اتحاد تیمور لنگ و اروپای مسیحی بر علیه عثمانی مسلمان
آیا ممکن است فرمانروایی مسلمان با پادشاهان مسیحی اروپا متحد شود تا قدرت یک امپراتوری مسلمان دیگر را در هم بشکند؟ تاریخ نشان میدهد که چنین اتفاقی نهتنها ممکن بوده، بلکه بارها رخ داده است!
در طول تاریخ، کشورها و فرمانروایان برای گسترش نفوذ و مقابله با دشمنان مشترک، اتحادهای گوناگونی تشکیل دادهاند. برخی از این اتحادها بر پایۀ اشتراکات دینی و مذهبی شکل گرفتهاند؛ مانند اتحاد قدرتهای مسیحی اروپا در جنگهای صلیبی علیه مسلمانان. چنین همکاریهایی را میتوان با قدری تسامح اتحاد مقدس نامید.
اما گاهی حکومتهایی با باورهای مذهبی متفاوت، یا حتی متخاصم، صرفاً برای دستیابی به منافع سیاسی و نظامی با یکدیگر متحد شدهاند.این دسته از همکاریها را در این مجموعه اتحادهای نامقدس مینامیم. یکی از نمونههای کمتر شناختهشدۀ اتحادهای نامقدس، روابط دیپلماتیک تیمور لنگ با پادشاهان مسیحی اروپا در آستانۀ قرن پانزدهم میلادی است.
تیمور گورکانی، مشهور به تیمور لنگ، خود را فرمانروایی مسلمان و مدافع اسلام معرفی میکرد و بر خود عنوان غازی گذاشته بود. این عنوان بدین معنی بود که این شخص عمر خود را در مبارزه با دشمنان اسلام صرف می ند. با این حال، بخش بزرگی از لشکرکشیهای او علیه حکومتها و سرزمینهای مسلمان صورت گرفت؛ از ایران و عراق گرفته تا هند، شام و آناتولی و نه دولتهای مسیحی.
در همین دوران، امپراتوری عثمانی به یکی از قدرتهای بزرگ جهان اسلام تبدیل شده بود و پیشرویهای آن در بالکان، فرمانروایان مسیحی اروپا را بهشدت نگران کرده بود. ظهور قدرت نظامی تیمور در شرق، فرصتی غیرمنتظره برای اروپاییان فراهم آورد: شاید این فرمانروای مسلمان میتوانست مانع گسترش قدرت عثمانی شود!
در سال ۱۴۰۲ میلادی، سپاهیان تیمور و بایزید اول ، سلطان عثمانی، در نزدیکی آنکارا با یکدیگر روبهرو شدند. نتیجۀ نبرد، شکست سنگین عثمانیان و اسارت بایزید بود؛ شکستی که امپراتوری عثمانی را وارد دورهای از بحران و کشمکش داخلی کرد. برای ما شاید جالب باشد که در هنگام حضور تیمور در آناتولی، فرستادگانی از پادشاهی کاستیل در اردوی او حضور داشتند. برای فرمانروایان مسیحی اروپا، شکست بایزید خبر بسیار مهمی بود؛ زیرا یکی از بزرگترین تهدیدهای نظامی آنان برای مدتها تضعیف شده بود.
پس از پیروزی آنکارا، مناسبات دیپلماتیک تیمور با اروپا گسترش یافت. تیمور ژان، اسقف اعظم سلطانیه و از روحانیان مسیحی، را بهعنوان نمایندۀ خود به دربار شارل ششم ، پادشاه فرانسه، فرستاد. این سفیر در ژوئن ۱۴۰۳ به پاریس رسید و نامۀ تیمور را به پادشاه فرانسه تقدیم کرد. تیمور خواهان گسترش روابط دوستانه و تجاری با فرانسه بود و زمینۀ همکاری سیاسی علیه دشمنان مشترک نیز وجود داشت. اما فاصله های جغرافیایی، دشواری ارتباطات و عمر کوتاه باقیماندۀ تیمور مانع شکلگیری یک اتحاد نظامی پایدار بین اروپای مسیحی و تیمور شدشد.
از سوی دیگر روابط تیمور با پادشاهی کاستیل نیز اهمیت فراوانی داشت. تیمور سفیری به نام حاج محمد غازی همراه با نامه و هدایایی به دربار هنری سوم ، پادشاه کاستیل، فرستاد. هنری سوم نیز در پاسخ، هیئتی دیپلماتیک به سرپرستی روی گونزالس دِ کلاویخو روانۀ سمرقند کرد. کلاویخو و همراهانش در سال ۱۴۰۴ به پایتخت تیمور رسیدند و با استقبال گرم دربار او روبهرو شدند. تیمور برای نشان دادن اهمیت این روابط، به فرستادگان کاستیل احترام فراوان گذاشت و آنان را در جایگاهی ممتاز نسبت به برخی دیگر از هیئتهای خارجی قرار داد. سفر کلاویخو بعدها به یکی از منابع ارزشمند شناخت دربار تیمور، شهر سمرقند و مناسبات سیاسی آسیای مرکزی در آغاز قرن پانزدهم تبدیل شد.
