یکی از مسائل کمتر بررسیشده در تاریخ جنگ ایران و عراق، رابطۀ میان فرماندهی سیاسی جنگ و فرماندهان ارشد سپاه در سالهای پس از آزادسازی خرمشهر است. در روایت رسمی، ساختار فرماندهی نسبتاً روشن به نظر میرسد: آیتالله خمینی (رحمۀ الله علیه) فرمانده کل قوا بود، مرحوم هاشمی رفسنجانی با حکم او مسئولیت هدایت جنگ را بر عهده گرفت و فرماندهان ارتش و سپاه در چارچوب این سلسلهمراتب عملیات نظامی را طراحی و اجرا میکردند. اما مصاحبههای فرماندهان جنگ، بهویژه سخنان محسن رضایی در کتاب «اسرار مکتوم»، تصویری بسیار پیچیدهتر از مناسبات واقعی قدرت در فرماندهی جنگ ارائه میکنند.
از کنار هم قرار دادن سخنان فرماندهان ارشد سپاه چون محسن رضایی، رحیم صفوی، غلامعلی رشید و عزیز جعفری با روایت خود رفسنجانی میتوان روندی را مشاهده کرد که ظاهراً از یک اختلاف راهبردی آغاز شد، اما در مقاطعی به تلاش برای افزایش استقلال فرماندهی سپاه از فرمانده سیاسی جنگ انجامید. در روایت رضایی حتی شواهدی وجود دارد که نشان میدهد بخشی از فرماندهان میکوشیدند با عملیاتهایی در میدان نظامی، تصمیمات راهبردی خود را به رفسنجانی تحمیل کنند؛ بخشی از مقاصد راهبردی خود را از ویپنهان نگه دارند؛ و در نهایت سیاستمداران و نظام تصمیم گیری کشور را وادار کنند در مسیری حرکت کنند که فرماندهان سپاه تعیین کرده بودند.
سوال این است که آیا میتوان چنین فرایندی را نوعی «کودتای سفید» در فرماندهی جنگ نامید؟ اگر منظور از کودتا تصرف حکومت یا مناصب تصمیم گیری، برکناری رفسنجانی یا خروج سپاه از فرمان آیتالله خمینی باشد، چنین ادعایی کوچکترین پایه ای در حقایق تاریخی ندارند. اما اگر «کودتای سفید» را در معنایی محدود و استعاری به کار ببریم؛ یعنی فرایندی که طی آن مقام رسمی در جایگاه خود باقی میماند ولی بخشی از زیردستان میکوشند اختیار واقعی او را محدود و تصمیمات راهبردی خود را عملاً به او تحمیل کنند، سخنان برخی فرماندهان سپاه قرائن قابل توجهی برای بررسی چنین فرضیهای فراهم میکند.
ریشۀ اختلاف را باید پیش از هر چیز در تصور متفاوت رفسنجانی و محسن رضایی از «پایان جنگ» جستوجو کرد. رفسنجانی معتقد بود ایران باید در داخل خاک عراق به یک دستاورد نظامی مهم برسد و سپس از آن بهعنوان اهرمی برای تأمین خواستههای سیاسی ایران و خاتمۀ جنگ استفاده کند. او بعدها توضیح داد که هنگامی که مسئولیت جنگ را پذیرفت، تصورش این بود که باید نقطهای مهم در عراق تصرف شود تا ایران بتواند با دست بالا وارد مرحلۀ سیاسی شود. روایت او همچنین نشان میدهد که این تصور را پیش از آغاز مأموریت خود با آیتالله خمینی در میان گذاشته بود (هاشمی رفسنجانی، بیتا). بر اساس این رویکرد، عملیات نظامی هدف نهایی نبود. عملیات باید شرایطی ایجاد میکرد که پایان سیاسی جنگ را امکانپذیر سازد.
اما بخشی از فرماندهان سپاه تصور دیگری داشتند. محسن رضایی در «اسرار مکتوم» اختلاف را چنین توصیف میکند:«در حقیقت دعوای ما بر سر ادامه جنگ این بود که ما دو تفکر مختلف بودیم که خیلی جدی رو به روی هم آرایش گرفتیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۶0). انتخاب عبارت «روبهروی هم آرایش گرفتیم» معنادار است و نشان از یک جنگ داخلی قدرت دارد. رضایی از اختلاف نظر معمول میان فرماندهان و سیاستمداران سخن نمیگوید؛ او از دو تفکر سخن میگوید که بر سر آیندۀ جنگ در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند. در توضیح این دو تفکر، رضایی یک طرف مخاصمه را رفسنجانی و «دوستان سیاسی» او معرفی میکند:«یک تفکر متعلق به آقای هاشمی و دوستان سیاسی ما بود؛ اینها میگفتند که میشود با یک عملیات، جنگ را تمام کرد.» اما دربارۀ دیدگاه مقابل میگوید: «ما میگفتیم، این دشمنی را که ما میشناسیم، با یک عملیات و دو عملیات کارش تمام نمیشود... عملیات را نمیشود محدود کرد؛ ما باید تا تسلیم شدن صدام جلو برویم» (محققی، ۱۳۹۳، ص.157).
بنابراین اختلاف تنها بر سر انتخاب یک عملیات نبود. مسئله این بود که اساساً جنگ چگونه باید خاتمه پیدا کند. در طرح موردنظر رفسنجانی میتوان یک زنجیرۀ تقریباً مشخص و منطقی را مشاهده کرد:
دستاورد نظامی بزرگ ← ایجاد اهرم سیاسی ← مذاکره از موضع قویتر ← تأمین مطالبات ایران ← پایان جنگ.
اما در تصور موردنظر رضایی این بود:
مجموعه عملیاتهای پیدرپی ← فرسایش و شکست قدرت نظامی عراق ← شکستن ارادۀ سیاسی بغداد ← تسلیم یا تغییر اساسی رفتار حکومت عراق ← پایان جنگ.
آشکار است که این دو تصور منطقاً به یک نقطۀ مشترک منتهی نمیشدند.
در پس این اختلاف، مسئلۀ بنیادیتری وجود داشت: رابطۀ میان سیاست و عملیات نظامی. رضایی در توضیح برداشت خود میگوید: «ما در استراتژی نظامی، دیپلماسی هم داریم، منتهی دیپلماسی برای تقویت استراتژی نظامی است. یعنی وزارت خارجه و دیپلماتها وظیفه دارند روابط بینالمللی را و سیاست خارجی را طوری تنظیم کنند، که پیشروی نیروهای نظامی را تسهیل کند» (محققی، ۱۳۹۳، ص177). این تعریف برای فهم اختلاف بسیار مهم است. در چنین تصوری، دستگاه سیاسی و دیپلماسی باید شرایط مناسب را برای تحقق اهداف نظامی فراهم کنند.
اما در راهبرد رفسنجانی رابطۀ میان این دو تا حدودی برعکس بود. نیروی نظامی باید موقعیتی ایجاد میکرد که رهبری سیاسی بتواند آن را به یک نتیجۀ دیپلماتیک تبدیل کند. بنابراین نزاع تنها بر سر این نبود که «کجا عملیات کنیم؟» یا «چند عملیات انجام دهیم؟»؛ اختلاف به پرسشی اساسیتر مربوط میشد: چه کسی باید جهت نهایی جنگ را تعیین کند؛ سیاستمدار یا فرمانده نظامی؟
رحیم صفوی سالها بعد اصل وجود این شکاف را صریحاً تأیید کرد: «من این را قبول دارم که در رابطه با تداوم جنگ و چگونگی به پیروزی رساندن آن و سرنوشت جنگ، بین زیرمجموعه امام، یعنی رهبری سیاسی به طور خاص و آقای رفسنجانی که از سال ۱۳۶۲ به عنوان فرمانده جنگ از طرف امام منصوب شد، و فرماندهی نظامی به خصوص سپاه، اختلاف نظر وجود داشت» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۲۳۲) اهمیت این جمله در آن است که صفوی اختلاف را میان «رفسنجانی و یک فرمانده» تعریف نمیکند. یک سوی اختلاف را «رهبری سیاسی» و رفسنجانی و سوی دیگر را «فرماندهی نظامی به خصوص سپاه» قرار میدهد.
