من توی این دو هفته فرصت شد که یه مقداری شبکه های ماهواره ای مخالف ج.ا. رو رصد کنم.
فارغ از این که ج.ا. حق هست یا باطل تمامی این شبکه ها، اخبار و تحلیل هاشون به صورت کاملاً جانب دارانه هست و هیچ کدوم بی طرف نیستند. حالا ممکنه برای کسی بی طرفی یه رسانه مهم نباشه... اوکی!دمش هم گرم!
اما اگر واقعا دنبال اخبار و تحلیلهای بی طرفانه هستید مطلقا سراغ این کانالهای مخالف ج.ا. نروید.
اصل جمله دوتوکویل در کتابش به نام دموکراسی در آمریکا این است:
«هر یک از آنها [آمریکا و روسیه] گویی به موجب طرحی پنهانی از مشیت، فراخوانده شدهاند که روزی سرنوشت نیمی از جهان را در دست گیرند.»
پاسخ هوش مصنوعی به سوال دوست ایرانی به شرح زیر است. صحت و سقم جواب ها را خودتان جستجو کنید.
دیوید ال. هافمن، مورخ دانشگاه ایالتی اوهایو
هافمن در کتاب The Stalinist Era که انتشارات کمبریج منتشر کرده، ابتدا پیشبینی توکویل را نقل میکند و سپس بسیار صریح مینویسد:
“By the middle of the twentieth century, his prediction had come true.”
یعنی:
«تا میانه قرن بیستم، پیشبینی او به حقیقت پیوسته بود.»
او بلافاصله توضیح میدهد که آمریکا و روسیه ــ که اکنون اتحاد شوروی شده بود ــ به «دو ابرقدرت جهان» تبدیل شده و درگیر نبرد جنگ سرد برای سلطه جهانی شده بودند. (Cambridge Assets)
هاروی منسفیلد و دلبا وینتروپ
هاروی منسفیلد، از برجستهترین پژوهشگران اندیشه سیاسی و از مفسران مشهور توکویل، همراه با دلبا وینتروپ درباره همین پیشبینی مینویسد:
“During the Cold War, this picture seemed uncannily true to fact...”
یعنی:
«در دوران جنگ سرد، این تصویر به شکلی شگفتآور با واقعیت منطبق به نظر میرسید.»
البته آنها نکته ظریفی هم اضافه میکنند: از نظرشان نباید این عبارت را نوعی پیشگویی علمی و دقیق آینده تلقی کرد؛ بلکه توکویل دو مسیر سیاسی متفاوت را ترسیم کرده بود که در دوران جنگ سرد به طرز حیرتانگیزی با واقعیت تطابق یافت. (dokumen.pub)
چارلز دوگل
یکی از جالبترین نمونهها مربوط به سال ۱۹۴۶ است؛ یعنی درست زمانی که نظم دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم داشت آشکار میشد.
چارلز دوگل در سخنرانی درباره ضرورت ایجاد یک بلوک اروپای غربی میان دو قدرت بزرگ شرق و غرب، مستقیماً به توکویل استناد کرد. مجله TIME در همان سال گزارش کرد که دوگل سخن هموطن «پیشگوی» خود، توکویل، را نقل کرده است:
“each of them seems called ... to hold one day in his hands the destinies of half the world.”
یعنی هر یک از آمریکا و روسیه گویی مقدر شدهاند که روزی سرنوشت نیمی از جهان را در دست بگیرند. (TIME)
لئوپولد کوهر، نظریهپرداز سیاسی
کوهر در کتاب معروف The Breakdown of Nations، پس از نقل پیشبینی توکویل، مینویسد:
“the condition so lucidly foretold has become a political reality.”
یعنی:
«وضعیتی که با چنین روشنی پیشبینی شده بود، اکنون به یک واقعیت سیاسی تبدیل شده است.»
