را مبنا قرار دهیم، موضوع دیگر صرفاً اختلاف نظر نیست؛ بحث بر سر انتقال مرکز ثقل تصمیم‌گیری است.

یا فرماندهی را بدهید به سپاه

در ادامه حتی مسئلۀ انتقال رسمی‌تر فرماندهی به سپاه نیز مطرح می‌شود. رضایی می‌گوید: «ما دنبال فرماندهی نیستیم. خب چرا، بعضی جاها گفتیم این را که یا مردانه بیایید جلو و مسئولیت قبول کنید... یا فرماندهی را بدهید به سپاه؛ ما این حرف‌ها را هم زدیم و منکرش نیستیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۸۲). این جمله نیز اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا نشان می‌دهد اختلاف نهایتاً به پرسش «چه کسی باید فرمانده باشد؟» نیز رسیده بود.

رفسنجانی با تصمیم شخصی خود در رأس فرماندهی جنگ قرار نگرفته بود. مأموریت او از سوی آیت‌الله خمینی صادر شده بود. بااین‌حال، فرماندۀ سپاه اکنون اعتراف می‌کند که در مقاطعی به مسئولان گفته بودند اگر قرار نیست مطابق نیازهای جنگ عمل کنند، فرماندهی را به سپاه واگذار کنند. از اینجا می‌توان فهمید چرا تعبیر «کودتای» دست‌کم به‌عنوان یک فرضیه قابل بررسی است.

چگونه مخالفت با منصوب خمینی به مخالفت با خمینی تبدیل نمی‌شد؟

در اینجا یک تناقض ظاهری در رفتار سران سپاه وجود دارد. اگر رفسنجانی منصوب خمینی بود، چگونه فرماندهانی که خود را کاملاً تابع خمینی می‌دانستند می‌توانستند در برابر او قرار گیرند؟ پاسخ را باز هم می‌توان در سخنان رضایی یافت: «ما چون تابع نظر امام بودیم و پای‌بند به مقررات و چارچوب، این ظرفیت را داشتیم که تبعیت و در کنار آن، عقیده خودمان را هم پیگیری کنیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۶0). این عبارت نشان می‌دهد فرماندهان سپاه دست کم در دنیای ذهنی خودشان می‌توانستند میان دو چیز تفکیک قائل شوند: وفاداری به رهبر نظام و پذیرش راهبرد فرماندۀ سیاسی جنگ. اگر فرماندهان معتقد بودند راهبرد خودشان به خواست واقعی خمینی نزدیک‌تر است، مخالفت با رفسنجانی در ذهن آنان الزاماً مخالفت با خمینی محسوب نمی‌شد. در واقع، چنین برداشتی حتی می‌توانست به آنان امکان دهد دور زدن رفسنجانی را نه نافرمانی، بلکه تلاش برای تحقق اهدافی بدانند که به باور خودشان اهداف اصلی رهبر جمهوری اسلامی بوده است.

روایت رفسنجانی از سوی دیگر ماجرا

رفسنجانی توضیح داده است که پس از پذیرفتن مسئولیت جنگ، ایدۀ دستیابی به یک پیروزی تعیین‌کننده و سپس استفاده از آن برای پایان جنگ را مطرح کرده بود. او همچنین از مخالفت برخی فرماندهان با این دیدگاه سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که شعار «جنگ تا یک پیروزی» در برابر «جنگ تا پیروزی» قرار گرفت (هاشمی رفسنجانی، بی‌تا). بنابراین دو طرف این منازعه در اصل وجود اختلاف توافق دارند. اختلاف آنها بر سر تفسیر آن است.

رفسنجانی راهبرد خود را تلاشی برای تبدیل پیروزی نظامی به نتیجۀ سیاسی می‌دید. فرماندهانی مانند رضایی آن را محدود کردن جنگ پیش از دستیابی به نتیجۀ تعیین‌کننده تلقی می‌کردند. همین تفاوت در برداشت از «پیروزی» به‌تدریج به اختلاف بر سر اختیارات، منابع و نهایتاً نحوۀ تصمیم‌گیری تبدیل شد.

آیا واقعاً می‌توان از «کودتای سفید» سخن گفت؟

در اینجا باید میان سه ادعای متفاوت تمایز گذاشت. ادعای نخست این است که میان رفسنجانی و بخشی از فرماندهان سپاه اختلاف راهبردی عمیقی وجود داشت. شواهد موجود این ادعا را به‌روشنی پشتیبانی می‌کنند. رضایی، صفوی، رشید و خود رفسنجانی، هر یک از زاویۀ متفاوتی وجود این شکاف را تأیید کرده‌اند.