غلامعلی رشید نیز در روایت متأخر خود تقریباً همین ساختار دوگانه را توصیف میکند. او از دو «بال» سخن میگوید: یک بال نظامی به محوریت محسن رضایی و یک بال سیاسی به محوریت رفسنجانی. رشید همچنین تصریح میکند که پس از عملیات رمضان «یک شکاف بین نظامیان و مسئولین کشوری اتفاق افتاد» (دیدبان ایران، ۱۴۰۲). این شواهد اجازه میدهد از اختلافی فراتر از رابطۀ شخصی رضایی و رفسنجانی سخن بگوییم. دستکم در روایت فرماندهان، نوعی دوگانگی میان مرکز سیاسی هدایت جنگ و بخشی از فرماندهی سپاه شکل گرفته بود.
تعارض بر سر راهبرد، بهتدریج به اختلاف بر سر منابع نیز کشیده شد. رضایی معتقد بود اجرای راهبرد موردنظر فرماندهان سپاه نیازمند بسیج گستردۀ کشور است: «کل کشور بیاید در جنگ قرار بگیرد، دولت بیاد در جنگ، صنعت و اقتصاد بیاید در جنگ، کشور بسیج بشود و ما با بسیج کشور در جنگ، بتوانیم صدام را ساقط کنیم» (محققی، ۱۳۹۳،ص.171). این جمله یکی از کلیدهای فهم اختلاف است.
رفسنجانی و سایر مسئولان سیاسی علاوه بر جبهه باید اقتصاد، ادارۀ کشور، روابط خارجی و ظرفیت اجتماعی ادامۀ جنگ را نیز در نظر میگرفتند. اما فرماندهانی که پایان جنگ را در شکست قاطع ارادۀ عراق میدیدند، طبیعی بود که محدودیت منابع را مانعی برای اجرای استراتژی خود تلقی کنند. رحیم صفوی این مسئله را در اسرار مکتوم بسیار تندتر بیان میکند. او مدعی میشود رفسنجانی نمیخواست تمام منابع کشور در جنگ مصرف شود و سپس میگوید: «به هر جهت آقای هاشمی نگاهش به آینده و قدرت و حکومت بود. ایشان با نیروهای نظامی همکاری نکرد. گاهی اوقات نمیشود همه چیز را گفت» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۲۴۹).
نسبت دادن انگیزۀ شخصی و سیاسی به رفسنجانی در این عبارت، برداشت صفوی است و نمیتوان آن را بدون شاهد مستقل یک واقعیت تاریخی دانست. اما این سخن برای موضوع این مقاله اهمیت دیگری دارد: نشان میدهد بیاعتمادی بخشی از فرماندهان سپاه به فرماندۀ سیاسی جنگ تا چه اندازه عمیق شده بود. محدود کردن منابع دیگر صرفاً یک تصمیم مدیریتی تلقی نمیشد؛ میتوانست بهعنوان مانع تحقق پیروزی نظامی سپاه تفسیر شود.
تا اینجا هنوز میتوان تمام مسئله را اختلافی شدید ولی نسبتاً متعارف میان سیاستمداران و نظامیان دانست. اما روایت محسن رضایی از جایی به بعد ماهیت دیگری پیدا میکند. او میگوید:«گفتیم اصلاً میرویم حرفهای خودمان را در عمل به آقایان تحمیل میکنیم. اسمش را هم گذاشتیم: استراتژی تحمیلی» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۸۱). رضایی نمیگوید فرماندهان تصمیم گرفتند رفسنجانی را متقاعد کنند. نمیگوید تلاش کردند طرح خود را در ساختار رسمی تصویب کنند. آنچه روایت میکند تصمیم برای تحمیل نظر «در عمل» است و این تفاوت کوچکی نیست.
در ساختار متعارف روابط سیاسی-نظامی، رهبری سیاسی اهداف جنگ را تعیین میکند و فرماندهان نظامی برای رسیدن به آن اهداف راهکار ارائه میکنند. اگر میان آنها اختلاف ایجاد شود، تصمیم نهایی در سطح سیاسی اتخاذ میشود. اما «استراتژی تحمیلی» که رضایی توصیف میکند منطق دیگری دارد: فرمانده نظامی در میدان وضعیتی ایجاد میکند که مقام سیاسی پس از وقوع آن ناچار شود خود را با نتیجۀ ایجادشده تطبیق دهد. در اینجا دیگر فقط با «اختلاف» مواجه نیستیم؛ با تلاشی برای تغییر عملی رابطۀ قدرت مواجهیم.
شاهد بعدی از این هم مهمتر است. رضایی هنگام توضیح طراحی راهبرد موردنظر فرماندهان میگوید پس از جمعبندی: «به آقای هاشمی هم نگفتیم» (محققی، ۱۳۹۳،ص.159). اهمیت این جمله زمانی روشنتر میشود که آن را کنار سخنان دیگری رضایی قرار دهیم. رضایی درباره گرفتن مصوبات عملیاتها میگوید: «مصوبۀ همهشان را میگرفتیم، بدون اینکه نیتمان را بگوییم!» (محققی، ۱۳۹۳،ص175). ترکیب این دو جمله تصویری قابل تأمل ایجاد میکند. از یک طرف، ساختار رسمی همچنان پابرجاست. برای هر عملیات نظامی مصوبه گرفته میشود. رفسنجانی همچنان فرماندۀ جنگ است. اما از طرف دیگر، بنا بر روایت خود فرماندۀ وقت سپاه، بخشی از مقصود واقعی فرماندهان به او گفته نمیشود. به عبارت دیگر، ظاهر سلسلهمراتب حفظ میشود، اما اطلاعاتی که برای درک جهت راهبردی عملیات ضروری است، میتواند در حلقۀ فرماندهان باقی بماند. این دقیقاً همان نقطهای است که مفهوم «کنارزدن عملی» اهمیت پیدا میکند. برای کنار گذاشتن یک مقام همیشه لازم نیست او را برکنار کرد. گاهی کافی است عنوان او باقی بماند اما بخشی از تصمیمات واقعی در سطحی پایینتر و بدون اطلاع کامل او شکل بگیرد.
رضایی منطق این سیاست را حتی روشنتر بیان میکند. بر اساس روایت او، فرماندهان امیدوار بودند با انجام عملیاتهای موفق، مسئولان کشور را وادار کنند «پشت سر ما جلو بیایند» (محققی، ۱۳۹۳، ص.157). این عبارت از نظر رابطۀ قدرت شاید از اصطلاح «استراتژی تحمیلی» نیز گویاتر باشد. در ساختار رسمی، سپاه باید پشت سر تصمیم فرماندهی سیاسی کشور حرکت میکرد، اما در مدلی که رضایی شرح میدهد، فرماندهان سپاه ابتدا حرکت میکنند و سپس مسئولان سیاسی باید «پشت سر» آنها قرار گیرند. یعنی جهت رابطۀ فرماندهی معکوس میشود و با الگویی مواجه میشویم که میتواند چنین عمل کند:
اقدام نظامی ← ایجاد واقعیت در میدان ← قرار دادن رهبری سیاسی در برابر وضعیت جدید ← پذیرش راهبرد نظامیان.