او سپس میگوید جهان عملاً به دو امپراتوری بزرگ تبدیل شده که هر یک بر سرنوشت تقریباً نیمی از جهان تأثیر میگذارند؛ عبارتی که آشکارا به جمله توکویل اشاره دارد. (The Ted K Archive)
گروهی از سفیران برجسته آمریکا و روسیه
در سال ۲۰۰۷، گروهی از سفیران سابق آمریکا در مسکو و روسیه در واشنگتن ــ از جمله جک متلاک، توماس پیکرینگ، جیمز کالینز، ولادیمیر لوکین و دیگران ــ در بیانیهای مشترک در بنیاد کارنگی نوشتند:
“our relations, at their best and worst, have borne out de Tocqueville's prophecy...”
یعنی:
«روابط ما، چه در بهترین و چه در بدترین دورههای آن، پیشبینی توکویل را محقق ساخته است.»
و سپس همان عبارت مشهور درباره آمریکا و روسیه و «سرنوشت نیمی از جهان» را نقل کردند. (Carnegie Endowment)
در دهههای جنگ سرد، دستگاههای کپی (زیراکس و مشابهها) در ظاهر ابزارهای اداری ساده بودند، اما در عمل در برخی نظامهای سیاسی به یک نقطه حساس در «کنترل گردش اطلاعات» تبدیل شدند.
در ساختارهایی که انتشار رسمی متن تحت نظارت متمرکز قرار دارد، مسئله فقط سانسور محتوایی نیست، بلکه کنترل بر زیرساختهای تکثیر و بازنشر اهمیت حیاتی پیدا میکند. در چنین شرایطی، حتی ابزارهای اداری مانند دستگاههای کپی، ماشینتحریر یا بعدها رایانه، بهطور بالقوه بخشی از معادله امنیت اطلاعات محسوب میشوند.
در بلوک شرق، این وضعیت در قالب شبکههایی مثل سامیزدات خودش را نشان داد؛ یعنی گردش غیررسمی و محدود متنهایی که امکان ورود به کانالهای رسمی نشر را نداشتند. در اینجا، کنترل دولت بیشتر بر چاپخانهها و مسیرهای رسمی انتشار متمرکز بود، اما با گسترش فناوری تکثیر، نقطه تمرکز به سمت نظارت بر دستگاهها و مسیرهای فیزیکی توزیع هم کشیده شد.
در برخی جوامع معاصر خاورمیانه نیز مسئله سانسور عمدتاً نه فقط در سطح ممنوعیت محتوا، بلکه در سطح مدیریت بسترهای انتشار و کنترل کانالهای توزیع اطلاعات قابل تحلیل است؛ با این تفاوت که امروز بهجای دستگاههای کپی، شبکههای دیجیتال، پلتفرمها و زیرساختهای اینترنتی نقش اصلی را در گردش اطلاعات ایفا میکنند.
در هر دو تجربه تاریخی، مسئله اصلی صرفاً حذف یا اجازه انتشار نیست، بلکه نوع سازماندهی کنترل اطلاعات است؛ یعنی اینکه چه کسی به ابزار تولید، تکثیر و توزیع دسترسی دارد و این دسترسی چگونه تنظیم و محدود میشود.
در سال ۱۸۴۰، زمانی که هنوز نه خبری از جنگ سرد بود و نه ایالات متحده و روسیه ابرقدرتهای جهان به شمار میرفتند، الکسی دو توکویل، اندیشمند فرانسوی، پیشبینی شگفتانگیزی کرد. او نوشت که در آینده، دو ملت بیش از همه بر سرنوشت جهان تأثیر خواهند گذاشت: آمریکا و روسیه.
به باور توکویل، هر دو کشور به سوی قدرتی عظیم حرکت میکنند، اما از دو مسیر کاملاً متفاوت. آمریکا با تکیه بر آزادیهای فردی، مشارکت شهروندان، مهاجرت، فعالیت اقتصادی و نهادهای مدنی رشد خواهد کرد؛ در حالی که روسیه با اتکا به تمرکز قدرت، اقتدار حکومت و گسترش نفوذ خود به یک قدرت بزرگ تبدیل خواهد شد. توکویل جملهای نوشت که بعدها بسیار مشهور شد: روزی خواهد رسید که آمریکایی و روس هر یک سرنوشت نیمی از جهان را در دست خواهند گرفت
حدود یک قرن بعد، پس از پایان جنگ جهانی دوم، جهان عملاً به دو بلوک تقسیم شد: بلوک ایالات متحده و بلوک اتحاد جماهیر شوروی. از همین رو، بسیاری از پژوهشگران این پیشبینی را یکی از دقیقترین پیشبینیهای ژئوپلیتیکی قرن نوزدهم میدانند.
