من توی این دو هفته فرصت شد که یه مقداری شبکه های ماهواره ای مخالف ج.ا. رو رصد کنم.
فارغ از این که ج.ا. حق هست یا باطل تمامی این شبکه ها، اخبار و تحلیل هاشون به صورت کاملاً جانب دارانه هست و هیچ کدوم بی طرف نیستند. حالا ممکنه برای کسی بی طرفی یه رسانه مهم نباشه... اوکی!دمش هم گرم!
اما اگر واقعا دنبال اخبار و تحلیلهای بی طرفانه هستید مطلقا سراغ این کانالهای مخالف ج.ا. نروید.
دکتر افشین احمدپور در این فایل صوتی 40 دقیقه ای توضیح می دهد که نه هیچ روایت و حدیث درست و حسابی درباره اربعین داریم و نه این که هیچ روایت و حدیث درست و حسابی داریم که حضرت رسول اکرم (ص) اساساً توصیه به زیارت مقبره ی کسی کرده باشد و نه هیچ روایت تاریخی در کتابهای تاریخ درست و حسابی درباره ی قضیه اربعین داریم و نه اساساً با توجه به فاصله ی بین کربلا و مدینه و دمشق در آن زمان امکان داشته که قضیه ی اربعین به آن صورتی که #بچه_شیعه روایت می کند اتفاق افتاده باشد. توصیه می کنم برای یکبار هم که شده گوش کنید.

همانطور که بارها گفته ام، بزرگترین رسانه ای که ج.ا. در اختیار دارد کتابهای درسی هستند. امروز نیم نگاهی به صفحه 80 کتاب هویت اجتماعی دوازدهم بیندازیم تا ببینیم چطور ج.ا. قصد دارد با واژگون کردن نظریات سیاسی ارسطو حرفهای خودش را به خورد بچه های مردم بدهد (حرفهای خودش را در صفحه 81 زده که اگر فرصت شد بعدتر به آن خواهیم پردخت.
کتاب درسی ما میگوید از نظر ارسطو، دموکراسی یعنی حکومت اکثریت بر اساس خواستهها و تمایلاتشان درصورتیکه ارسطو دموکراسی را حکومت فقرا میدانست، و نه صرفاً «حکومت مردم».
کتاب الیگارشی را حکومت اقلیت بر اساس خواستهها معنی کرده در صورتی که ارسطو الیگارشی را حکومت ثروتمندان تعریف میکرد. فرقش این است که ثروتمندان همیشه به فکر جیب خودشان هستند، نه «هوس»های عجیب و غریب!
کتاب از واژهی مونارشی استفاده کرده که یک کلمهی انگلیسی-یونانی است، نه فارسی در صورتی که به سادگی می توانست بنویسد پادشاهی . دانش آموز دبیرستانی می پرسد مونارشی دیگر چیست؛ و خبر ندارد که مؤلّفین فقط برای اینکه لفظ پادشاهی یک وقتی خدای نکرده کتابشان را نجس نکند از آوردن آن خود داری کرده اند.
خلاصه اینکه اگر ارسطو زنده بود و این کتاب را میدید، احتمالاً یک رسالهی جدید با عنوان چگونه ج.ا. کتابهای یونانیها را تحریف میکند مینوشت!
کتاب درسی ما پر هستند از این گونه اشتباهات و حماقتهای عامدانه و غیر عامدانه؛ پس آنها را تنها برای شب امتحان حفظ کنید.
در اوت ۱۹۱۴، تنها چند هفته پس از آغاز جنگ جهانی اول، ارتش روسیه با دو سپاه بزرگ وارد پروس شرقی شد. هدف این حمله، شکست سریع آلمان و کاهش فشار آلمان بر فرانسه در جبهه غربی بود. فرانسه در آن زمان متحد روسیه محسوب می شد و آرشیدوک نیکولای، فرمانده ارشد ارتش روسیه، فکر می کرد که با اجرای یک حملۀ گاز انبری می تواند فرانسه را از شکست نجات بدهد. اما این عملیات به یکی از بزرگترین شکستهای روسیه در جنگ تبدیل شد.