اگر این روایت رضایی را مبنا قرار دهیم، موضوع دیگر صرفاً اختلاف نظر نیست؛ بحث بر سر انتقال مرکز ثقل تصمیمگیری است.
در ادامه حتی مسئلۀ انتقال رسمیتر فرماندهی به سپاه نیز مطرح میشود. رضایی میگوید: «ما دنبال فرماندهی نیستیم. خب چرا، بعضی جاها گفتیم این را که یا مردانه بیایید جلو و مسئولیت قبول کنید... یا فرماندهی را بدهید به سپاه؛ ما این حرفها را هم زدیم و منکرش نیستیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۸۲). این جمله نیز اهمیت ویژهای دارد، زیرا نشان میدهد اختلاف نهایتاً به پرسش «چه کسی باید فرمانده باشد؟» نیز رسیده بود.
رفسنجانی با تصمیم شخصی خود در رأس فرماندهی جنگ قرار نگرفته بود. مأموریت او از سوی آیتالله خمینی صادر شده بود. بااینحال، فرماندۀ سپاه اکنون اعتراف میکند که در مقاطعی به مسئولان گفته بودند اگر قرار نیست مطابق نیازهای جنگ عمل کنند، فرماندهی را به سپاه واگذار کنند. از اینجا میتوان فهمید چرا تعبیر «کودتای» دستکم بهعنوان یک فرضیه قابل بررسی است.
در اینجا یک تناقض ظاهری در رفتار سران سپاه وجود دارد. اگر رفسنجانی منصوب خمینی بود، چگونه فرماندهانی که خود را کاملاً تابع خمینی میدانستند میتوانستند در برابر او قرار گیرند؟ پاسخ را باز هم میتوان در سخنان رضایی یافت: «ما چون تابع نظر امام بودیم و پایبند به مقررات و چارچوب، این ظرفیت را داشتیم که تبعیت و در کنار آن، عقیده خودمان را هم پیگیری کنیم» (محققی، ۱۳۹۳، ص. ۱۶0). این عبارت نشان میدهد فرماندهان سپاه دست کم در دنیای ذهنی خودشان میتوانستند میان دو چیز تفکیک قائل شوند: وفاداری به رهبر نظام و پذیرش راهبرد فرماندۀ سیاسی جنگ. اگر فرماندهان معتقد بودند راهبرد خودشان به خواست واقعی خمینی نزدیکتر است، مخالفت با رفسنجانی در ذهن آنان الزاماً مخالفت با خمینی محسوب نمیشد. در واقع، چنین برداشتی حتی میتوانست به آنان امکان دهد دور زدن رفسنجانی را نه نافرمانی، بلکه تلاش برای تحقق اهدافی بدانند که به باور خودشان اهداف اصلی رهبر جمهوری اسلامی بوده است.
رفسنجانی توضیح داده است که پس از پذیرفتن مسئولیت جنگ، ایدۀ دستیابی به یک پیروزی تعیینکننده و سپس استفاده از آن برای پایان جنگ را مطرح کرده بود. او همچنین از مخالفت برخی فرماندهان با این دیدگاه سخن میگوید و اشاره میکند که شعار «جنگ تا یک پیروزی» در برابر «جنگ تا پیروزی» قرار گرفت (هاشمی رفسنجانی، بیتا). بنابراین دو طرف این منازعه در اصل وجود اختلاف توافق دارند. اختلاف آنها بر سر تفسیر آن است.
رفسنجانی راهبرد خود را تلاشی برای تبدیل پیروزی نظامی به نتیجۀ سیاسی میدید. فرماندهانی مانند رضایی آن را محدود کردن جنگ پیش از دستیابی به نتیجۀ تعیینکننده تلقی میکردند. همین تفاوت در برداشت از «پیروزی» بهتدریج به اختلاف بر سر اختیارات، منابع و نهایتاً نحوۀ تصمیمگیری تبدیل شد.
در اینجا باید میان سه ادعای متفاوت تمایز گذاشت. ادعای نخست این است که میان رفسنجانی و بخشی از فرماندهان سپاه اختلاف راهبردی عمیقی وجود داشت. شواهد موجود این ادعا را بهروشنی پشتیبانی میکنند. رضایی، صفوی، رشید و خود رفسنجانی، هر یک از زاویۀ متفاوتی وجود این شکاف را تأیید کردهاند.
ادعای دوم این است که بخشی از فرماندهان سپاه تلاش کردند استقلال عملی بیشتری از رفسنجانی پیدا کنند و با ایجاد واقعیت در میدان، راهبرد خود را به رهبری سیاسی تحمیل کنند. سخنان رضایی درباره «استراتژی تحمیلی»، «به آقای هاشمی هم نگفتیم»، گرفتن مصوبات «بدون اینکه نیتمان را بگوییم»، و وادار کردن مسئولان به حرکت «پشت سر ما» قرائن مستقیم و قابل توجهی برای این ادعا فراهم میکند.
اما ادعای سوم این است که در سپاه «توطئهای سازمانیافته» برای حذف رفسنجانی وجود داشت. برای این ادعا هیچ شاهد تاریخی وجود ندارد. هیچیک از منابع مورد بررسی سندی از تشکیل یک گروه مخفی، تصمیم جمعی برای برکناری رفسنجانی یا طرحی سازمانیافته برای تصرف فرماندهی ارائه نمیکند. همچنین رفسنجانی عملاً از فرماندهی حذف نشد و ارتباط مستقیم او با آیتالله خمینی و نقش او در تصمیمات کلان جنگ ادامه یافت. بنابراین تعبیر «کودتای سفید» تنها هنگامی قابل دفاع است که آن را صریحاً بهعنوان یک استعاره تعریف کنیم، نه کودتا به معنای حقوقی یا کلاسیک آن. در این تعریف، کودتای سفید یعنی: حفظ مقام رسمی در رأس ساختار، در کنار تلاش برای کاهش قدرت واقعی او؛ حفظ سازوکارهای رسمی اخذ مجوز، در کنار پنهان کردن بخشی از نیت راهبردی؛ و ایجاد واقعیتهایی در میدان که مقام سیاسی را ناچار کند تصمیم نظامیان را بپذیرد. با چنین تعریفی، سخنان محسن رضایی اهمیت ویژهای پیدا میکنند.
اگر شواهد را به ترتیب زمانی و منطقی کنار هم بگذاریم، روندی جالبی قابل مشاهده است. ابتدا میان رفسنجانی و بخشی از فرماندهان سپاه بر سر نحوۀ پایان جنگ اختلاف ایجاد میشود. سپس این اختلاف به دو برداشت متفاوت از رابطۀ سیاست و عملیات نظامی تبدیل میشود. پس از آن فرماندهان از ناکافی بودن منابع و حمایت سیاسی شکایت میکنند. دو تفکر، به تعبیر رضایی، «خیلی جدی رو به روی هم آرایش» میگیرند. بعد مفهوم «استراتژی تحمیلی» شکل میگیرد: تصمیم گرفته میشود نظر فرماندهان «در عمل» به مسئولان تحمیل شود. در مرحلۀ بعد، رضایی میگوید بخشی از تصمیمات «به آقای هاشمی» گفته نمیشود. مصوبات رسمی برای هر عملیات گرفته میشود، اما بنا بر روایت او، بدون بیان کامل «نیت». هدف از موفقیتهای نظامی نیز این است که مسئولان کشور وادار شوند «پشت سر سپاه» حرکت کنند. و نهایتاً حتی این گزینۀ صریح مطرح میشود که «فرماندهی را بدهید به سپاه».