ادعای دوم این است که بخشی از فرماندهان سپاه تلاش کردند استقلال عملی بیشتری از رفسنجانی پیدا کنند و با ایجاد واقعیت در میدان، راهبرد خود را به رهبری سیاسی تحمیل کنند. سخنان رضایی درباره «استراتژی تحمیلی»، «به آقای هاشمی هم نگفتیم»، گرفتن مصوبات «بدون اینکه نیتمان را بگوییم»، و وادار کردن مسئولان به حرکت «پشت سر ما» قرائن مستقیم و قابل توجهی برای این ادعا فراهم می‌کند.

اما ادعای سوم این است که در سپاه «توطئه‌ای سازمان‌یافته» برای حذف رفسنجانی وجود داشت. برای این ادعا هیچ شاهد تاریخی وجود ندارد. هیچ‌یک از منابع مورد بررسی سندی از تشکیل یک گروه مخفی، تصمیم جمعی برای برکناری رفسنجانی یا طرحی سازمان‌یافته برای تصرف فرماندهی ارائه نمی‌کند. همچنین رفسنجانی عملاً از فرماندهی حذف نشد و ارتباط مستقیم او با آیت‌الله خمینی و نقش او در تصمیمات کلان جنگ ادامه یافت. بنابراین تعبیر «کودتای سفید» تنها هنگامی قابل دفاع است که آن را صریحاً به‌عنوان یک استعاره تعریف کنیم، نه کودتا به معنای حقوقی یا کلاسیک آن. در این تعریف، کودتای سفید یعنی: حفظ مقام رسمی در رأس ساختار، در کنار تلاش برای کاهش قدرت واقعی او؛ حفظ سازوکارهای رسمی اخذ مجوز، در کنار پنهان کردن بخشی از نیت راهبردی؛ و ایجاد واقعیت‌هایی در میدان که مقام سیاسی را ناچار کند تصمیم نظامیان را بپذیرد. با چنین تعریفی، سخنان محسن رضایی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند.

از اختلاف تا تلاش برای تغییر مرکز ثقل تصمیم‌گیری

اگر شواهد را به ترتیب زمانی و منطقی کنار هم بگذاریم، روندی جالبی قابل مشاهده است. ابتدا میان رفسنجانی و بخشی از فرماندهان سپاه بر سر نحوۀ پایان جنگ اختلاف ایجاد می‌شود. سپس این اختلاف به دو برداشت متفاوت از رابطۀ سیاست و عملیات نظامی تبدیل می‌شود. پس از آن فرماندهان از ناکافی بودن منابع و حمایت سیاسی شکایت می‌کنند. دو تفکر، به تعبیر رضایی، «خیلی جدی رو به روی هم آرایش» می‌گیرند. بعد مفهوم «استراتژی تحمیلی» شکل می‌گیرد: تصمیم گرفته می‌شود نظر فرماندهان «در عمل» به مسئولان تحمیل شود. در مرحلۀ بعد، رضایی می‌گوید بخشی از تصمیمات «به آقای هاشمی» گفته نمی‌شود. مصوبات رسمی برای هر عملیات گرفته می‌شود، اما بنا بر روایت او، بدون بیان کامل «نیت». هدف از موفقیت‌های نظامی نیز این است که مسئولان کشور وادار شوند «پشت سر سپاه» حرکت کنند. و نهایتاً حتی این گزینۀ صریح مطرح می‌شود که «فرماندهی را بدهید به سپاه».

این زنجیره برای اثبات وجود یک کودتای سازمان‌یافته کافی نیست، اما برای طرح فرضیۀ دیگری بسیار مهم است: اینکه در بخشی از فرماندهی سپاه تمایلی شکل گرفته بود تا اختیارات رفسنجانی، بدون آنکه رسماً برکنار شود، در تعیین جهت واقعی جنگ محدود شود. به بیان دیگر، مسئله ممکن است «حذف شخص رفسنجانی» نبوده باشد؛ مسئله «حذف حق وتوی راهبردی رفسنجانی» بر تصمیمات نظامیان بوده باشد.