دو ارتش روسیه، به فرماندهی ژنرالهای پاول رننکامپف و الکساندر سامسونوف از دو مسیر جداگانه و با فاصلۀ نسبتاً زیادی از یکدیگر پیشروی میکردند از نظر تعداد مهاجمین روسی تقریباً دو برابر مدافعین آلمانی بودند. آنها آلمانی ها را وادار به عقب نشینی کردند و بسیاری از مردم پروس شرقی از ترس به سمت برلین فرار کردند. در این زمان فرماندهان آلمانی پاول فون هیندنبورگ و اریش لودندورف فرماندهی نیروهای مدافع آلمانی (ارتش هشتم) را برعهده گرفتند و سعی کردند تا نیروهای شکست خورده را دوباره سازماندهی کنند.
فاصلۀ زیاد میان دو ارتش روسیه و نبود هماهنگی، فرصتی طلایی برای فرماندهان آلمانی فراهم کرد. آنها از بالنهای بزرگ زیپلن برای کشف موقعیت نیروهای روس استفاده کردند. از سوی دیگر، بسیاری از پیامهای رادیویی روسها بدون رمز ارسال میشد و آلمانیها از برنامههای دشمن آگاه بودند.
هیندنبورگ با بهرهگیری از شبکه راهآهن و تمرکز سریع نیروها، ارتش سامسونوف را در نبرد تاننبرگ محاصره کرد. نتیجه برای روسها یک فاجعه نظامی بود؛ حدود ۹۰ هزار سرباز روس به اسارت درآمدند و در حدود 30 هزار نفر دیگر کشته یا زخمی شدند. سامسونوف نیز که خود را مسئول این شکست میدانست، دست به خودکشی زد.
چند روز بعد، هیندنبورگ نوک پیکان حمله خود را متوجه ارتش دوم روسیه کرد و در نبرد دریاچههای ماسوریان، نیروهای رننکامپف را نیز وادار به عقبنشینی کرد. با این پیروزی، خطر اشغال پروس شرقی از میان رفت و روسها از خاک آلمان بیرون رانده شدند.
نبردهای تاننبرگ و دریاچههای ماسوریان نشان دادند که در جنگ مدرن، اطلاعات، هماهنگی، سرعت جابهجایی نیروها و فرماندهی کارآمد، گاه بسیار مهمتر از برتری عددی هستند. این دو پیروزی، هیندنبورگ و لودندورف را به قهرمانان ملی آلمان تبدیل کرد و جایگاه آنان را در ادامه جنگ به شدت تقویت نمود.
وقتی از جنگهای صلیبی سخن میگوییم، معمولاً نبردهای مسیحیان با مسلمانان به ذهن میآید؛ اما یکی از مشهورترین جنگهای صلیبی، اصلاً علیه مسلمانان نبود.
جنگ صلیبی آلبیژوا (۱۲۰۹ تا ۱۲۲۹) به فرمان پاپ اینوسنت سوم علیه گروهی از مسیحیان به نام کاتار ها در جنوب فرانسه آغاز شد. کاتارها خود را مسیحی میدانستند، اما بسیاری از آموزههای کلیسای کاتولیک، از جمله اقتدار روحانیت و برخی آیینهای مذهبی را نمیپذیرفتند. کلیسا نیز آنان را بدعتگذار اعلام کرد.
پس از قتل یکی از نمایندگان پاپ، فرمان جنگ صادر شد و سپاهیان صلیبی به جنوب فرانسه یورش بردند. نخستین شهر بزرگ، بزیه، به شکلی هولناک قتلعام شد. روایت مشهوری از این واقعه نقل شده است که وقتی از فرماندهان پرسیدند چگونه کاتولیکها را از کاتارها تشخیص دهند، پاسخ داده شد: همه را بکشید؛ خداوند بندگان خود را خواهد شناخت. هرچند درباره اصالت این جمله میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما در وقوع کشتار گسترده تردیدی نیست.
این جنگ بیست سال ادامه یافت و سرانجام به نابودی تقریباً کامل آیین کاتاری، تقویت قدرت پادشاه فرانسه، کاهش استقلال جنوب این کشور و گسترش دادگاههای تفتیش عقاید انجامید. جنگ صلیبی آلبیژوا یادآور این واقعیت است که در قرون وسطی، عنوان «جنگ صلیبی» تنها به نبرد با مسلمانان محدود نبود؛ بلکه کلیسای کاتولیک از این ابزار برای سرکوب مسیحیان مخالف خود نیز استفاده میکرد.
پس از پایان جنگ جهانی اول، رئیسجمهور آمریکا، وودرو ویلسون، یکی از معماران اصلی قرارداد ورسای و بنیانگذار جامعه ملل بود. اما اتفاقی شگفتانگیز رخ داد؛ سنای آمریکا از تصویب این قرارداد خودداری کرد و ایالات متحده هرگز به جامعه ملل نپیوست.