این زنجیره برای اثبات وجود یک کودتای سازمانیافته کافی نیست، اما برای طرح فرضیۀ دیگری بسیار مهم است: اینکه در بخشی از فرماندهی سپاه تمایلی شکل گرفته بود تا اختیارات رفسنجانی، بدون آنکه رسماً برکنار شود، در تعیین جهت واقعی جنگ محدود شود. به بیان دیگر، مسئله ممکن است «حذف شخص رفسنجانی» نبوده باشد؛ مسئله «حذف حق وتوی راهبردی رفسنجانی» بر تصمیمات نظامیان بوده باشد.
شواهد موجود تصویری پیچیدهتر از رابطۀ رفسنجانی و فرماندهان سپاه ارائه میکنند. نمیتوان این رابطه را صرفاً به دشمنی شخصی فروکاست و همچنین نمیتوان از منابع فعلی وجود یک توطئۀ سازمانیافته برای کودتا علیه رفسنجانی را نتیجه گرفت. اما در سوی دیگر، تقلیل مسئله به یک «اختلاف نظر معمول میان سیاستمداران و نظامیان» نیز با تمام شواهد سازگار نیست. وقتی فرماندۀ وقت سپاه میگوید دو تفکر «خیلی جدی» مقابل یکدیگر آرایش گرفته بودند؛ وقتی از «استراتژی تحمیلی» سخن میگوید؛ وقتی اعتراف میکند بخشی از تصمیمات «به آقای هاشمی هم» گفته نشده بود؛ وقتی میگوید مصوبات گرفته میشد «بدون اینکه نیتمان را بگوییم»؛ وقتی هدف را واداشتن مسئولان به حرکت «پشت سر سپاه» معرفی میکند؛ و هنگامی که اذعان میکند گزینۀ «فرماندهی را بدهید به سپاه» نیز مطرح شده بود، دیگر دشوار است رابطۀ فرماندهی سپاه و رفسنجانی را صرفاً در قالب یک اختلاف کارشناسی توصیف کرد.
این شواهد دستکم نشان میدهند بخشی از فرماندهی سپاه میکوشید در طی جنگ با عراق استقلال راهبردی بیشتری به دست آورد و در مواردی رهبری سیاسی جنگ را در برابر واقعیتهای ایجادشده در میدان قرار دهد. از این منظر، مفهوم «کنارزدن عملی رفسنجانی» میتواند چارچوبی برای فهم این فرایند باشد: نه برکناری رسمی او، بلکه تلاش برای محدود کردن قدرت واقعی او در تعیین جهت جنگ.
اگر بخواهیم برای این فرایند از تعبیر «کودتای سفید» استفاده کنیم، باید حدود آن را دقیق مشخص کنیم. آنچه شواهد فعلی نشان میدهد کودتا علیه نظام سیاسی یا حتی طرح اثباتشدهای برای عزل رفسنجانی نیست؛ بلکه نوعی کشمکش درون ساختار قدرت بر سر این است که تصمیم نهایی جنگ در کجا تولید شود: در سطح رهبری سیاسی یا در فرماندهی نظامی. و شاید به همین دلیل، مهمترین سند برای طرح فرضیۀ «کنارزدن عملی» رفسنجانی نه سخنان منتقدان سپاه، بلکه عبارت خود فرماندۀ وقت سپاه باشد: «گفتیم اصلاً میرویم حرفهای خودمان را در عمل به آقایان تحمیل میکنیم.»
اگر این جمله را در کنار دیگر جملات فرماندهان سپاه بگذاریم، پرسش اصلی مقاله شکل دقیقتری پیدا میکند: آیا از مقطعی به بعد، مسئلۀ بخشی از فرماندهان سپاه دیگر صرفاً مخالفت با استراتژی هاشمی رفسنجانی نبود، بلکه تلاش برای ساختن سازوکاری بود که بتوانند بدون برکناری رسمی او، از قدرت واقعیاش در تعیین مسیر جنگ عبور کنند؟
شواهد موجود پاسخ قطعی به مفهوم «کودتا» نمیدهند؛ اما برای طرح جدی فرضیۀ «کنارزدن عملی فرماندۀ جنگ» مواد تاریخی قابل توجهی در اختیار میگذارند.
منابع
محققی، م. ح. (۱۳۹۳). اسرار مکتوم: ناگفتههای دفاع هشتساله از زبان مسئولان کشوری و لشکری دوران جنگ. تهران: نشر بیست و هفت بعثت.
هاشمی رفسنجانی، ا. (بیتا). ناگفتههای هشت سال دفاع مقدس به روایت هاشمی: برای رفع اختلاف سپاه و ارتش فرمانده جنگ شدم. آخرین خبر.
دیدبان ایران. (۱۴۰۲). سردار رشید: امام دوتا بال داشت، یک بال نظامی که محسن رضایی بود و یک بال سیاسی که آقای هاشمی بود.
یکی از مهمترین تغییرات در سیاست خارجی دوران امام خمینی نسبت به دوران امام خامنه ای مربوط به کانسپت صدور انقلاب است. امام خمینی از ضرورت انقلابهای سیاسی ـ اسلامی در کشورهای اسلامی سخن میگفت. در دوره امام خامنهای، این تصور بهتدریج جای خود را به الگویی انعطافپذیرتر داد. دیگر لازم نبود هر کشور منطقه انقلاب اسلامی مشابه ایران را تجربه کند. آنچه اهمیت بیشتری یافت، شکلگیری و تقویت نیروهایی بود که در یک جبهه مشترک با جمهوری اسلامی قرار میگرفتند. در نتیجه، تکثیر انقلاب بهتدریج به گسترش جبهه مقاومت تبدیل شد.
این تغییر ماهوی بسیار مهم بود. در مدل جدید سیاسی ج.ا.، دولتها، احزاب، جنبشها و گروههای مسلح با ساختارهای سیاسی و حتی هویتهای مذهبی متفاوت میتوانستند در یک شبکۀ مشترک قرار گیرند، بدون آنکه الزاماً به جمهوری اسلامی دیگری تبدیل شوند.
در همین نقطه یکی از ایدههای سیاسی امام خمینی نیز صورت نهادی بسیار گستردهتری پیدا کرد. امام خمینی در سالهای پایانی عمر از تشکیل هستههای مقاومت حزبالله سخن گفته بود. در دوره خامنهای، مفهوم مقاومت از یک ایدۀ انقلابی به یک شبکۀ ژئوپلیتیکی تبدیل شد و جبهه مقاومت به یکی از مفاهیم اصلی سیاست منطقهای جمهوری اسلامی بدل شد.
در مقابل، بعضی از آرمانهای حداکثری امام خمینی کمرنگ شدند. سخن از انقلاب سیاسی-اسلامی در یکایک کشورهای اسلامی یا حرکت به سوی یک دولت اسلامی با جمهوریهای آزاد و مستقل دیگر جایگاه مشابهی در دیسکورس سیاست خارجی امام خامنهای پیدا نکرد. به جای آن، مفاهیمی مانند وحدت جهان اسلام ، همکاری دولتهای اسلامی و جبهه مقاومت برجسته شدند.
مسئلۀ دشمنی بی چون و چرا با اسرائیل اما تداوم آشکاری داشت. همانند امام خمینی، امام خامنهای نیز اسرائیل را بخشی از نظم سیاسی مطلوب خاورمیانه نمیداند. تفاوت مهم این است که او برای نظم جایگزین، سازوکاری مشخصتر با عنوان همهپرسی فلسطینیان ارائه کرده است. بنابراین اصل تغییر ساختار سیاسی موجود حفظ شد، اما برای مرحلۀ پس از آن صورتبندی سیاسی مشخصتری ارائه شد.