نتیجه‌گیری

شواهد موجود تصویری پیچیده‌تر از رابطۀ رفسنجانی و فرماندهان سپاه ارائه می‌کنند. نمی‌توان این رابطه را صرفاً به دشمنی شخصی فروکاست و همچنین نمی‌توان از منابع فعلی وجود یک توطئۀ سازمان‌یافته برای کودتا علیه رفسنجانی را نتیجه گرفت. اما در سوی دیگر، تقلیل مسئله به یک «اختلاف نظر معمول میان سیاستمداران و نظامیان» نیز با تمام شواهد سازگار نیست. وقتی فرماندۀ وقت سپاه می‌گوید دو تفکر «خیلی جدی» مقابل یکدیگر آرایش گرفته بودند؛ وقتی از «استراتژی تحمیلی» سخن می‌گوید؛ وقتی اعتراف می‌کند بخشی از تصمیمات «به آقای هاشمی هم» گفته نشده بود؛ وقتی می‌گوید مصوبات گرفته می‌شد «بدون اینکه نیتمان را بگوییم»؛ وقتی هدف را واداشتن مسئولان به حرکت «پشت سر سپاه» معرفی می‌کند؛ و هنگامی که اذعان می‌کند گزینۀ «فرماندهی را بدهید به سپاه» نیز مطرح شده بود، دیگر دشوار است رابطۀ فرماندهی سپاه و رفسنجانی را صرفاً در قالب یک اختلاف کارشناسی توصیف کرد.

این شواهد دست‌کم نشان می‌دهند بخشی از فرماندهی سپاه می‌کوشید در طی جنگ با عراق استقلال راهبردی بیشتری به دست آورد و در مواردی رهبری سیاسی جنگ را در برابر واقعیت‌های ایجادشده در میدان قرار دهد. از این منظر، مفهوم «کنارزدن عملی رفسنجانی» می‌تواند چارچوبی برای فهم این فرایند باشد: نه برکناری رسمی او، بلکه تلاش برای محدود کردن قدرت واقعی او در تعیین جهت جنگ.

اگر بخواهیم برای این فرایند از تعبیر «کودتای سفید» استفاده کنیم، باید حدود آن را دقیق مشخص کنیم. آنچه شواهد فعلی نشان می‌دهد کودتا علیه نظام سیاسی یا حتی طرح اثبات‌شده‌ای برای عزل رفسنجانی نیست؛ بلکه نوعی کشمکش درون ساختار قدرت بر سر این است که تصمیم نهایی جنگ در کجا تولید شود: در سطح رهبری سیاسی یا در فرماندهی نظامی. و شاید به همین دلیل، مهم‌ترین سند برای طرح فرضیۀ «کنارزدن عملی» رفسنجانی نه سخنان منتقدان سپاه، بلکه عبارت خود فرماندۀ وقت سپاه باشد: «گفتیم اصلاً می‌رویم حرف‌های خودمان را در عمل به آقایان تحمیل می‌کنیم.»

اگر این جمله را در کنار دیگر جملات فرماندهان سپاه بگذاریم، پرسش اصلی مقاله شکل دقیق‌تری پیدا می‌کند: آیا از مقطعی به بعد، مسئلۀ بخشی از فرماندهان سپاه دیگر صرفاً مخالفت با استراتژی هاشمی رفسنجانی نبود، بلکه تلاش برای ساختن سازوکاری بود که بتوانند بدون برکناری رسمی او، از قدرت واقعی‌اش در تعیین مسیر جنگ عبور کنند؟

شواهد موجود پاسخ قطعی به مفهوم «کودتا» نمی‌دهند؛ اما برای طرح جدی فرضیۀ «کنارزدن عملی فرماندۀ جنگ» مواد تاریخی قابل توجهی در اختیار می‌گذارند.

منابع

محققی، م. ح. (۱۳۹۳). اسرار مکتوم: ناگفته‌های دفاع هشت‌ساله از زبان مسئولان کشوری و لشکری دوران جنگ. تهران: نشر بیست و هفت بعثت.

هاشمی رفسنجانی، ا. (بی‌تا). ناگفته‌های هشت سال دفاع مقدس به روایت هاشمی: برای رفع اختلاف سپاه و ارتش فرمانده جنگ شدم. آخرین خبر.

دیدبان ایران. (۱۴۰۲). سردار رشید: امام دوتا بال داشت، یک بال نظامی که محسن رضایی بود و یک بال سیاسی که آقای هاشمی بود.