مهمترین دلیل این مخالفت، ماده دهم اساسنامه جامعه ملل بود. بر اساس این ماده، اعضای جامعه ملل متعهد میشدند در صورت حمله به یکی از اعضا، از او حمایت کنند. بسیاری از سناتورها معتقد بودند چنین تعهدی ممکن است آمریکا را بدون تصمیم مستقل خود وارد جنگهای آینده کند و اختیار اعلام جنگ را از کنگره بگیرد.
عامل مهم دیگر، سنت دیرینه انزواگرایی در سیاست خارجی آمریکا بود. بسیاری از سیاستمداران و افکار عمومی بر این باور بودند که آمریکا نباید خود را درگیر اختلافات و جنگهای اروپا کند.
در کنار این اختلافهای اصولی، رقابت و دشمنی سیاسی میان وودرو ویلسون و رهبر جمهوریخواهان سنا، هنری کابوت لاج، نیز راه هرگونه مصالحه را بست. ویلسون حتی حاضر نشد اصلاحات پیشنهادی مخالفان را بپذیرد و پس از سکته مغزی نیز دیگر توانایی لازم برای پیشبرد معاهده را از دست داد.
در نهایت، سنای آمریکا در سالهای ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ چند بار به این معاهده رأی منفی داد. نتیجه آن بود که آمریکا نه قرارداد ورسای را تصویب کرد و نه به جامعه ملل پیوست. این کشور در سال ۱۹۲۱ با آلمان پیمان صلح جداگانهای امضا کرد.
بسیاری از تاریخپژوهان معتقدند غیبت آمریکا، که در آن زمان بزرگترین قدرت اقتصادی جهان بود، یکی از عوامل مهم ضعف جامعه ملل و ناتوانی آن در جلوگیری از بحرانهایی بود که سرانجام به آغاز جنگ جهانی دوم انجامید.
پی نوشت: توجه کنید که جامعه ملل با سازمان ملل فرق دارد
این جمله مشهور را برنهارت فون بولو، صدراعظم آلمان، در سال ۱۸۹۹ و تنها پانزده سال پیش از آغاز جنگ جهانی اول بر زبان آورد.
در آن زمان، آلمان به سرعت در حال صنعتی شدن بود، اما از نظر مستعمرات، قدرت دریایی و نفوذ جهانی هنوز از بریتانیا، فرانسه و روسیه عقبتر بود. بولو در پارلمان آلمان هشدار داد که در دنیای رقابت قدرتهای بزرگ، کشورها تنها دو سرنوشت دارند: یا چکش هستند و بر روند تحولات جهان اثر میگذارند، یا سندان میشوند و قدرتهای دیگر درباره سرنوشتشان تصمیم میگیرند.
او از این استعاره برای توجیه تقویت ارتش، توسعه نیروی دریایی و گسترش نفوذ جهانی آلمان استفاده کرد. این سخنرانی به یکی از نمادهای سیاست خارجی تهاجمی آلمان در آستانه قرن بیستم تبدیل شد؛ سیاستی که رقابت با بریتانیا و دیگر قدرتهای اروپایی را تشدید کرد و یکی از زمینههای شکلگیری فضای پرتنش پیش از جنگ جهانی اول بود.
کانسپت یا چکش خواهیم بود، یا سندان از سال 57 تا کنون در ادبیات سیاسی و امنیتی ج.ا. به عنوان اصل اساسی سیاست خارجی برای تأثیرگذاری بر تحولات منطقه نهادینه شده و خروجی آن میلیاردها دلار هزینه در افغانستان، سوریه، لبنان، عراق و یمن است.
![]()
کلاس میدوی نقطه عطفی در تاریخ ناوهواپیمابرهاست و عملا مرز میان ناوهواپیمابرهای جنگ جهانی دوم و ناوهواپیمابرهای عصر جت را مشخص میکند. برای فهم اهمیت آن، باید آن را مستقیما با کلاس قبل از خود یعنی کلاس اسکس مقایسه کرد، چون میدوی دقیقا در واکنش به محدودیتهای اسکس طراحی شد.
ابتدا تصویر کلی هر دو کلاس را میدهم، سپس تفاوتها را به صورت ریزتر توضیح میدهم.