تحول مهمتر اما در نگاه امام خامنهای به آمریکا و رابطه با این کشور اتفاق افتاد. امام خمینی معتقد بود قدرت ابرقدرتها افسانهای و قابل شکستن است و اگر ملتها بیدار شوند میتوانند سلطۀ آنها را از کشورهای خود بیرون برانند. امام خامنهای همین تصور را یک مرحله جلوتر برد و آن را به روایتی از تحول تاریخی نظام بینالملل تبدیل کرد: آمریکا در حال افول است، انحصار قدرت غرب در حال پایان یافتن است و جهان در حال حرکت به سوی نظم بینالمللی جدیدی است.
او در اجلاس جنبش عدم تعهد در سال ۱۳۹۱ صریحاً از گذار به یک نظم بینالمللی جدید سخن گفت. در این نظم نوین جهاانی قرار نیست مدیریت جهان در انحصار چند قدرت غربی باقی بماند و کشورهای، فرهنگها و تمدنهای مختلف باید در مدیریت جهانی سهم داشته باشند. از اینجا دو سطح در اندیشۀ سیاسی امام خامنهای قابل تشخیص است:
1-در سطح منطقهای، نظم مطلوب بر کاهش یا پایان حضور آمریکا، تقویت ایران و جبهه مقاومت و تغییر ساختار سیاسی اسرائیل استوار است.
2-در سطح جهانی، هدف وسیعتر است: پایان انحصار غرب بر نظام بینالملل و پیدایش نظمی چندمرکزی که قدرتهای غیرغربی نیز در شکل دادن به آن نقش داشته باشند.
بنابراین امام خامنهای را نمیتوان صرفاً تکرارکنندۀ نظریات سیاسی امام خمینی در حوزه ی سیاست خارجی دانست. او بعضی عناصر اندیشۀ امام خمینی را حفظ کرد:
ولایت فقیه، فراملی بودن انقلاب، وحدت جهان اسلام، مقابله با سلطۀ آمریکا، مسئلۀ فلسطین، دوگانۀ مستضعف و مستکبر و حمایت از نیروهای مقاومت.
بعضی عناصر را تعدیل کرد:
انقلاب اسلامی در تمام کشورهای مسلمان و حرکت آشکار به سوی یک دولت اسلامی واحد.
و بعضی عناصر را توسعه داد:
هستههای مقاومت به جبهه مقاومت تبدیل شد. شکستن قدرت آمریکا به نظریۀ افول آمریکا تبدیل شد. و تصور کلی از مبارزه با سلطۀ ابرقدرتها به گفتمانی صریح درباره گذار به نظم جدید جهانی رسید.
از این منظر، شاید مهمترین تحول دورۀ امام خامنهای را بتوان چنین خلاصه کرد: امام خمینی بیشتر نظریۀ انقلابیِ تغییر نظم را صورتبندی کرد؛ امام خامنهای تلاش کرد برای آن یک معماری منطقهای ایجاد کند و سپس این معماری را درون روایتی بزرگتر از تغییر نظم جهانی قرار دهد.
به بیان دیگر، پروژه ی سیاست خارجی ج.ا. از صدور انقلاب به ساخت شبکۀ مقاومت و از آنجا به رقابت بر سر نظم آینده حرکت کرد.
امام خمینی هیچ نظریۀ مدونی با عنوان *نظم نوین جهانی* ارائه نکرد، اما اگر نوشتهها و سخنرانیهای او را از کتاب *ولایت فقیه* تا سالهای پایانی زندگی در کنار یکدیگر قرار دهیم، میتوان اجزای نسبتاً منسجمی از یک نظم سیاسی بدیل را در اندیشۀ او مشاهده کرد.
نقطۀ آغاز این اندیشه، مسئلۀ حکومت اسلامی است. امام خمینی در «ولایت فقیه» مسئله را به ایران محدود نمیکند. او از وظیفۀ مسلمانان در «یکایک کشورهای اسلامی» برای به پیروزی رساندن «انقلابات سیاسی ـ اسلامی» سخن میگوید و معتقد است حکومتهای «ظالم و دستنشانده» باید سرنگون و حکومت اسلامی جایگزین آنها شود.
پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ این اندیشه را وارد مرحلۀ تازهای کرد. ایران از این پس فقط یک کشور اسلامی نبود، بلکه در سخنان امام خمینی به «مبدأ» حرکتی گستردهتر تبدیل شد. مفهوم «صدور انقلاب» نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
با این حال، صدور انقلاب در نظر امام خمینی لزوماً به معنای کشورگشایی نبود. او صریحاً میگفت کشورهای دیگر باید در جای خود باقی بمانند و ایران نباید برای صادر کردن انقلاب به آنها لشکرکشی کند. آنچه باید صادر میشد، الگوی انقلاب بود: ملتهای دیگر باید بیدار شوند، حکومتهای وابسته یا نامطلوب خود را تغییر دهند و به سوی حکومت اسلامی حرکت کنند.
بنابراین میتوان زنجیرۀ مورد نظر او را چنین بازسازی کرد:
انقلاب اسلامی ایران ← صدور انقلاب ← بیداری ملتها ← انقلابهای سیاسی ـ اسلامی ← تغییر حکومتهای وابسته ← تشکیل حکومتهای اسلامی ← وحدت جهان اسلام.
در این نظم، آمریکا و شوروی صرفاً دو دشمن خارجی ایران نبودند. امام خمینی جهان را در قالب تقابل «مستضعفان» و «مستکبران» میدید و از کوتاه شدن دست قدرتهای شرق و غرب از کشورهای دیگر، تشکیل «حزب مستضعفین در تمام دنیا» و سرانجام غلبۀ مستضعفان بر مستکبران سخن میگفت.
اسرائیل نیز در این تصور جایگاه مشخصی داشت. امام خمینی اسرائیل را بخشی مشروع از نظم مطلوب خاورمیانه نمیدانست و از نابودی آن سخن میگفت. مبارزه با اسرائیل نیز از نظر او صرفاً مسئلۀ فلسطینیان نبود، بلکه وظیفهای فراملی برای مسلمانان و نیروهای مقاومت به شمار میرفت. او حتی در سالهای پایانی عمر از تشکیل «هستههای مقاومت حزبالله در سراسر جهان» سخن گفت.
اما این پروژه را نباید با تشکیل یک امپراتوری متمرکز به رهبری ایران یکی دانست. امام خمینی در عین حال از حفظ کشورها و مرزها، عدم کشورگشایی، استقلال دولتها و روابط با کشورهای دیگر سخن میگفت. در وصیت نامه اش نیز مسلمانان را به حرکت به سوی «یک دولت اسلامی با جمهوریهای آزاد و مستقل» فراخواند.
بنابراین شاید دقیقترین توصیف این باشد که نظم مطلوب امام خمینی «فرادولتی» بود، نه الزاماً «ضد دولتی»: دولتها و جمهوریها میتوانستند باقی بمانند، اما قرار بود در چارچوبی اسلامی و فراملی به یکدیگر نزدیک شوند و از سلطۀ قدرتهای بزرگ خارج شوند.
از کنار هم گذاشتن این عناصر، تصویری سهسطحی ظاهر میشود:
در سطح ملی: حکومت اسلامی و استقلال از قدرتهای خارجی.
در سطح جهان اسلام: همگرایی دولتها، ملتها و جنبشهای اسلامی و مقابله با اسرائیل و نفوذ ابرقدرتها.
در سطح جهانی: اتحاد مستضعفان و تغییر رابطۀ قدرت میان مستضعفان و مستکبران.