با وجود تماسهای دیپلماتیک و منافع مشترک، همکاری تیمور و فرمانروایان مسیحی اروپا هرگز به یک اتحاد نظامی گسترده و سازمانیافته تبدیل نشد. فاصلۀ بسیار زیاد میان آسیای مرکزی و اروپای غربی، مشکلات ارتباطی و تفاوت اولویتهای سیاسی از موانع اصلی بودند. از سوی دیگر، تیمور در سال ۱۴۰۵ درگذشت و جانشینان او ناچار شدند بخش بزرگی از توان خود را صرف حفظ قلمرو و حل اختلافات داخلی کنند. در نتیجه، فرصتی که برای همکاری نظامی میان تیموریان و قدرتهای اروپایی ایجاد شده بود، از میان رفت.
ماجرای تیمور و روابطش با اروپای مسیحی نشان میدهد که در سیاست بینالملل، منافع و موازنۀ قدرت گاهی بر مرزبندیهای مذهبی غلبه میکنند.
وقتی در سال ۱۵۱۹ میلادی هرنان کورتِز به همراه اسپانیاییها در
سواحل مکزیک پیاده شد، سرخپوستان آزتک بهجای اینکه با او به عنوان یک مهاجم
بیگانه وارد جنگ بشوند، شروع کردند به احترام گذاشتن و سجده کردند. آزتکها خیال
کردند خدای قدیمیشان بازگشته است!
ماجرا از این قرار بود: در اسطورههای آزتک، خدایی به نام کتزلکوآتل (Quetzalcoatl) وجود داشت، مار پرداری که نماد خرد و آفرینش بود. روایتهای دینی میگفتند که روزی او از شرق و دریا بازمیگردد و دوباره در میان مردمش ظاهر میشود. حالا حدس بزنید کورتز از کدام سمت آمده بود؟ درست است: از شرق، با کشتیهایی عظیم، زرههای درخشان و سلاحهایی ناشناخته!
اما موضوع به همینجا ختم نشد. در پیشگوییهای دینی آزتکها، کتزلکوآتل بهصورت مردی سفیدپوست با ریش روشن تصویر شده بود. حالا تصور کنید آزتکها وقتی با کورتز روبهرو شدند؛ یک اروپایی سفیدپوست با ریش قهوهای مایل به سرخ و مویی روشن.
و نکتهی جالبتر: یکی از نمادهای کتزلکوآتل صلیب بود، بهعنوان نشانهای از چهار جهت اصلی و مرکز جهان. پرچم کشتی های کورتز و همراهانش به علامت صلیب آراسته بودند! از نگاه آزتکها، هم ظاهر کورتز شبیه خدای وعدهدادهشان بود، و هم نشانی که با خود حمل می کرد.
این شباهتهای ظاهری و نمادین باعث شد آزتکها در نخستین برخوردها با احترام و حتی ترس با اسپانیاییها رفتار کنند. اما پیش گویی های دینی به همین جا ختم نمی شد.
کتزلکوآتل در هنگام ترک قوم آزتک قول داده بود که به قصد انتقام برگردد و تمدن آزتک را خاکستر نشین کند. همین پیش گویی فرصت طلایی را به فاتحان داد تا خیلی سریع مکزیک را فتح کنند. شاه آزتک گمان می کرد که مقاومت نظامی در برابر کورتز فایده ای ندارد چرا که او را خدایی می پنداشت که وعده داده شده بود برای نابودی حکومت او باز می گردد. جنگیدن با یکی از قدرتمندترین خدایان آزتک برای او معنایی نداشت.
آیا این فقط یک بازی اتفاقی میان اسطوره و واقعیت بود؟ کتزلکوآتل که بود؟ آیا یکی از پیامبران بود که نزد آزتکها به مقام خدایی رسیده بود؟ آیا یک پیشگو مانند نوسترداموس بود؟ یا واقعا خدایی بود که مدتی در میان آزتکها زندگی کرده بود و از اصلاح آن قوم قطع امید کرده بود؟ شاید هم تاریخ عمداً گاهی صحنهسازی میکند تا ما خیال کنیم دارد با ما شوخی میکند؟ هر چه که بود پیش گویی های کتزلکوآتل یک به یک به واقعیت پیوستند و قسمتی از تاریخ شدند. هرنان کورتز سرخپوستان مکزیک را به معنای واقعی کلمه خاکستر نشین کرد.
در زمان جنگ جهانی دوم روزنامههای بریتانیا چند صفحه بیشتر نبودند، اما همان چند صفحه برای مردمی که تشنه خبر بودند غنیمت محسوب میشد. وقتی مردم مجبور بودند ساعتها زیر بمبارانها در پناهگاه بمانند، حل جدولهای کلمات متقاطع راهی خوب برای گذراندن زمان بود.