#الکسی_دوتوکویل #آمریکا #روسیه #جنگ_سرد #تاریخ #ژئوپلیتیک #اندیشه_سیاسی #روابط_بین_الملل

در بهار سال ۱۹۴۵، آلمان نازی آخرین برگ برنده خود را برای مقابله با بمبافکنهای متفقین رو کرد؛ سلاحی که اگر زودتر ساخته میشد، شاید مسیر جنگ را اندکی تغییر میداد.
*لوفتفاوست* ، یک راکت انداز 9 لوله عجیب بود که سربازان میتوانستند آن را روی دوش خود بگذارند و به سوی هواپیماهای در حال پرواز در ارتفاع پایین شلیک کنند. این سلاح در واقع اولین موشکانداز ضدهوایی قابل حمل در تاریخ بود.
اما این سلاح سه مشکل اساسی داشت:
1-برد بسیار کم (حدود دویست متر) که آن را در برابر هواپیماهایی که از ارتفاع بالاتر حمله میکردند، کاملاً بیاثر میکرد.
2- پراکندگی وحشتناک راکتها؛ به طوری که تیرانداز عملاً نمیدانست راکتها به کدام سمت میروند و شانس اصابت به هدف، مانند یک شانس ساده بود.
3 دیر به میدان آمدن؛ تنها در ماههای پایانی جنگ به تعداد بسیار محدود به خط مقدم رسید.
با این حال، ایده پشت این سلاح، یعنی توانایی یک سرباز معمولی برای آتش زدن بر روی یک هواپیمای دشمن، یک تحول مفهومی بزرگ بود. این ایده پس از جنگ توسط آمریکاییها و روسها کامل شد و امروز به شکل موشکهای دوشپرتاب ضدهوایی در تمام ارتشهای جهان دیده میشود.
۱۴ آگوست ۱۹۴۱ – طلایه داران لشکر هشتم پانزر آلمان به حومه شهر کراسنویارسک رسیدند، اما نمیدانستند که مدافعین روس برایشان دامی پهن کرده اند.
تنها سد راه پیشروی آنها، یک گروهان تانک ارتش سرخ مسکو با ۷ دستگاه تانک کا.وی1 به فرماندهی ستوان کولوبانوف بود. او یک روز قبل منطقه را موشکافی کرده و سنگرهایی در کنار مرداب کنده بود تا تانکها را در آنها استتار کند.
نقشه کولوبانوف هوشمندانه بود:
![]()
سال ۱۹۱۶ است و فرناند لژه ، نقاش فرانسوی، در میان گل و خون سنگرهای جنگ جهانی اول، طرحی را میکشد که بعدها به یکی از مهمترین آثار هنر مدرن تبدیل میشود.
او در این تابلو، یک سرباز معمولی را به تصویر میکشد؛ اما نه با خطوط نرم و طبیعی، بلکه با بدنی کاملاً استوانه ای و مکانیکی. دستها، بازوها، گردن و حتی صورت این سرباز، مانند لوله ها و قطعات یک ماشین طراحی شده اند. لژه به ما میگوید که جنگ، انسان را به یک ماشین کشتار تبدیل کرده است.
در میان این همه فلز و خشکی، تنها یک عنصر نرم و آرامشبخش در تابلو دیده میشود: پیپی که سرباز در دست گرفته و به آرامی از آن دود بیرون میآید.
این پیپ، نقطه تضاد تابلو است. جایی که انسانیتِ باقیمانده، در میان وحشت ماشین جنگی، نفس میکشد. دود پیپ، مانند یک رویا یا خاطره، در برابر بدن سخت و بیروح سرباز قد علم کرده است.