از این منظر، امام خمینی شاید «نظریۀ نظم نوین جهانی» به معنای متعارف آن ارائه نکرده باشد، اما اندیشۀ او حاوی اجزای یک نظریۀ تغییر نظم بود: تعریفی از نظم موجود، نیرویی برای تغییر آن، سازوکاری برای گذار و تصویری از نظمی که باید جایگزین آن شود.
#امام_خمینی #جمهوری_اسلامی #صدور_انقلاب #ولایت_فقیه #نظم_جهانی #خاورمیانه #سیاست_خارجی #محور_مقاومت
«صلح کارتاژی» اصطلاحی است که برای توصیف نوعی صلح بسیار سختگیرانه و تنبیهی به کار میرود؛ صلحی که در آن طرف پیروز تنها به شکست نظامی دشمن اکتفا نمیکند، بلکه میکوشد توان اقتصادی، سیاسی و نظامی او را نیز چنان محدود کند که دیگر نتواند به عنوان یک رقیب جدی ظاهر شود.
ریشۀ این اصطلاح به جنگهای طولانی روم و کارتاژ بازمیگردد. پس از شکست کارتاژ در جنگ دوم پونیک، رومیان شرایط سنگینی بر این دولت تحمیل کردند. کارتاژ بخش بزرگی از قلمرو خود را از دست داد، ناچار به پرداخت غرامت شد و آزادی عمل نظامی آن بهشدت محدود گردید. با این همه، کارتاژ همچنان به حیات خود ادامه داد.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. در جنگ سوم پونیک، روم سرانجام در سال ۱۴۶ پیش از میلاد کارتاژ را تصرف کرد. شهر ویران شد، شمار زیادی از ساکنان آن کشته یا به بردگی فروخته شدند و کارتاژ به عنوان یک قدرت مستقل از میان رفت.
از همین تجربه تاریخی، مفهوم «صلح کارتاژی» پدید آمد: صلحی که هدف آن صرفاً متوقف کردن جنگ نیست، بلکه از میان بردن ظرفیت طرف شکستخورده برای تبدیل شدن دوباره به یک تهدید است.
این اصطلاح در دوران معاصر نیز وارد ادبیات سیاسی شد. پس از جنگ جهانی اول، جان مینارد کینز، اقتصاددان بریتانیایی، از این تعبیر برای انتقاد از شرایط تحمیلشده بر آلمان در پیمان ورسای استفاده کرد. از نظر او، فشارهای اقتصادی و غرامتهای سنگین نه تنها آلمان، بلکه ثبات اقتصادی و سیاسی اروپا را نیز با خطر مواجه میکرد.
به همین دلیل، «صلح کارتاژی» امروز بیش از آنکه نام یک قرارداد تاریخی مشخص باشد، مفهومی در تاریخ و روابط بینالملل است: پیروزیای که در آن فاتح میکوشد با خلع سلاح، غرامت، محدود کردن حاکمیت یا حتی نابودی ساختار قدرت دشمن، امکان بازگشت او را از میان ببرد.
در چنین الگویی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «جنگ چگونه پایان مییابد؟» بلکه این است که «پس از پایان جنگ، چه مقدار قدرت برای طرف شکستخورده باقی خواهد ماند؟»
بیش از نیم قرن از پایان جنگ دوم فنیقی گذشته بود. کارتاژ دیگر آن قدرت بزرگ دریایی و نظامی گذشته نبود. ناوگانش از بین رفته، بخش بزرگی از ثروتش را از دست داده و تحت نظارت سختگیرانه روم قرار داشت. با این حال، رونق اقتصادی شهر به تدریج بازگشت و همین موضوع در میان برخی سیاستمداران رومی نگرانی ایجاد کرد.
در میان آنان، کاتو پیر از همه مشهورتر بود. او پس از بازدید از کارتاژ، بارها در مجلس روم هشدار داد که این شهر هنوز میتواند به رقیبی خطرناک تبدیل شود. گفته میشود او تقریباً هر سخنرانی خود را با این جمله به پایان میرساند: «کارتاژ باید نابود شود.»
در همین زمان، پادشاهی نومیدیه در شمال آفریقا که متحد روم بود، بارها به قلمرو کارتاژ تعرض میکرد. طبق پیمان صلح جنگ دوم فنیقی، کارتاژ حق نداشت بدون اجازه روم وارد جنگ شود. اما هنگامی که حملات نومیدیان شدت گرفت، کارتاژ سرانجام دست به مقاومت نظامی زد. روم این اقدام را نقض پیمان دانست و در سال ۱۴۹ پیش از میلاد جنگ سوم فنیقی آغاز شد.
رومیان با ارتشی بزرگ در سواحل شمال آفریقا فرود آمدند. در ابتدا از کارتاژیها خواسته شد گروگانهایی تحویل دهند و سلاحهای خود را واگذار کنند. مردم شهر این خواستهها را پذیرفتند، اما هنگامی که رومیان درخواست کردند ساکنان شهر کارتاژ را ترک کرده و در نقطهای دورتر از دریا سکونت کنند، مقاومت آغاز شد. برای مردم کارتاژ، این درخواست به معنای نابودی شهر و تمدنشان بود.
محاصره کارتاژ نزدیک به سه سال ادامه یافت. در حالی که شهر تقریباً در محاصره کامل قرار داشت، ساکنان آن شبانهروز به ساخت سلاح، منجنیق و تجهیزات دفاعی مشغول بودند. حتی روایت شده است که زنان شهر موهای خود را بریدند تا از آن برای ساخت طنابهای جنگی استفاده شود.
سرانجام در سال ۱۴۶ پیش از میلاد، ارتش روم به فرماندهی اسکیپیون امیلیانوس موفق شد دیوارهای شهر را بشکند. نبردی خونین از خیابانی به خیابان دیگر و از خانهای به خانه دیگر درگرفت. مقاومت مدافعان چندین روز ادامه یافت، اما برتری عددی و تجهیزاتی رومیان سرانجام نتیجه داد.
با سقوط آخرین مواضع دفاعی، کارتاژ به طور کامل به دست رومیان افتاد. بخش بزرگی از جمعیت شهر کشته یا به بردگی فروخته شدند و ساختمانهای آن ویران گردید. بدین ترتیب یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین دولتهای جهان باستان پس از حدود شش قرن موجودیت از صحنه تاریخ حذف شد.
نابودی کارتاژ نقطه پایانی بر جنگهای فنیقی بود. از آن پس روم دیگر رقیب بزرگی در مدیترانه غربی نداشت و راه برای گسترش فتوحاتش در اروپا، شمال آفریقا و شرق مدیترانه هموار شد. بسیاری از مورخان، سال ۱۴۶ پیش از میلاد را یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ باستان میدانند؛ سالی که برتری روم در جهان مدیترانه تقریباً بیرقیب شد.
هنگامی که هانیبال تا آستانه نابودی روم پیش رفت
اگر جنگ اول فنیقی روم را به یک قدرت دریایی تبدیل کرد، جنگ دوم فنیقی بقای خود جمهوری روم را به چالش کشید. این جنگ که از سال ۲۱۸ تا ۲۰۱ پیش از میلاد ادامه داشت، یکی از مشهورترین و سرنوشتسازترین جنگهای تاریخ باستان به شمار میرود و نام آن بیش از هر چیز با فرمانده نابغه کارتاژی، هانیبال بارکا گره خورده است.
پس از شکست در جنگ اول، کارتاژ تلاش کرد قدرت از دست رفته خود را در اسپانیا و پرتقال آن روزگار بازسازی کند. خانواده بارکا، به رهبری هامیلکار و سپس پسرش هانیبال، قلمروی گستردهای در آن منطقه ایجاد کردند. هنگامی که هانیبال به شهر ساگونتوم، متحد روم، حمله کرد، تنشها به جنگی تمامعیار تبدیل شد.