در این میان، جدول روزنامه دیلی تلگراف طرفداران زیادی داشت. اما اتفاقی عجیب در روزهای نزدیک به بزرگترین عملیات متفقین (یعنی حمله به خاک اروپا و پیاده شدن در خاک نرمانده) رخ داد:
در اواسط ماه می یک کلمه چهارحرفی در جدول درآمد: یوتا.
در ۲۲ می ۱۹۴۴ سرنخی دگر در جدول آمده بود: از قبایل سرخپوست میسوری که جوابش می شد: اوماها
چند روز بعد کلمهی دیگری در جدول دیلی تلگراف ظاهر شد: اورلورد یعنی نام اصلی عملیات
در روز ۳۰ می یک کلمه دیگر: مالبری یعنی کلمه رمز برای اسکله های پیش ساخته بتونی که برای پیاده کردن نیرو پس از موفقیت اولیه طراحی و در سواحل انگلستان منتظر حرکت به سمت خاک اروپا بودند.
و در روز اول ژوئن، یعنی فقط ۵ روز مانده به آغاز عملیات، کلمهی «نپتون» هم از جدول درآمد.
چند ماه قبلتر هم نامهای جونو، گولد و سوارد در جدول دیده شده بودند یعنی اسامی رمز 3 محلی که قرار بود نیروهای متفقین از آنجا وارد خاک نورماندی بشوند.
در اینجا بود که سرویس ضدجاسوسی بریتانیا بهشدت مشکوک شد. چرا؟ چون اینها اتفاقی نبودند: همهی این کلمات اسراری بودند که فقط تعداد محدودی از فرماندهان دو سوی اقیانوس اطلس از آنها خبر داشتند.
انگلیس و آمریکا تمام تلاششان را کرده بودند که آلمانها از زمان و مکان حمله سر درنیاورند. هیتلر بین کاله و نرماندی مردد بود، اما گمان میکرد حمله اصلی به کاله خواهد بود. اما آیا ورود کلمات رمز به جدولها فقط یک تصادف بود؟ افسران ضدجاسوسی اینطور فکر نمیکردند.
طراح جدول، معلمی به نام لئونارد دیو را بازجویی کردند. اما چیزی دستگیرشان نشد. دیو نه اطلاعات محرمانهای داشت و نه ارتباطی با جاسوسی. در نهایت تبرئه شد، ولی این معما باقی ماند: تصادف؟ یا پیام مخفی برای شبکه جاسوسی هیتلر در خاک انگلستان؟
چهل سال بعد، در ۱۹۸۴، یکی از شاگردان سابق دیو به نام رونالد فرنچ سرنخ تازهای داد. او گفت آن زمان نوجوانی ۱۴ ساله بوده و بیشتر وقتش را کنار اردوگاه سربازان آمریکایی و کانادایی میگذرانده. این کدها را بارها از زبان سربازان شنیده و حفظ کرده بود. دیو هم به شاگردانش میگفت برای تمرین طراحی جدول، خانههای خالی را با کلمات پر کنند. پس کلمات از طریق همین تمرینها وارد جدول شده بودند. فرنچ حتی یادش میآمد که بعد از بازجویی ، دیو به او گفته بود تا دفترچه یادداشتش را بسوزاند و قسمش داده درباره این کدها با کسی حرف نزند. سالها گذشته و هنوز پژوهشگران دنبال حقیقت پشت پردهاند. اما شاید داستان واقعی این جدولهای اسرارآمیز را هیچوقت نفهمیم.
#جنگ_جهانی_دوم
#متفقین
#عملیات_اورلورد
#جاسوسی
#جدول_کلمات_متقاطع
#دیلی_تلگراف
در زمان جنگ جهانی دوم روزنامههای بریتانیا چند صفحه بیشتر نبودند، اما همان چند صفحه برای مردمی که تشنه خبر بودند غنیمت محسوب میشد. وقتی مردم مجبور بودند ساعتها زیر بمبارانها در پناهگاه بمانند، حل جدولهای کلمات متقاطع راهی خوب برای گذراندن زمان بود.
در این میان، جدول روزنامه *دیلی تلگراف* طرفداران زیادی داشت. اما اتفاقی عجیب در روزهای نزدیک به بزرگترین عملیات متفقین (یعنی حمله به خاک اروپا و پیاده شدن در خاک نرمانده) رخ داد:
در اواسط ماه می یک کلمه چهارحرفی در جدول درآمد: *یوتا*.
در ۲۲ می ۱۹۴۴ سرنخی دگر در جدول آمده بود: *از قبایل سرخپوست میسوری* که جوابش می شد: *اوماها*
چند روز بعد کلمهی دیگری در جدول دیلی تلگراف ظاهر شد: *اورلورد* یعنی نام اصلی عملیات
در روز ۳۰ می یک کلمه دیگر: *مالبری* یعنی کلمه رمز برای اسکله های پیش ساخته بتونی که برای پیاده کردن نیرو پس از موفقیت اولیه طراحی و در سواحل انگلستان منتظر حرکت به سمت خاک اروپا بودند.