۱. جایگاه تاریخی کلاس میدوی
کلاس میدوی شامل سه ناو بود:
· میدوی
· فرانکلین روزولت
· کورال سی
طراحی آنها در اواخر جنگ جهانی دوم نهایی شد و نخستین ناو در ۱۹۴۵ به آب انداخته شد، اما نقش واقعی این کلاس در دوران پس از جنگ و جنگ سرد آشکار شد. میدوی را میتوان آخرین ناوهواپیمابر بزرگ با موتور متعارف و در عین حال نخستین ناوهواپیمابر امروزین دانست.
۲. کلاس قبل از میدوی: اسکس کلاس
کلاس اسکس ستون فقرات نیروی دریایی آمریکا در جنگ جهانی دوم بود. ویژگیهای اصلی آن:
* طراحی بر پایه محدودیتهای معاهدات دریایی پیش از جنگ
* عرشه پرواز بدون زره
* تمرکز بر تعداد زیاد هواپیما
* حفاظت محدود در برابر بمب و اژدر
* بهینه شده برای هواپیماهای پیستونی سبک و متوسط
اسکس کلاس موفق، انعطافپذیر و با قابلیت تولید انبوه بود، اما محدودیتهای ذاتی داشت که با ظهور تهدیدهای جدید آشکار شدند.
۳. تفاوتهای بنیادین کلاس میدوی با کلاس اسکس
الف) جابجایی و ابعاد
میدوی به شکل چشمگیری بزرگتر و سنگینتر از اسکس بود.
* اسکس حدود ۲۷ هزار تن وزن جابجایی استاندارد داشت
* وزن جابجایی میدوی به حدود ۴۵ هزار تن میرسید
این افزایش وزن فقط برای بزرگتر شدن نبود، بلکه برای نصب زره، حمل سوخت، مهمات و هواپیماهای سنگینتر طراحی شده بود.
ب) عرشه زرهی، بزرگترین تفاوت:
* اسکس عرشه پرواز تقریبا بدون زره داشت
* میدوی دارای عرشه پرواز زرهی سنگین بود
این ایده تحت تاثیر تجربه بریتانیا در کلاس ایلیستاریوس شکل گرفت. هدف این بود که عرشۀ ناو بتواند ضربات مستقیم بمب را تحمل کند و همچنان عملیاتی باقی بماند. این تغییر، میدوی را به ناوی بسیار مقاومتر تبدیل کرد، اما هزینه آن افزایش وزن و پیچیدگی سازه بود.
ج) هواپیماهای سنگینتر
میدوی از ابتدا برای هواپیماهایی طراحی شد که از هواپیماهای جنگ جهانی دوم سنگینتر بودند:
* بمبافکنهای بزرگتر
* هواپیماهای شناسایی دوربرد
* هواپیماهای جت اولیه
در حالی که اسکس برای این گذار نیازمند تغییرات اساسی شد، میدوی ظرفیت سازهای لازم را از ابتدا داشت.
د) پایداری و بقاپذیری
در میدوی کلاس:
* حفاظت زیرسطحی در برابر اژدر تقویت شد
* مخازن سوخت بهتر ایزوله شدند
* تقسیمبندی داخلی پیشرفتهتر شد
این ویژگیها میدوی را به ناوی با بقاپذیری بسیار بالاتر نسبت به اسکس تبدیل کرد.
ه) فلسفه عملیاتی
* اسکس نماینده فلسفه کمیت، تولید انبوه و انعطاف عملیاتی بود
* میدوی نماینده فلسفه کیفیت، بقاپذیری و قدرت متمرکز بود
در واقع میدوی برای جنگی طولانی با تهدیدهای سنگین طراحی شد، نه صرفا نبردهای سریع اقیانوسی.
۴. پیامدهای راهبردی طراحی میدوی
طراحی میدوی نشان داد که نیروی دریایی آمریکا به این جمعبندی رسیده است که:
* ناوهواپیمابر باید بتواند ضربه بخورد و زنده بماند
* آینده به هواپیماهای سنگینتر و پرسرعتتر تعلق دارد
* بقاپذیری به اندازه تعداد هواپیما اهمیت دارد
به همین دلیل، میدوی دههها در خدمت باقی ماند و با نوسازیهای عمیق، به عصر جت، موشک و حتی جنگ ویتنام وارد شد.
۵. جمعبندی نهایی
اگر اسکس نماد پیروزی آمریکا در جنگ جهانی دوم است، میدوی نماد عبور از آن جنگ است.
اسکس برای جنگ ساخته شد و میدوی برای آینده.