رومیان انتظار داشتند جنگ در اسپانیا یا شمال آفریقا جریان پیدا کند، اما هانیبال نقشهای جسورانه در سر داشت. او با دهها هزار سرباز، هزاران اسب و تعدادی فیل جنگی از اسپانیا حرکت کرد، از جنوب فرانسه گذشت و سپس از رشتهکوه آلپ عبور کرد؛ مسیری که بسیاری آن را غیرممکن میدانستند. اگرچه بخشی از نیروهایش را در این راه از دست داد، اما توانست ارتش خود را به ایتالیا برساند و رومیان را غافلگیر کند.
در سالهای نخست جنگ، هانیبال یکی پس از دیگری ارتشهای روم را شکست داد. در نبرد رود تربیا، نبرد دریاچه تراسیمنه و به ویژه نبرد کانه، او شاهکارهای نظامی خود را به نمایش گذاشت. نبرد کانه که در سال ۲۱۶ پیش از میلاد رخ داد، هنوز هم در دانشکدههای نظامی جهان به عنوان نمونهای کلاسیک از محاصره کامل تدریس میشود. در این نبرد، ارتش روم تقریباً نابود شد و دهها هزار سرباز رومی کشته شدند.
پس از این شکستها، بسیاری تصور میکردند سقوط روم نزدیک است. اما جمهوری روم برخلاف انتظار تسلیم نشد. رومیان از نبرد مستقیم با هانیبال پرهیز کردند و به سراغ جنگ فرسایشی رفتند. آنها نیروهای تازهای بسیج نمودند و همزمان با دفاع به قلمروهای کارتاژ در اسپانیا حمله کردند.
در این مرحله، فرمانده جوان رومی، پوبلیوس کورنلیوس شیپیو، وارد صحنه شد. او ابتدا نیروهای کارتاژ را از اسپانیا بیرون راند و سپس جنگ را به شمال آفریقا کشاند. این اقدام هانیبال را مجبور کرد پس از بیش از پانزده سال حضور در ایتالیا به سرزمین مادری خود بازگردد.
سرنوشت جنگ در سال ۲۰۲ پیش از میلاد در نبرد زاما رقم خورد. در این نبرد، شیپیو توانست هانیبال را شکست دهد و برای نخستین بار بر بزرگترین فرمانده کارتاژ غلبه کند. پس از این شکست، کارتاژ ناچار به پذیرش صلح شد. این دولت ناوگان جنگی خود را از دست داد، غرامت سنگینی پرداخت و عملاً به قدرتی درجه دوم تبدیل شد.
جنگ دوم فنیقی نه تنها بزرگترین تهدید خارجی تاریخ جمهوری روم بود، بلکه نشان داد که توانایی سازماندهی، پایداری و منابع انسانی روم تا چه اندازه عظیم است. هرچند هانیبال در بسیاری از نبردها پیروز شد، اما در نهایت روم بود که جنگ را برد و راه خود را برای تسلط بر جهان مدیترانه هموار کرد.
#تاریخ
#تاریخ_نظامی
#روم_باستان
#کارتاژ
#جنگ_دوم_فنیقی
#هانیبال
#نبرد_کانه
#نبرد_زاما
#امپراتوری_روم
#تاریخ_باستان
اغلب مردم می دانند که علم بر جامعه اثر دارد و این اثرات ممکن است که تا به کجاها کشیده بشود. اما بیشتر مردم نمی دانند همانطور که علم بر جامعه اثر می گذارد، جامعه هم بر علم اثر می گذارد. به همین دلیل شاخه ای از مطالعات علم به بررسی کنش و واکنش متقابل بین نهادهای علمی و جامعه می پردازد. این شاخه از مطالعات علم را جامعه شناسی علم نامیده اند. در متن کوتاه زیر به یکی از تأثیرات اجتماع بر علم و البته نتایج خروجی آن اشاره می کنیم:
در دهه ۱۹۳۰، کشاورزی به نام تروفیم لیسنکو در اتحاد شوروی ادعا کرد که قوانین شناختهشده ژنتیک اشتباه هستند. او معتقد بود ویژگیهایی که موجودات زنده در طول زندگی خود بر اثر محیط به دست میآورند، میتوانند به نسل بعد منتقل شوند. این دیدگاه با یافتههای علم ژنتیک سازگار نبود، اما یک مزیت مهم داشت: با ایدئولوژی رسمی حکومت شوروی همخوانی پیدا میکرد.
لیسنکو ژنتیک کلاسیک را علم بورژوایی مینامید و وعده میداد که با روشهای خود میتواند تولید محصولات کشاورزی را به شکل چشمگیری افزایش دهد. حمایت مستقیم ژوزف استالین باعث شد او به قدرتمندترین چهره زیستشناسی شوروی تبدیل شود.
در سال ۱۹۴۸، ژنتیک کلاسیک رسماً محکوم شد. آزمایشگاههای ژنتیک تعطیل شدند، تدریس این علم در دانشگاهها متوقف گردید و بسیاری از دانشمندان از کار برکنار، زندانی یا سرکوب شدند. نیکلای واویلوف ، یکی از بزرگترین ژنتیکدانان جهان، نیز در زندان جان باخت.
اما طبیعت با رأی سیاسی تغییر نمیکند. وعدههای لیسنکو عملی نشد، کشاورزی شوروی با مشکلات فراوان روبهرو شد و زیستشناسی این کشور برای سالها از پیشرفتهای علمی جهان عقب ماند.
پس از مرگ استالین، نفوذ لیسنکو به تدریج کاهش یافت و سرانجام ژنتیک مدرن دوباره جایگاه خود را در شوروی به دست آورد.
داستان لیسنکوئیسم امروز یکی از مهمترین درسهای تاریخ علم است: نظریههای علمی نه با رأی دولتها و نه با ایدئولوژی، بلکه با شواهد، آزمایش و امکان تکرار نتایج پذیرفته یا رد میشوند.
در میانه سده سوم پیش از میلاد، دو قدرت بزرگ مدیترانه غربی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند؛ جمهوری روم که بر بیشتر ایتالیا مسلط شده بود و کارتاژ ، دولت ثروتمند مهاجران فنیقی در شمال آفریقا که بر تجارت دریایی و بسیاری از جزایر مدیترانه تسلط داشت.
جرقه جنگ در جزیره سیسیل زده شد. این جزیره در نقطه تلاقی منافع دو قدرت قرار داشت و هر دو آن را برای امنیت و نفوذ خود حیاتی میدانستند. در سال ۲۶۴ پیش از میلاد، اختلافات محلی در شهر مسینا بهانهای شد تا روم و کارتاژ وارد جنگی شوند که بیش از بیست سال ادامه یافت.
در آغاز جنگ، برتری کامل با کارتاژ بود. این دولت دارای ناوگانی عظیم و دریانوردانی باتجربه بود، در حالی که رومیان تقریباً هیچ سابقهای در نبردهای دریایی نداشتند. اما روم به سرعت دست به کار شد و با الگوبرداری از یک کشتی کارتاژی به گل نشسته، ناوگان بزرگی ساخت.
رومیان برای جبران ضعف دریایی خود ابتکاری جالب به خرج دادند. آنان پلی متحرک روی کشتیهای خود نصب کردند که هنگام نزدیک شدن به کشتی دشمن روی آن فرود میآمد و دو کشتی را به هم متصل میکرد. بدین ترتیب نبرد دریایی به نبردی شبیه جنگ زمینی تبدیل میشد؛ جایی که سربازان رومی مهارت بیشتری داشتند.