و در روز اول ژوئن، یعنی فقط ۵ روز مانده به آغاز عملیات، کلمهی «نپتون» هم از جدول درآمد.
چند ماه قبلتر هم نامهای *جونو*، *گولد* و *سوارد* در جدول دیده شده بودند یعنی اسامی رمز 3 محلی که قرار بود نیروهای متفقین از آنجا وارد خاک نورماندی بشوند.
در اینجا بود که سرویس ضدجاسوسی بریتانیا بهشدت مشکوک شد. چرا؟ چون اینها اتفاقی نبودند: همهی این کلمات اسراری بودند که فقط تعداد محدودی از فرماندهان دو سوی اقیانوس اطلس از آنها خبر داشتند.
انگلیس و آمریکا تمام تلاششان را کرده بودند که آلمانها از زمان و مکان حمله سر درنیاورند. هیتلر بین *کاله* و *نرماندی* مردد بود، اما گمان میکرد حمله اصلی به کاله خواهد بود. اما آیا ورود کلمات رمز به جدولها فقط یک تصادف بود؟ افسران ضدجاسوسی اینطور فکر نمیکردند.
طراح جدول، معلمی به نام *لئونارد دیو* را بازجویی کردند. اما چیزی دستگیرشان نشد. دیو نه اطلاعات محرمانهای داشت و نه ارتباطی با جاسوسی. در نهایت تبرئه شد، ولی این معما باقی ماند: تصادف؟ یا پیام مخفی برای شبکه جاسوسی هیتلر در خاک انگلستان؟
چهل سال بعد، در ۱۹۸۴، یکی از شاگردان سابق دیو به نام *رونالد فرنچ* سرنخ تازهای داد. او گفت آن زمان نوجوانی ۱۴ ساله بوده و بیشتر وقتش را کنار اردوگاه سربازان آمریکایی و کانادایی میگذرانده. این کدها را بارها از زبان سربازان شنیده و حفظ کرده بود. دیو هم به شاگردانش میگفت برای تمرین طراحی جدول، خانههای خالی را با کلمات پر کنند. پس کلمات از طریق همین تمرینها وارد جدول شده بودند. فرنچ حتی یادش میآمد که بعد از بازجویی ، دیو به او گفته بود تا دفترچه یادداشتش را بسوزاند و قسمش داده درباره این کدها با کسی حرف نزند. سالها گذشته و هنوز پژوهشگران دنبال حقیقت پشت پردهاند. اما شاید داستان واقعی این جدولهای اسرارآمیز را هیچوقت نفهمیم.
مردم ما نام عملیات بیت المقدس را با بازپس گیری خرمشهر در ذهن خود گره زده اند، اما کمتر کسی است که بداند نام کامل این عملیات بیت المقدس نیست بلکه الی بیت المقدس است، یعنی به سوی بیت المقدس. در روز سوم خرداد ۱۳۶۱، خرمشهر آزاد شد و رزمندگان ایرانی به مرزهای بین المللی رسیدند. اکنون پرسشی سرنوشتساز در برابر رهبران سیاسی و نظامی ایران قرار داشت: آیا جنگ باید در مرزهای بینالمللی متوقف میشد یا رزمندگان ایرانی باید جنگ را به داخل خاک عراق میکشاندند؟
در قسمت دوم مجموعۀ جعبه سیاه جنگ کجاست گفتیم که این اختلاف سرانجام به برگزاری دو جلسه در شورای عالی دفاع، با حضور آیتالله خمینی (رحمۀ الله علیه)، منجرشد و در نهایت امام خمینی ورود به خاک عراق موافقت کرد.
اما، مسئلۀ مهمتری در پس این جلسات شورای عالی دفاع از دید هم مردم عادی و هم مسئولین کشور مخفی مانده است: تصمیم برای فتح بصره از چند ماه قبل و در طرح عملیات بیت المقدس وجود داشته است.
در تاریخ نگاری رسمی نظام از وقایع خرداد ۱۳۶۱، چنین روایت می شود که پس از آزادسازی خرمشهر، فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی برای نخستین بار با پرسش عبور از مرز روبهرو شدند و سرانجام در جلسات شورای عالی دفاع دربارۀ آن تصمیم گرفتند. اما شواهد تاریخی تصویر متفاوتی را ارائه میکنند: پیش از آغاز عملیات بیتالمقدس، محسن رضایی و شهید صیادشیرازی تصمیم گرفته بودند تا وارد خاک عراق بشوند و دست کم تا به ساحل شطالعرب در شرق بصره پیش روی بکنند.
محسن رضایی در کتاب اسرار مکتوم میگوید: عملیات الی بیتالمقدس طوری طراحی شده بود که وقتی خرمشهر را آزاد میکنیم، به سمت بصره هم برویم. او در ادامه توضیح میدهد که اهداف عملیات به آزادسازی خرمشهر محدود نبود، و حتی عملیات رمضان بخشی از طرح اولیه بیتالمقدس بوده است (اسرار مکتوم، صص. ۱۶۲–۱۶۳).