لژه که خودِ او سالها در خط مقدم جنگیده بود، با این اثر نشان داد که برای زنده ماندن در برابر خشونت بیرحمانه ماشینها، تنها راه این بوده که خودت هم به یک ماشین تبدیل شوی. اما آن پیپ کوچک، یادآور این است که هیچ جنگی نمیتواند روح انسان را به طور کامل نابود کند.
این نقاشی، تصویری از هزاران سرباز گمنامی است که جنگ آنها را به قطعاتی بیصدا و بیروح در چرخه مرگ تبدیل کرد، اما هنوز لحظاتی برای اندوه و فراموشی داشتند.
امپی ۱۸ را میتوان مادر تمام سلاحهای خودکار سبک دانست. این سلاح که در سال ۱۹۱۸ وارد میدان نبرد شد، اولین مسلسل دستی عملیاتی جهان بود و فلسفه جنگیدن را برای همیشه تغییر داد.
برخلاف تفنگهای بلند و سنگین آن دوران، این سلاح برای فضاهای بسته و تنگ سنگرها طراحی شده بود. سربازان آلمانی با این سلاح میتوانستند در دقایق کوتاه، حجم عظیمی از آتش را روی دشمن بریزند و در عملیاتهای غافلگیرکننده، برتری قاطعی پیدا کنند.
در پاییز سال ۱۹۰۷، اقتصاد آمریکا با بحرانی روبهرو شد که تا آستانه فروپاشی نظام بانکی این کشور پیش رفت. این رویداد که به «بحران بانکی ۱۹۰۷» مشهور است، با شکست یک تلاش برای دستکاری بازار سهام آغاز شد و به سرعت به هراس عمومی و هجوم سپردهگذاران برای برداشت پول از بانکها انجامید.
در آن زمان، آمریکا هنوز بانک مرکزی نداشت. با گسترش شایعات، مردم برای خارج کردن سپردههای خود به بانکها هجوم بردند و بسیاری از مؤسسات مالی با کمبود شدید نقدینگی مواجه شدند. سقوط چند بانک و شرکت سرمایهگذاری، بحران را تشدید کرد و بازار بورس نیز به شدت افت کرد.
در این شرایط، دولت ابزار مؤثری برای مهار بحران در اختیار نداشت. نقش اصلی را بانکدار مشهور آمریکایی، جان پیرپونت مورگان، بر عهده گرفت. او مدیران بانکهای بزرگ را گرد هم آورد، منابع مالی آنها را هماهنگ کرد، به مؤسسات در معرض ورشکستگی وام داد و با تزریق نقدینگی، از گسترش بحران جلوگیری کرد.
هرچند اقتصاد آمریکا از این بحران عبور کرد، اما این رویداد یک ضعف اساسی را آشکار ساخت: کشوری با چنین اقتصاد بزرگی نمیتوانست برای نجات نظام مالی خود به یک سرمایهدار خصوصی متکی باشد.
همین تجربه، زمینهساز اصلاحات گسترده در نظام پولی آمریکا شد و سرانجام در سال ۱۹۱۳ «نظام ذخیره فدرال» به عنوان بانک مرکزی این کشور تأسیس شد؛ نهادی که از آن پس مسئول حفظ ثبات مالی و مدیریت بحرانهای بانکی شد.
بحران بانکی ۱۹۰۷ نشان داد که گاهی یک هراس عمومی، حتی بدون کمبود واقعی داراییها، میتواند کل نظام مالی یک کشور را تا مرز فروپاشی پیش ببرد.
دکتر افشین احمدپور در این فایل صوتی 40 دقیقه ای توضیح می دهد که نه هیچ روایت و حدیث درست و حسابی درباره اربعین داریم و نه این که هیچ روایت و حدیث درست و حسابی داریم که حضرت رسول اکرم (ص) اساساً توصیه به زیارت مقبره ی کسی کرده باشد و نه هیچ روایت تاریخی در کتابهای تاریخ درست و حسابی درباره ی قضیه اربعین داریم و نه اساساً با توجه به فاصله ی بین کربلا و مدینه و دمشق در آن زمان امکان داشته که قضیه ی اربعین به آن صورتی که #بچه_شیعه روایت می کند اتفاق افتاده باشد. توصیه می کنم برای یکبار هم که شده گوش کنید.