جنگ سالها در خشکی و دریا ادامه یافت. هر دو طرف پیروزیها و شکستهای سنگینی را تجربه کردند و حتی طوفانهای دریایی چندین ناوگان رومی را نابود کرد. با این حال، روم با پشتکار فراوان ناوگانهای جدیدی ساخت و به نبرد ادامه داد.
سرانجام در سال ۲۴۱ پیش از میلاد، ناوگان روم در نبرد جزایر ائگاتس پیروزی قاطعی به دست آورد. کارتاژ که دیگر توان ادامه جنگ را نداشت، درخواست صلح کرد. بر اساس پیمان صلح، سیسیل به روم واگذار شد و کارتاژ مجبور به پرداخت غرامت سنگینی گردید.
این جنگ نقطه عطفی در تاریخ روم بود. جمهوری روم که پیش از آن یک قدرت زمینی محسوب میشد، پس از جنگ اول فنیقی به یک قدرت بزرگ دریایی تبدیل شد و نخستین گام خود را در مسیر تبدیل شدن به امپراتوری مسلط مدیترانه برداشت. در مقابل، کارتاژ اگرچه نابود نشد، اما شکست آن زمینه را برای رویارویی بزرگتر بعدی با فرمانده مشهورش، هانیبال، فراهم کرد.
اصل جمله دوتوکویل در کتابش به نام دموکراسی در آمریکا این است:
«هر یک از آنها [آمریکا و روسیه] گویی به موجب طرحی پنهانی از مشیت، فراخوانده شدهاند که روزی سرنوشت نیمی از جهان را در دست گیرند.»
پاسخ هوش مصنوعی به سوال دوست ایرانی به شرح زیر است. صحت و سقم جواب ها را خودتان جستجو کنید.
دیوید ال. هافمن، مورخ دانشگاه ایالتی اوهایو
هافمن در کتاب The Stalinist Era که انتشارات کمبریج منتشر کرده، ابتدا پیشبینی توکویل را نقل میکند و سپس بسیار صریح مینویسد:
“By the middle of the twentieth century, his prediction had come true.”
یعنی:
«تا میانه قرن بیستم، پیشبینی او به حقیقت پیوسته بود.»
او بلافاصله توضیح میدهد که آمریکا و روسیه ــ که اکنون اتحاد شوروی شده بود ــ به «دو ابرقدرت جهان» تبدیل شده و درگیر نبرد جنگ سرد برای سلطه جهانی شده بودند. (Cambridge Assets)
هاروی منسفیلد و دلبا وینتروپ
هاروی منسفیلد، از برجستهترین پژوهشگران اندیشه سیاسی و از مفسران مشهور توکویل، همراه با دلبا وینتروپ درباره همین پیشبینی مینویسد:
“During the Cold War, this picture seemed uncannily true to fact...”
یعنی:
«در دوران جنگ سرد، این تصویر به شکلی شگفتآور با واقعیت منطبق به نظر میرسید.»
البته آنها نکته ظریفی هم اضافه میکنند: از نظرشان نباید این عبارت را نوعی پیشگویی علمی و دقیق آینده تلقی کرد؛ بلکه توکویل دو مسیر سیاسی متفاوت را ترسیم کرده بود که در دوران جنگ سرد به طرز حیرتانگیزی با واقعیت تطابق یافت. (dokumen.pub)
چارلز دوگل
یکی از جالبترین نمونهها مربوط به سال ۱۹۴۶ است؛ یعنی درست زمانی که نظم دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم داشت آشکار میشد.
چارلز دوگل در سخنرانی درباره ضرورت ایجاد یک بلوک اروپای غربی میان دو قدرت بزرگ شرق و غرب، مستقیماً به توکویل استناد کرد. مجله TIME در همان سال گزارش کرد که دوگل سخن هموطن «پیشگوی» خود، توکویل، را نقل کرده است:
“each of them seems called ... to hold one day in his hands the destinies of half the world.”
یعنی هر یک از آمریکا و روسیه گویی مقدر شدهاند که روزی سرنوشت نیمی از جهان را در دست بگیرند. (TIME)
لئوپولد کوهر، نظریهپرداز سیاسی
کوهر در کتاب معروف The Breakdown of Nations، پس از نقل پیشبینی توکویل، مینویسد:
“the condition so lucidly foretold has become a political reality.”
یعنی:
«وضعیتی که با چنین روشنی پیشبینی شده بود، اکنون به یک واقعیت سیاسی تبدیل شده است.»
او سپس میگوید جهان عملاً به دو امپراتوری بزرگ تبدیل شده که هر یک بر سرنوشت تقریباً نیمی از جهان تأثیر میگذارند؛ عبارتی که آشکارا به جمله توکویل اشاره دارد. (The Ted K Archive)
گروهی از سفیران برجسته آمریکا و روسیه
در سال ۲۰۰۷، گروهی از سفیران سابق آمریکا در مسکو و روسیه در واشنگتن ــ از جمله جک متلاک، توماس پیکرینگ، جیمز کالینز، ولادیمیر لوکین و دیگران ــ در بیانیهای مشترک در بنیاد کارنگی نوشتند:
“our relations, at their best and worst, have borne out de Tocqueville's prophecy...”
یعنی:
«روابط ما، چه در بهترین و چه در بدترین دورههای آن، پیشبینی توکویل را محقق ساخته است.»
و سپس همان عبارت مشهور درباره آمریکا و روسیه و «سرنوشت نیمی از جهان» را نقل کردند. (Carnegie Endowment)
در دهههای جنگ سرد، دستگاههای کپی (زیراکس و مشابهها) در ظاهر ابزارهای اداری ساده بودند، اما در عمل در برخی نظامهای سیاسی به یک نقطه حساس در «کنترل گردش اطلاعات» تبدیل شدند.
در ساختارهایی که انتشار رسمی متن تحت نظارت متمرکز قرار دارد، مسئله فقط سانسور محتوایی نیست، بلکه کنترل بر زیرساختهای تکثیر و بازنشر اهمیت حیاتی پیدا میکند. در چنین شرایطی، حتی ابزارهای اداری مانند دستگاههای کپی، ماشینتحریر یا بعدها رایانه، بهطور بالقوه بخشی از معادله امنیت اطلاعات محسوب میشوند.
در بلوک شرق، این وضعیت در قالب شبکههایی مثل سامیزدات خودش را نشان داد؛ یعنی گردش غیررسمی و محدود متنهایی که امکان ورود به کانالهای رسمی نشر را نداشتند. در اینجا، کنترل دولت بیشتر بر چاپخانهها و مسیرهای رسمی انتشار متمرکز بود، اما با گسترش فناوری تکثیر، نقطه تمرکز به سمت نظارت بر دستگاهها و مسیرهای فیزیکی توزیع هم کشیده شد.
در برخی جوامع معاصر خاورمیانه نیز مسئله سانسور عمدتاً نه فقط در سطح ممنوعیت محتوا، بلکه در سطح مدیریت بسترهای انتشار و کنترل کانالهای توزیع اطلاعات قابل تحلیل است؛ با این تفاوت که امروز بهجای دستگاههای کپی، شبکههای دیجیتال، پلتفرمها و زیرساختهای اینترنتی نقش اصلی را در گردش اطلاعات ایفا میکنند.
در هر دو تجربه تاریخی، مسئله اصلی صرفاً حذف یا اجازه انتشار نیست، بلکه نوع سازماندهی کنترل اطلاعات است؛ یعنی اینکه چه کسی به ابزار تولید، تکثیر و توزیع دسترسی دارد و این دسترسی چگونه تنظیم و محدود میشود.