در صفحۀ ۱۶۴ همین کتاب، مصاحبهکننده به سندی مهمتر اشاره میکند: طرح عملیاتی بیتالمقدس که به امضای شهید صیاد شیرازی، محسن رضایی، شهید حسن باقری و شهید غلامعلی رشید رسیده و در آن تأمین شرق بصره و ساحل اروند از اهداف عملیات معرفی شده است. رضایی وجود چنین هدفی را در طراحی تأیید میکند. بر اساس روایت محسن رضایی پیشروی به سوی بصره پس از فتح خرمشهر صرفاً خواست شخصی چند فرماندۀ سپاه نبوده، بلکه طرحی مشترک با فرمانده نیروی زمینی ارتش بوده است.
شاید صریحترین شهادت درباره هدف نهایی عملیات بیت المقدس متعلق به سردار احمد غلامپور باشد. غلامپور در مصاحبه با برنامۀ شناسنامه، که متن آن در ۶ مهر ۱۳۹۳ در خبرگزاری تسنیم منتشر شد، تأکید میکند: اسناد عملیات بیتالمقدس موجود است، تمام دستوراتی که برای عملیات بیتالمقدس به قرارگاهها و یگانها داده شده بود، منجر به خطی پدافندی در حاشیه شطالعرب (یعنی درست چسبیده به شهر بصره) شد. غلامپور سپس تأکید میکند که در طرح اولیه، خرمشهر هدف عمده نبوده و ورود به بصره و تأمین مناطق شرق شطالعرب مورد توجه قرار داشته است. اما بخش تعیینکنندۀ شهادت او جایی است که از دستور ابلاغشده به خودش سخن میگوید: من که فرمانده قرارگاه قدس بودم به من دستور داده شد که وقتی به مرز رسیدید آماده باشید و بروید و وارد شوید به خط حد فاصل نشوه و تنومه و بخشی از آن را در حاشیه شطالعرب تأمین کنید. این اظهارات مسئله را از سطح هدفگذاری در طرح اولیه فراتر میبرد. غلامپور مدعی است که پیش از آغاز عملیات، مأموریت پیشروی به داخل عراق در قالب دستور عملیاتی به قرارگاهها و یگانها ابلاغ شده بود.
بااینهمه، شهادت غلامپور یک ابهام اساسی ایجاد میکند: اگر دستورهای عملیاتی برای پیشروی تا حاشیۀ بصره پیش از عملیات بیتالمقدس صادر شده بودند، پس جلسات شورای عالی دفاع پس از فتح خرمشهر نوعی سیاه بازی و سرکار گذاشتن مسئولین سیاسی به جهت سردرگم کردن آنها نبوده است؟
روایت تصمیم به فتح بصره در انتهای عملیات بیت المقدس تنها به فرماندهان سپاه محدود نمیشود. تیمسار عبدالحسین مفید در خاطرات و مصاحبههای خود به اهداف برونمرزی عملیات بیتالمقدس اشاره کرده است. در کتاب اسرار مکتوم او توضیح میدهد که برای موفقیت در این منطقه باید تا ساحل شطالعرب پیشروی میشد و تصریح میکند: طرح عملیات الی بیتالمقدس خودش برونمرزی بود؛ مرحله سوم و چهارم آن برونمرزی بود. (اسرار مکتوم، صص. ۵۷۱–۵۷۲). در منبع اینترنتی دیگری از خاطرات او نیز اهداف نهایی عملیات در داخل خاک عراق و امتداد شطالعرب تا بصره توصیف شده است. اهمیت این شهادت در آن است که از درون ساختار ارتش مطرح میشود. بنابراین، وجود هدف برونمرزی در طرح بیتالمقدس را نمیتوان صرفاً به جنگ طلبی فرماندهان وقت سپاه نسبت داد.
شاهد دیگری که اهمیت ویژهای دارد، متن مذاکرات فرماندهان سپاه در اسفند ۱۳۶۱ و فروردین ۱۳۶۲ است؛ مذاکراتی که بعدها در کتاب «مباحث استراتژیک جنگ تا پایان سال ۱۳۶۱» منتشر شد. در این جلسات، شهید احمد کاظمی از پرسش فرماندهان پس از عملیات بیتالمقدس سخن میگوید: چرا نیروهای ایرانی برای گرفتن بصره پیشروی نکردند؟
محسن رضایی در پاسخ تصریح میکند: اصلاً در بیتالمقدس هدف ما گرفتن بصره بود. او سپس توضیح میدهد که حتی نامگذاری عملیات نیز با ملاحظات سیاسی ورود به خاک عراق ارتباط داشته و تأکید میکند: اصلاً در طرح هم نوشتیم.
شهید غلامعلی رشید نیز در همان گفتگو، با اشاره به مرحلۀ سوم عملیات، سخنان رضایی را تأیید میکند. این گفتگو از آن جهت اهمیت دارد که برخلاف بسیاری از مصاحبههای چند دهه بعد، کمتر از یک سال پس از فتح خرمشهر ثبت شده است. در نتیجه، نمیتوان آن را صرفاً بازسازی دیرهنگام خاطرات فرماندهان دانست.