امام خامنه ‌ای اول و نظم نوین جهانی وی؛ ادامه ی پروژه ی سیاسی امام خمینی یا طرحی متفاوت؟


 

یکی از مهم‌ترین تغییرات در سیاست خارجی دوران امام خمینی نسبت به دوران امام خامنه ای مربوط به کانسپت صدور انقلاب است. امام خمینی از ضرورت انقلاب‌های سیاسی ـ اسلامی در کشورهای اسلامی سخن می‌گفت. در دوره امام خامنه‌ای، این تصور به‌تدریج جای خود را به الگویی انعطاف‌پذیرتر داد. دیگر لازم نبود هر کشور منطقه انقلاب اسلامی مشابه ایران را تجربه کند. آنچه اهمیت بیشتری یافت، شکل‌گیری و تقویت نیروهایی بود که در یک جبهه مشترک با جمهوری اسلامی قرار می‌گرفتند.  در نتیجه، تکثیر انقلاب به‌تدریج به گسترش جبهه مقاومت تبدیل شد.

 

این تغییر ماهوی بسیار مهم بود. در مدل جدید سیاسی ج.ا.، دولت‌ها، احزاب، جنبش‌ها و گروه‌های مسلح با ساختارهای سیاسی و حتی هویت‌های مذهبی متفاوت می‌توانستند در یک شبکۀ مشترک قرار گیرند، بدون آنکه الزاماً به جمهوری اسلامی دیگری تبدیل شوند.

 

در همین نقطه یکی از ایده‌های سیاسی امام خمینی نیز صورت نهادی بسیار گسترده‌تری پیدا کرد. امام خمینی در سال‌های پایانی عمر از تشکیل هسته‌های مقاومت حزب‌الله سخن گفته بود. در دوره خامنه‌ای، مفهوم مقاومت از یک ایدۀ انقلابی به یک شبکۀ ژئوپلیتیکی تبدیل شد و جبهه مقاومت به یکی از مفاهیم اصلی سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی بدل شد.

 

در مقابل، بعضی از آرمان‌های حداکثری امام خمینی کم‌رنگ شدند. سخن از انقلاب سیاسی-اسلامی در یکایک کشورهای اسلامی یا حرکت به سوی یک دولت اسلامی با جمهوری‌های آزاد و مستقل دیگر جایگاه مشابهی در دیسکورس سیاست خارجی امام خامنه‌ای پیدا نکرد. به جای آن، مفاهیمی مانند وحدت جهان اسلام ، همکاری دولت‌های اسلامی و جبهه مقاومت برجسته شدند.

 

مسئلۀ دشمنی بی چون و چرا با اسرائیل اما تداوم آشکاری داشت. همانند امام خمینی، امام خامنه‌ای نیز اسرائیل را بخشی از نظم سیاسی مطلوب خاورمیانه نمی‌داند. تفاوت مهم این است که او برای نظم جایگزین، سازوکاری مشخص‌تر با عنوان همه‌پرسی فلسطینیان ارائه کرده است. بنابراین اصل تغییر ساختار سیاسی موجود حفظ شد، اما برای مرحلۀ پس از آن صورت‌بندی سیاسی مشخص‌تری ارائه شد.

 

تحول مهم‌تر اما در نگاه امام خامنه‌ای به آمریکا و رابطه با این کشور اتفاق افتاد. امام خمینی معتقد بود قدرت ابرقدرت‌ها افسانه‌ای و قابل شکستن است و اگر ملت‌ها بیدار شوند می‌توانند سلطۀ آنها را از کشورهای خود بیرون برانند. امام خامنه‌ای همین تصور را یک مرحله جلوتر برد و آن را به روایتی از تحول تاریخی نظام بین‌الملل تبدیل کرد: آمریکا در حال افول است، انحصار قدرت غرب در حال پایان یافتن است و جهان در حال حرکت به سوی نظم بین‌المللی جدیدی است.

 

او در اجلاس جنبش عدم تعهد در سال ۱۳۹۱ صریحاً از گذار به یک نظم بین‌المللی جدید سخن گفت. در این نظم نوین جهاانی قرار نیست مدیریت جهان در انحصار چند قدرت غربی باقی بماند و کشورهای، فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف باید در مدیریت جهانی سهم داشته باشند. از اینجا دو سطح در اندیشۀ سیاسی امام خامنه‌ای قابل تشخیص است:

 

1-در سطح منطقه‌ای، نظم مطلوب بر کاهش یا پایان حضور آمریکا، تقویت ایران و جبهه مقاومت و تغییر ساختار سیاسی اسرائیل استوار است.

 

2-در سطح جهانی، هدف وسیع‌تر است: پایان انحصار غرب بر نظام بین‌الملل و پیدایش نظمی چندمرکزی که قدرت‌های غیرغربی نیز در شکل دادن به آن نقش داشته باشند.