تفاوت اصلی این دو نه فقط در اندازه و زره، بلکه در تغییر نگاه به ماهیت نبرد دریایی است: از ناوی که باید سریع ساخته شود و زیاد باشد، به ناوی که باید ضربهپذیر و پایدار باشد.
در آستانه جنگ جهانی اول، فرماندهان ارتش فرانسه معتقد بودند که بهترین دفاع، حمله است. بر همین اساس، در سال ۱۹۱۳ «طرح شماره ۱۷» را تدوین کردند؛ نقشهای که قرار بود در صورت آغاز جنگ، ارتش فرانسه بیدرنگ به مناطق آلزاس و لورن یورش ببرد و این سرزمینهای از دسترفته را از آلمان پس بگیرد.
طراحان این نقشه باور داشتند که حمله اصلی آلمان از مرز مشترک دو کشور انجام خواهد شد. اما آنها یک موضوع حیاتی را دستکم گرفتند؛ احتمال عبور گسترده ارتش آلمان از بلژیک.
در اوت ۱۹۱۴، فرانسه طرح شماره ۱۷ را به اجرا گذاشت و نیروهایش را روانه آلزاس و لورن کرد. در ابتدا چند شهر به تصرف درآمد، اما حملات مستقیم پیادهنظام فرانسه زیر آتش سنگین توپخانه و مسلسلهای آلمان به شکست انجامید و ارتش فرانسه تلفات بسیار سنگینی متحمل شد.
در همان زمان، نیروی اصلی آلمان مطابق طرح فن شلیفن از خاک بلژیک عبور کرد و از شمال به فرانسه یورش برد. این پیشروی آنقدر سریع بود که نیروهای آلمانی تا نزدیکی پاریس رسیدند و تنها در نبرد مارن متوقف شدند.
شکست طرح شماره ۱۷ نشان داد که بسیاری از نظریههای نظامی پیش از جنگ، با واقعیت میدان نبرد مدرن سازگار نبودند. ایمان به «حمله با هر قیمت» در برابر قدرت آتش مسلسلها و توپخانه سنگین، بهایی سنگین برای فرانسه به همراه داشت و یکی از عوامل تبدیل شدن جنگ جهانی اول به نبردی فرسایشی و سنگری بود.
در دهه ۱۹۳۰ و با روی کار آمدن حکومت نازی در آلمان، گروهی از فیزیکدانان به رهبری فیلیپ لنارد و یوهانس اشتارک مدعی شدند که فیزیک آریایی با فیزیک یهودی تفاوت دارد. آنان نظریه نسبیت اینشتین و بخشهایی از مکانیک کوانتومی را نه به دلایل علمی، بلکه به دلیل یهودی بودن برخی از بنیانگذاران این نظریهها رد میکردند.
طرفداران این جریان معتقد بودند که فیزیک واقعی باید بر آزمایش و تجربه تکیه داشته باشد و نظریههای پیچیده و ریاضیاتی، محصول ذهن دانشمندان یهودی است. اما این ادعا هرگز پشتوانه علمی نداشت و بیشتر بر پایه تعصب نژادی و ایدئولوژی سیاسی استوار بود.
نتیجه این سیاست، اخراج صدها استاد و پژوهشگر از دانشگاههای آلمان و مهاجرت بسیاری از برجستهترین دانشمندان به آمریکا و بریتانیا بود. همین مهاجرت، نقش مهمی در انتقال مرکز ثقل فیزیک جهان از آلمان به کشورهای متفقین ایفا کرد و بسیاری از این دانشمندان بعدها در پروژههای بزرگ علمی، از جمله پروژه ساخت نخستین بمب اتمی، مشارکت داشتند.
سرانجام حتی بسیاری از فیزیکدانان آلمانی نیز دریافتند که بدون نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی، پیشرفت در فناوری و علوم جدید امکانپذیر نیست و فیزیک آریایی به عنوان یک جریان علمی عملاً شکست خورد.
این ماجرا امروز یکی از مهمترین درسهای تاریخ علم به شمار میرود: علم با آزمایش، استدلال و شواهد پیش میرود، نه با نژاد، سیاست یا ایدئولوژی اما هنوز در گوشه و کنار جهان نظام های سیاسی وجود دارند که ترجیح می دهند طب اسلامی و طب چینی و طب هندی و ... داشته باشند به جای اینکه علوم خود را به علم تجربی جهانی پیوند بزنند.