اکنون دو روایت تاریخی متضاد در برابر یکدیگر قرار میگیرند. در روایت نخست، ورود به خاک عراق تصمیمی سیاسی است که پس از فتح خرمشهر و با موافقت نهایی امام خمینی اتخاذ شد. در روایت دوم، پیشروی به داخل عراق از پیش توسط ارتش و سپاه برنامه ریزی شده و حتی دستور آن به واحدهای عملیاتی نیز ابلاغ شده بود.
اکنون با کنار هم گذاشتن شواهد موجود پرسشی جدیتر مطرح میشود: آیا فرماندهان ارتش و سپاه صلاحیت و اجازه داشته اند تا در نقشه های نظامی خود ورود به خاک عراق را منظور بکنند؟ حدود اختیارات محسن رضایی و شهید صیاد شیرازی تا کجا بود؟ آیا اهداف عملیات بیت المقدس با ستاد مشترک ارتش و شورای عالی دفاع و از همه مهمتر فرمانده کل قوا (امام خمینی) در میان گذشته شده بود؟ آیا مسئولین سیاسی قبل از آغاز عملیات بیت المقدس از هدف نهایی آن، رسیدن به بصره، آگاه و توجیه شده بودند؟ آیا نوارهای ضبط شده از جلسات شورای عالی دفاع پس از فتح خرمشهر عامداً مفقود یا معدوم شده اند؟ یا آیا اساساً دستهایی در کار بوده تا جنگ با عراق تبدیل به یک جنگ فرسایشی بشود و 6 سال دیگر طول بکشد؟
به گمان من اگر دستور پیشروی تا بصره پیش از فتح خرمشهر به یگانها ابلاغ شده، مردم حق دارند بدانند چه کسانی آن را تهیه کردند، چه کسانی تأیید کردند و تصمیمگیرندگان سیاسی در تا چه حدی از جزئیات آن آگاه بودند.
در سال ۱۸۹۸، نویسندهای به نام مورگان رابرتسون رمانی نوشت به اسم بیهودگی. در این کتاب، او داستان یک کشتی اقیانوسپیما را تعریف میکند که نامش تایتان بود. این کشتی:
در انگلستان ثبت شده بود، بزرگترین و مجللترین کشتی زمان خودش بود، «غیرقابل غرق شدن» فرض می شد، و سرانجام در یک شب سرد آوریل، در اقیانوس اطلس با یک کوه یخ برخورد میکند و غرق میشود.
۱۴ سال بعد، در آوریل ۱۹۱۲، کشتی واقعی تایتانیک با همان ویژگیها و در همان مکان و همان سرنوشت شوم به اعماق اطلس رفت. شباهتها آنقدر زیاد بود که وقتی حادثه رخ داد، مردم کتاب رابرتسون را دوباره بیرون کشیدند و با حیرت گفتند: این که همان تایتانیک است! :
طول هر دو کشتی در حدود 800 فوت بود، تناژ هر دو در حدود 45 هزار تن بود، تعداد پروانه های هر دو 3 عدد بود، تعداد قایقهای نجات هر دو در حدود 20 عدد بود، و هر دو در زمان سانحه تقریبا 20 گره دریایی سرعت داشتند.
آیا رابرتسون نابغهای آیندهبین بود؟ یا صرفاً خوششانسترین پیشبینی تاریخ را کرده بود؟ یا اینکه می توانست در زمان سفر کند؟ هرچه که بود، تاریخ بار دیگر نشان داد که دوست دارد داستانها را دستمایهی شوخیهای خودش کند.
#شوخی_های_تاریخ #تایتانیک #تایتان #مورگان_رابرتسون #پیشگویی #ادبیات_و_تاریخ
اگر این داستان را در یک فیلم جاسوسی میدیدید، شاید آن را بیش از حد اغراقآمیز میدانستید؛ اما اکنون بر اساس تحقیقات تازه و کتابی که توسط بویان پانسوسکی منتشر شده، جزئیات تازهای از انفجار خط لوله نورد استریم در 26 سپتامبر سال ۲۰۲۲ فاش شده است.
بر اساس این روایت، گروهی کوچک از نیروهای ویژه ی اوکراینی با استفاده از یک قایق تفریحی اجارهای و تجهیزات غواصی، مواد منفجره را به کف دریای بالتیک منتقل کردند. برای جلوگیری از جلب توجه، بخشی از تجهیزات و رفتوآمدهای آنان تحت پوشش تولید یک فیلم پورن سازماندهی شده بود. تیم خرابکاری در معادن متروکه اوکراین با مواد منفجره پنهانشده در کپسولهای اکسیژن تمرین میکرد. آنها سپس به آلمان رفتند و با اجاره یک قایق تفریحی، خود را غواصان آماتور جا زدند (داستان پوششی فیلم پورن در این مرحله کنار گذاشته شد). آنها بمبها را در چهار نقطه در نزدیکی جزیره بورنهولم دانمارک کار گذاشتند و تایمرها چند ساعت بعد کار خود را به درستی انجام دادند.