 

بنابراین امام خامنه‌ای را نمی‌توان صرفاً تکرارکنندۀ نظریات سیاسی امام خمینی در حوزه ی سیاست خارجی دانست. او بعضی عناصر اندیشۀ امام خمینی را حفظ کرد:

 

ولایت فقیه، فراملی بودن انقلاب، وحدت جهان اسلام، مقابله با سلطۀ آمریکا، مسئلۀ فلسطین، دوگانۀ مستضعف و مستکبر و حمایت از نیروهای مقاومت.

 

بعضی عناصر را تعدیل کرد:

 

انقلاب اسلامی در تمام کشورهای مسلمان و حرکت آشکار به سوی یک دولت اسلامی واحد.

 

و بعضی عناصر را توسعه داد:

 

هسته‌های مقاومت به جبهه مقاومت تبدیل شد. شکستن قدرت آمریکا به نظریۀ افول آمریکا تبدیل شد. و تصور کلی از مبارزه با سلطۀ ابرقدرت‌ها به گفتمانی صریح درباره گذار به نظم جدید جهانی رسید.

 

از این منظر، شاید مهم‌ترین تحول دورۀ امام خامنه‌ای را بتوان چنین خلاصه کرد: امام خمینی بیشتر نظریۀ انقلابیِ تغییر نظم را صورت‌بندی کرد؛ امام خامنه‌ای تلاش کرد برای آن یک معماری منطقه‌ای ایجاد کند و سپس این معماری را درون روایتی بزرگ‌تر از تغییر نظم جهانی قرار دهد.

 

به بیان دیگر، پروژه ی سیاست خارجی ج.ا. از صدور انقلاب به ساخت شبکۀ مقاومت و از آنجا به رقابت بر سر نظم آینده حرکت کرد.

 


آیا امام خمینی (رحمة الله علیه) به دنبال ایجاد یک نظم سیاسی جدید بود؟


 

امام خمینی هیچ نظریۀ مدونی با عنوان *نظم نوین جهانی* ارائه نکرد، اما اگر نوشته‌ها و سخنرانی‌های او را از کتاب *ولایت فقیه* تا سال‌های پایانی زندگی در کنار یکدیگر قرار دهیم، می‌توان اجزای نسبتاً منسجمی از یک نظم سیاسی بدیل را در اندیشۀ او مشاهده کرد.

 

نقطۀ آغاز این اندیشه، مسئلۀ حکومت اسلامی است. امام خمینی در «ولایت فقیه» مسئله را به ایران محدود نمی‌کند. او از وظیفۀ مسلمانان در «یکایک کشورهای اسلامی» برای به پیروزی رساندن «انقلابات سیاسی ـ اسلامی» سخن می‌گوید و معتقد است حکومت‌های «ظالم و دست‌نشانده» باید سرنگون و حکومت اسلامی جایگزین آنها شود.

 

پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ این اندیشه را وارد مرحلۀ تازه‌ای کرد. ایران از این پس فقط یک کشور اسلامی نبود، بلکه در سخنان امام خمینی به «مبدأ» حرکتی گسترده‌تر تبدیل شد. مفهوم «صدور انقلاب» نیز در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند.

 

با این حال، صدور انقلاب در نظر امام خمینی لزوماً به معنای کشورگشایی نبود. او صریحاً می‌گفت کشورهای دیگر باید در جای خود باقی بمانند و ایران نباید برای صادر کردن انقلاب به آنها لشکرکشی کند. آنچه باید صادر می‌شد، الگوی انقلاب بود: ملت‌های دیگر باید بیدار شوند، حکومت‌های وابسته یا نامطلوب خود را تغییر دهند و به سوی حکومت اسلامی حرکت کنند.

 

بنابراین می‌توان زنجیرۀ مورد نظر او را چنین بازسازی کرد:

 

انقلاب اسلامی ایران ← صدور انقلاب ← بیداری ملت‌ها ← انقلاب‌های سیاسی ـ اسلامی ← تغییر حکومت‌های وابسته ← تشکیل حکومت‌های اسلامی ← وحدت جهان اسلام.

 

در این نظم، آمریکا و شوروی صرفاً دو دشمن خارجی ایران نبودند. امام خمینی جهان را در قالب تقابل «مستضعفان» و «مستکبران» می‌دید و از کوتاه شدن دست قدرت‌های شرق و غرب از کشورهای دیگر، تشکیل «حزب مستضعفین در تمام دنیا» و سرانجام غلبۀ مستضعفان بر مستکبران سخن می‌گفت.