گفته میشود هزینه این عملیات در مقایسه با خسارت وارده بسیار ناچیز بود؛ عملیاتی که به نابودی یکی از مهمترین خطوط انتقال گاز روسیه به اروپا انجامید و میلیاردها دلار خسارت اقتصادی و پیامدهای ژئوپلیتیکی به دنبال داشت.
با وجود گذشت چند سال، پرونده نورد استریم همچنان یکی از پیچیدهترین معماهای ژئوپلیتیکی جهان است. تحقیقات قضایی در آلمان ادامه دارد، اما دولت اوکراین هرگونه دخالت رسمی در این عملیات را رد کرده است . پلیس آلمان ناخدای قایق تفریحی را شناسایی و بازداشت کرده و یکی دیگر از اعضای گروه از طریق مقامات لهستانی به اوکراین فرار داده شد.
![]()
در سال ۱۵۱۳ میلادی، دریاسالار نامدار عثمانی پیری رئیس نقشهای کشید که امروز هم باعث شگفتی پژوهشگران است. چرا؟ چون روی این نقشه بخشهایی از قارهی آمریکا، از جمله سواحل برزیل، با دقتی قابل توجه ترسیم شدهاند، در حالیکه کریستف کلمب فقط بیست سال قبل، به سواحل کارائیب رسیده بود و هنوز مناطق جنوبی آمریکا را کسی کشف نکرده بود که بخواهد در نقشههای اروپایی جایی داشته باشد!
حتی عجیبتر اینکه بعضی پژوهشگران مدعیاند قسمتهایی از جنوبگان (قارهی جنوب) هم در نقشه پیری رئیس دیده میشود؛ آنهم بدون یخ! یعنی قارهای که رسماً در قرن نوزدهم کشف شد، ظاهراً سه قرن زودتر روی پوست آهو جا خوش کرده بود.
آیا پیری رئیس از منابع گمشدهی باستانی استفاده کرده بود؟ یا نقشهاش صرفاً آمیزهای از شنیدهها، حدسها و تخیل دریانوردان زمانهاش بود؟ آیا فرشته الهام به سراغ او آمده بود؟ هر چه که باشد، تاریخ دوباره لبخند میزند و یادمان میآورد که گاهی کشفیات بزرگ، پیشاپیش روی کاغذ ظاهر میشوند، آن هم در جاهایی که کمتر انتظارشان را داریم.
وقتی جاناتان سویفت در سال ۱۷۲۶ کتاب سفرهای گالیور را نوشت، در فصل لاپوتا از دو قمر مریخ با جزئیاتی عجیب دقیق حرف زد!
اما صبر کنید! ... قمرهای مریخ یعنی فوبوس و دیموس تا سال ۱۸۷۷ کشف نشده بودند! یعنی سویفت حدود ۱۵۰ سال زودتر از اخترشناسان، این کشف را در قالب داستانی طنزآمیز مطرح کرده بود.
در داستان گالیود، دانشمندان لاپوتا نهتنها از وجود دو قمر خبر دارند، بلکه فاصلهشان از مریخ و زمان گردششان را هم ذکر میکنند—و آنهم با دقتی که هنوز هم باعث تعجب اخترشناسان است.
آیا این فقط تخیل بود؟ یا سویفت از نظریههایی ناشناخته الهام گرفته بود؟ یا کسی از آینده به زمان وی رفته بود و درباره مریخ و قمرهایش با سویفت صحبت کرده بود؟
در هر صورت، تاریخ گاهی آنقدر عجیب است که انگار خودش دارد با ما شوخی میکند.
#شوخی_های_تاریخ #تاریخ_علم #سفرهای_گالیور #مریخ #فوبوس #دیموس #ادبیات
تنگه هرمز بهعنوان یکی از مهمترین گلوگاههای ژئوپلیتیک جهان، طی دهههای اخیر در ادبیات راهبردی ج.ا. نقش یک اهرم بازدارنده متمرکز را ایفا کرده است. کارکرد اصلی این اهرم، نه لزوماً در انسداد دائمی مسیر، بلکه در ایجاد تهدید معتبر نسبت به جریان انرژی جهانی و افزایش هزینههای اقدام نظامی علیه ایران بوده است.
با این حال، تحول در محیط امنیتی منطقه، تجربه عملی محدودسازی یا اختلال در این مسیر، و افزایش قابلیت تطبیق بازیگران بینالمللی، وضعیتی را ایجاد کرده است که ج.ا. باید جایگزینی کارکردی این اهرم را دکترین بازدارندگی خودش بازتعریف کند یا به کلی کنار بگذارد . سؤال اصلی ما این است که در صورت کاهش اثرگذاری نسبی اهرم هرمز ، چه مجموعهای از ابزارها میتواند کارکرد مشابه یا مکمل آن را در ساختار بازدارندگی ج.ا. ایفا کند.