 

اسرائیل نیز در این تصور جایگاه مشخصی داشت. امام خمینی اسرائیل را بخشی مشروع از نظم مطلوب خاورمیانه نمی‌دانست و از نابودی آن سخن می‌گفت. مبارزه با اسرائیل نیز از نظر او صرفاً مسئلۀ فلسطینیان نبود، بلکه وظیفه‌ای فراملی برای مسلمانان و نیروهای مقاومت به شمار می‌رفت. او حتی در سال‌های پایانی عمر از تشکیل «هسته‌های مقاومت حزب‌الله در سراسر جهان» سخن گفت.

 

اما این پروژه را نباید با تشکیل یک امپراتوری متمرکز به رهبری ایران یکی دانست. امام خمینی در عین حال از حفظ کشورها و مرزها، عدم کشورگشایی، استقلال دولت‌ها و روابط با کشورهای دیگر سخن می‌گفت. در وصیت ‌نامه ‌اش نیز مسلمانان را به حرکت به سوی «یک دولت اسلامی با جمهوری‌های آزاد و مستقل» فراخواند.

 

بنابراین شاید دقیق‌ترین توصیف این باشد که نظم مطلوب امام خمینی «فرادولتی» بود، نه الزاماً «ضد دولتی»: دولت‌ها و جمهوری‌ها می‌توانستند باقی بمانند، اما قرار بود در چارچوبی اسلامی و فراملی به یکدیگر نزدیک شوند و از سلطۀ قدرت‌های بزرگ خارج شوند.

 

از کنار هم گذاشتن این عناصر، تصویری سه‌سطحی ظاهر می‌شود:

 

در سطح ملی: حکومت اسلامی و استقلال از قدرت‌های خارجی.

 

در سطح جهان اسلام: همگرایی دولت‌ها، ملت‌ها و جنبش‌های اسلامی و مقابله با اسرائیل و نفوذ ابرقدرت‌ها.

 

در سطح جهانی: اتحاد مستضعفان و تغییر رابطۀ قدرت میان مستضعفان و مستکبران.

 

از این منظر، امام خمینی شاید «نظریۀ نظم نوین جهانی» به معنای متعارف آن ارائه نکرده باشد، اما اندیشۀ او حاوی اجزای یک نظریۀ تغییر نظم بود: تعریفی از نظم موجود، نیرویی برای تغییر آن، سازوکاری برای گذار و تصویری از نظمی که باید جایگزین آن شود.

 

 

#امام_خمینی #جمهوری_اسلامی #صدور_انقلاب #ولایت_فقیه #نظم_جهانی #خاورمیانه #سیاست_خارجی #محور_مقاومت

صلح کارتاژی؛ وقتی هدف از صلح، پایان جنگ نیست

«صلح کارتاژی» اصطلاحی است که برای توصیف نوعی صلح بسیار سخت‌گیرانه و تنبیهی به کار می‌رود؛ صلحی که در آن طرف پیروز تنها به شکست نظامی دشمن اکتفا نمی‌کند، بلکه می‌کوشد توان اقتصادی، سیاسی و نظامی او را نیز چنان محدود کند که دیگر نتواند به عنوان یک رقیب جدی ظاهر شود.

ریشۀ این اصطلاح به جنگ‌های طولانی روم و کارتاژ بازمی‌گردد. پس از شکست کارتاژ در جنگ دوم پونیک، رومیان شرایط سنگینی بر این دولت تحمیل کردند. کارتاژ بخش بزرگی از قلمرو خود را از دست داد، ناچار به پرداخت غرامت شد و آزادی عمل نظامی آن به‌شدت محدود گردید. با این همه، کارتاژ همچنان به حیات خود ادامه داد.

اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. در جنگ سوم پونیک، روم سرانجام در سال ۱۴۶ پیش از میلاد کارتاژ را تصرف کرد. شهر ویران شد، شمار زیادی از ساکنان آن کشته یا به بردگی فروخته شدند و کارتاژ به عنوان یک قدرت مستقل از میان رفت.

از همین تجربه تاریخی، مفهوم «صلح کارتاژی» پدید آمد: صلحی که هدف آن صرفاً متوقف کردن جنگ نیست، بلکه از میان بردن ظرفیت طرف شکست‌خورده برای تبدیل شدن دوباره به یک تهدید است.

این اصطلاح در دوران معاصر نیز وارد ادبیات سیاسی شد. پس از جنگ جهانی اول، جان مینارد کینز، اقتصاددان بریتانیایی، از این تعبیر برای انتقاد از شرایط تحمیل‌شده بر آلمان در پیمان ورسای استفاده کرد. از نظر او، فشارهای اقتصادی و غرامت‌های سنگین نه تنها آلمان، بلکه ثبات اقتصادی و سیاسی اروپا را نیز با خطر مواجه می‌کرد.

به همین دلیل، «صلح کارتاژی» امروز بیش از آنکه نام یک قرارداد تاریخی مشخص باشد، مفهومی در تاریخ و روابط بین‌الملل است: پیروزی‌ای که در آن فاتح می‌کوشد با خلع سلاح، غرامت، محدود کردن حاکمیت یا حتی نابودی ساختار قدرت دشمن، امکان بازگشت او را از میان ببرد.

در چنین الگویی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «جنگ چگونه پایان می‌یابد؟» بلکه این است که «پس از پایان جنگ، چه مقدار قدرت برای طرف شکست‌خورده باقی خواهد ماند؟»


جنگ سوم فنیقی،پایان کار کارتاژ



 

بیش از نیم قرن از پایان جنگ دوم فنیقی گذشته بود. کارتاژ دیگر آن قدرت بزرگ دریایی و نظامی گذشته نبود. ناوگانش از بین رفته، بخش بزرگی از ثروتش را از دست داده و تحت نظارت سخت‌گیرانه روم قرار داشت. با این حال، رونق اقتصادی شهر به تدریج بازگشت و همین موضوع در میان برخی سیاستمداران رومی نگرانی ایجاد کرد.

 

در میان آنان، کاتو پیر از همه مشهورتر بود. او پس از بازدید از کارتاژ، بارها در مجلس روم هشدار داد که این شهر هنوز می‌تواند به رقیبی خطرناک تبدیل شود. گفته می‌شود او تقریباً هر سخنرانی خود را با این جمله به پایان می‌رساند: «کارتاژ باید نابود شود.»

 

در همین زمان، پادشاهی نومیدیه در شمال آفریقا که متحد روم بود، بارها به قلمرو کارتاژ تعرض می‌کرد. طبق پیمان صلح جنگ دوم فنیقی، کارتاژ حق نداشت بدون اجازه روم وارد جنگ شود. اما هنگامی که حملات نومیدیان شدت گرفت، کارتاژ سرانجام دست به مقاومت نظامی زد. روم این اقدام را نقض پیمان دانست و در سال ۱۴۹ پیش از میلاد جنگ سوم فنیقی آغاز شد.

 

رومیان با ارتشی بزرگ در سواحل شمال آفریقا فرود آمدند. در ابتدا از کارتاژی‌ها خواسته شد گروگان‌هایی تحویل دهند و سلاح‌های خود را واگذار کنند. مردم شهر این خواسته‌ها را پذیرفتند، اما هنگامی که رومیان درخواست کردند ساکنان شهر کارتاژ را ترک کرده و در نقطه‌ای دورتر از دریا سکونت کنند، مقاومت آغاز شد. برای مردم کارتاژ، این درخواست به معنای نابودی شهر و تمدنشان بود.

 

محاصره کارتاژ نزدیک به سه سال ادامه یافت. در حالی که شهر تقریباً در محاصره کامل قرار داشت، ساکنان آن شبانه‌روز به ساخت سلاح، منجنیق و تجهیزات دفاعی مشغول بودند. حتی روایت شده است که زنان شهر موهای خود را بریدند تا از آن برای ساخت طناب‌های جنگی استفاده شود.

 

سرانجام در سال ۱۴۶ پیش از میلاد، ارتش روم به فرماندهی اسکیپیون امیلیانوس موفق شد دیوارهای شهر را بشکند. نبردی خونین از خیابانی به خیابان دیگر و از خانه‌ای به خانه دیگر درگرفت. مقاومت مدافعان چندین روز ادامه یافت، اما برتری عددی و تجهیزاتی رومیان سرانجام نتیجه داد.

 

با سقوط آخرین مواضع دفاعی، کارتاژ به طور کامل به دست رومیان افتاد. بخش بزرگی از جمعیت شهر کشته یا به بردگی فروخته شدند و ساختمان‌های آن ویران گردید. بدین ترتیب یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین دولت‌های جهان باستان پس از حدود شش قرن موجودیت از صحنه تاریخ حذف شد.

 

نابودی کارتاژ نقطه پایانی بر جنگ‌های فنیقی بود. از آن پس روم دیگر رقیب بزرگی در مدیترانه غربی نداشت و راه برای گسترش فتوحاتش در اروپا، شمال آفریقا و شرق مدیترانه هموار شد. بسیاری از مورخان، سال ۱۴۶ پیش از میلاد را یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ باستان می‌دانند؛ سالی که برتری روم در جهان مدیترانه تقریباً بی‌رقیب شد.