در ادبیات کلاسیک بازدارندگی ، بهویژه در مدلهای مبتنی بر تهدید گلوگاهها ، تمرکز بر یک نقطه حیاتی میتواند اثر بازدارندگی بالایی ایجاد کند. با این حال، این نوع بازدارندگی در صورت استفاده عملی، با پدیدهای به نام کاهش ابهام راهبردی و افزایش قابلیت تطبیق دشمن مواجه میشود.
در چنین شرایطی، بهتر است که قدرت بازدارندگی از یک اهرم متمرکز به مجموعهای از ابزارهای پراکنده منتقل بشود. این تحول را میتوان گذار از بازدارندگی متمرکز به بازدارندگی شبکهای تعریف کرد؛ وضعیتی که در آن به جای اتکا به یک نقطه فشار، از چندین سطح فشار همزمان استفاده میشود.
ابزارهای جایگزین و مکمل کارکرد هرمز:
۱. فشار بر شبکههای انرژی و زیرساختهای مکمل: در چارچوب بازدارندگی شبکهای، تمرکز از یک گلوگاه واحد به مجموعهای از مسیرهای انرژی و زیرساختهای منطقهای منتقل میشود. این شامل مسیرهای جایگزین تجارت انرژی، زیرساختهای صادراتی منطقه و نقاط حساس در شبکه حملونقل دریایی است. کارکرد این ابزارها نه انسداد کامل، بلکه افزایش ریسک سیستماتیک در کل زنجیره انرژی جهانی است. در این الگو، به جای یک شوک متمرکز، یک نااطمینانی گسترده در بازار انرژی ایجاد میشود.
۲. ظرفیت موشکی و پهپادی بهعنوان بازدارندگی متحرک: یکی از ارکان جایگزین اهرم هرمز، توسعه و بهکارگیری ابزارهای موشکی و پهپادی است. این ابزارها برخلاف گلوگاههای جغرافیایی، ماهیت متحرک و توزیعشده دارند و میتوانند در سطوح مختلف منطقهای اعمال فشار کنند. کارکرد راهبردی این ابزارها، نه انسداد فیزیکی یک مسیر، بلکه ایجاد عدم قطعیت دائمی درباره آسیبپذیری زیرساختهای نظامی و اقتصادی طرف مقابل است. این وضعیت به افزایش هزینههای دفاعی و عملیاتی در سطح منطقهای منجر میشود.
۳. جنگ در منطقه خاکستری: جنگ در منطقه خاکستری یکی از مهمترین جایگزینهای بازدارندگی مبتنی بر گلوگاه است. این الگو شامل مجموعهای از اقدامات غیرمستقیم، سایبری، اطلاعاتی و اقتصادی است که در مرز میان صلح و جنگ قرار دارند. در این چارچوب، هدف نه یک اقدام قاطع و مقطعی، بلکه ایجاد فشار مستمر و فرسایشی است. این فشار میتواند اثرات تجمعی مشابه یا حتی گستردهتر از یک اقدام متمرکز مانند انسداد یک تنگه داشته باشد.
۴. عمق منطقهای و شبکههای نیابتی: عنصر چهارم در بازدارندگی شبکهای، استفاده از عمق منطقهای و شبکههای نیابتی است. این ابزار امکان انتقال فشار از یک نقطه جغرافیایی مشخص به چندین جبهه همزمان را فراهم میکند. در این الگو، به جای تمرکز بر یک گلوگاه، محیط امنیتی طرف مقابل در چندین سطح دچار نااطمینانی میشود. این وضعیت، هزینه مدیریت بحران را برای بازیگران خارجی بهطور قابل توجهی افزایش میدهد.
اهرم تنگه هرمز بهعنوان یک ابزار متمرکز بازدارندگی استفاده شده و در عمل سوخته است. در مقابل، بازدارندگی شبکهای اگرچه فاقد اثر شوک واحد و سریع است، اما از مزیت پایداری، انعطافپذیری و دشواری خنثیسازی برخوردار است. در این مدل، فشار بهصورت توزیعشده و مستمر اعمال میشود و امکان تطبیق کامل دشمن کاهش مییابد.
با سوختن کارت تنگه هرمز، دکترین بازدارندگی ج.ا. لزوماً با فقدان ابزار جایگزین مواجه نمیشود، بلکه میتواند وارد مرحلهای از تحول ساختاری بشود. در این مرحله، بازدارندگی به یک الگوی شبکهای مبتنی بر چندین سطح فشار نظامی، اقتصادی و غیرمستقیم تبدیل میشود. بر این اساس، جایگزین کارت هرمز نه یک ابزار منفرد، بلکه یک معماری چندلایه ای از بازدارندگی است که در آن، قدرت نه در کنترل یک نقطه، بلکه در توانایی ایجاد نااطمینانی همزمان در چندین سطح ژئوپلیتیک تعریف میشود.