 

جنگهای دوم فنیقی

هنگامی که هانیبال تا آستانه نابودی روم پیش رفت

 

اگر جنگ اول فنیقی روم را به یک قدرت دریایی تبدیل کرد، جنگ دوم فنیقی بقای خود جمهوری روم را به چالش کشید. این جنگ که از سال ۲۱۸ تا ۲۰۱ پیش از میلاد ادامه داشت، یکی از مشهورترین و سرنوشت‌سازترین جنگ‌های تاریخ باستان به شمار می‌رود و نام آن بیش از هر چیز با فرمانده نابغه کارتاژی، هانیبال بارکا گره خورده است.

 

پس از شکست در جنگ اول، کارتاژ تلاش کرد قدرت از دست رفته خود را در اسپانیا و پرتقال آن روزگار بازسازی کند. خانواده بارکا، به رهبری هامیلکار و سپس پسرش هانیبال، قلمروی گسترده‌ای در آن منطقه ایجاد کردند. هنگامی که هانیبال به شهر ساگونتوم، متحد روم، حمله کرد، تنش‌ها به جنگی تمام‌عیار تبدیل شد.

 

رومیان انتظار داشتند جنگ در اسپانیا یا شمال آفریقا جریان پیدا کند، اما هانیبال نقشه‌ای جسورانه در سر داشت. او با ده‌ها هزار سرباز، هزاران اسب و تعدادی فیل جنگی از اسپانیا حرکت کرد، از جنوب فرانسه گذشت و سپس از رشته‌کوه آلپ عبور کرد؛ مسیری که بسیاری آن را غیرممکن می‌دانستند. اگرچه بخشی از نیروهایش را در این راه از دست داد، اما توانست ارتش خود را به ایتالیا برساند و رومیان را غافلگیر کند.

 

در سال‌های نخست جنگ، هانیبال یکی پس از دیگری ارتش‌های روم را شکست داد. در نبرد رود تربیا، نبرد دریاچه تراسیمنه و به ویژه نبرد کانه، او شاهکارهای نظامی خود را به نمایش گذاشت. نبرد کانه که در سال ۲۱۶ پیش از میلاد رخ داد، هنوز هم در دانشکده‌های نظامی جهان به عنوان نمونه‌ای کلاسیک از محاصره کامل تدریس می‌شود. در این نبرد، ارتش روم تقریباً نابود شد و ده‌ها هزار سرباز رومی کشته شدند.

 

پس از این شکست‌ها، بسیاری تصور می‌کردند سقوط روم نزدیک است. اما جمهوری روم برخلاف انتظار تسلیم نشد. رومیان از نبرد مستقیم با هانیبال پرهیز کردند و به سراغ جنگ فرسایشی رفتند. آنها نیروهای تازه‌ای بسیج نمودند و همزمان با دفاع به قلمروهای کارتاژ در اسپانیا حمله کردند.

 

در این مرحله، فرمانده جوان رومی، پوبلیوس کورنلیوس شیپیو، وارد صحنه شد. او ابتدا نیروهای کارتاژ را از اسپانیا بیرون راند و سپس جنگ را به شمال آفریقا کشاند. این اقدام هانیبال را مجبور کرد پس از بیش از پانزده سال حضور در ایتالیا به سرزمین مادری خود بازگردد.

 

سرنوشت جنگ در سال ۲۰۲ پیش از میلاد در نبرد زاما رقم خورد. در این نبرد، شیپیو توانست هانیبال را شکست دهد و برای نخستین بار بر بزرگ‌ترین فرمانده کارتاژ غلبه کند. پس از این شکست، کارتاژ ناچار به پذیرش صلح شد. این دولت ناوگان جنگی خود را از دست داد، غرامت سنگینی پرداخت و عملاً به قدرتی درجه دوم تبدیل شد.

 

جنگ دوم فنیقی نه تنها بزرگ‌ترین تهدید خارجی تاریخ جمهوری روم بود، بلکه نشان داد که توانایی سازماندهی، پایداری و منابع انسانی روم تا چه اندازه عظیم است. هرچند هانیبال در بسیاری از نبردها پیروز شد، اما در نهایت روم بود که جنگ را برد و راه خود را برای تسلط بر جهان مدیترانه هموار کرد.

 

#تاریخ

#تاریخ_نظامی

#روم_باستان

#کارتاژ

#جنگ_دوم_فنیقی

#هانیبال

#نبرد_کانه

#نبرد_زاما

#امپراتوری_روم

#تاریخ_باستان