در سال ۱۸۴۰، زمانی که هنوز نه خبری از جنگ سرد بود و نه ایالات متحده و روسیه ابرقدرتهای جهان به شمار میرفتند، الکسی دو توکویل، اندیشمند فرانسوی، پیشبینی شگفتانگیزی کرد. او نوشت که در آینده، دو ملت بیش از همه بر سرنوشت جهان تأثیر خواهند گذاشت: آمریکا و روسیه.
به باور توکویل، هر دو کشور به سوی قدرتی عظیم حرکت میکنند، اما از دو مسیر کاملاً متفاوت. آمریکا با تکیه بر آزادیهای فردی، مشارکت شهروندان، مهاجرت، فعالیت اقتصادی و نهادهای مدنی رشد خواهد کرد؛ در حالی که روسیه با اتکا به تمرکز قدرت، اقتدار حکومت و گسترش نفوذ خود به یک قدرت بزرگ تبدیل خواهد شد. توکویل جملهای نوشت که بعدها بسیار مشهور شد: روزی خواهد رسید که آمریکایی و روس هر یک سرنوشت نیمی از جهان را در دست خواهند گرفت
حدود یک قرن بعد، پس از پایان جنگ جهانی دوم، جهان عملاً به دو بلوک تقسیم شد: بلوک ایالات متحده و بلوک اتحاد جماهیر شوروی. از همین رو، بسیاری از پژوهشگران این پیشبینی را یکی از دقیقترین پیشبینیهای ژئوپلیتیکی قرن نوزدهم میدانند.
یک پایان وحشتناک بهتر است یک وحشت بی پایان
سرگرد فردیناند فون شیل (افسر پروسی که پس از اشغال پروس توسط ناپلئون تسلیم نشد)

مایک هیوز، بدلکار و ماجراجوی آمریکایی، یکی از عجیبترین چهرههای سالهای اخیر بود. او معتقد بود که نمیتوان به گفتههای دانشمندان اعتماد کرد و تصمیم گرفت شخصاً با یک راکت دستساز به آسمان برود تا حقیقت را با چشم خود ببیند: اینکه زمین مثل توپ کروی است یا مثل سکه تخت؟
هیوز برای این کار راکتهایی ساخت که با بخار آب تحت فشار کار میکردند. در سال ۲۰۱۸ توانست با یکی از این راکتها به ارتفاع چند صد متری برسد و زنده فرود بیاید. او امیدوار بود در پروازهای بعدی به ارتفاعی برسد که بتواند شکل واقعی زمین را مشاهده کند.
اما رؤیای او هرگز به سرانجام نرسید. در ۲۲ فوریه ۲۰۲۰، هنگام آزمایش یک راکت جدید در صحرای کالیفرنیا، چتر نجات او دچار مشکل شد و راکت با سرعت زیاد سقوط کرد. مایک هیوز در همان سانحه جان باخت.
نکته جالب اینجاست که برخی نزدیکان او پس از مرگش گفتند مشخص نیست تا چه اندازه واقعاً به نظریه زمین تخت باور داشته و شاید بخشی از این ماجرا برای جلب توجه رسانهها و تأمین هزینه پروژههایش بوده باشد.
با این حال، نام مایک هیوز به عنوان مردی ثبت شد که برای اثبات باور خود، حاضر شد سوار یک راکت دستساز شود؛ اقدامی که سرانجام به قیمت جانش تمام شد.

فیلسوف نامدار، آیزایا برلین، در مقاله مشهور روباه و جوجهتیغی ایدهای مطرح کرد که با وجود سادگی، هنوز هم یکی از جذابترین روشها برای شناخت شیوه اندیشیدن انسانها به شمار میرود. او بحث خود را با جملهای از شاعر یونانی باستان، آرخیلوخوس، آغاز میکند:
روباه چیزهای زیادی میداند، اما جوجهتیغی فقط یک چیز بزرگ را میداند.
برلین معتقد بود که بسیاری از متفکران را میتوان در یکی از این دو گروه قرار داد:
جوجهتیغیها کسانی هستند که میخواهند همه پدیدههای جهان را با یک اصل یا یک نظریه واحد توضیح دهند. آنان به دنبال نظم، انسجام و یک پاسخ بزرگ برای همه پرسشها هستند. برای چنین افرادی، همه مسائل سیاسی، اقتصادی، تاریخی یا اجتماعی در نهایت به یک ایده مرکزی بازمیگردد.
در مقابل، روباهها جهان را بسیار پیچیدهتر از آن میبینند که بتوان آن را با یک نظریه توضیح داد. آنان از زوایای مختلف به مسائل نگاه میکنند، تناقضها را میپذیرند و باور دارند که زندگی واقعی بسیار آشفتهتر و چندوجهیتر از آن است که در قالب یک فرمول خلاصه شود.
اما نکته جالب اینجاست که هدف اصلی برلین اصلاً طبقهبندی متفکران نبود. او میخواست شخصیت فکری نویسنده بزرگ روس، لئو تولستوی، را توضیح دهد.
برلین به نتیجهای مشهور رسید: تولستوی یک روباه بود که آرزو داشت جوجهتیغی باشد
به این معنا که تولستوی در مقام رماننویس، زندگی را با تمام پیچیدگیها، تضادها و غیرقابلپیشبینی بودنش میدید؛ اما در مقام فیلسوف تاریخ، همواره در جستوجوی قانونی کلی بود که بتواند همه رویدادهای تاریخی را توضیح دهد. از نگاه برلین، کشمکش میان این دو گرایش، بخش مهمی از شخصیت فکری تولستوی را شکل داده بود.
برلین همچنین نشان میدهد که تولستوی در کتاب جنگ و صلح با این تصور رایج مخالفت میکند که افراد بزرگی مانند پادشاهان و فرماندهان، تاریخ را میسازند. از دیدگاه او، تاریخ حاصل میلیونها تصمیم کوچک، شرایط اجتماعی و رویدادهای پیشبینیناپذیر است و حتی شخصیتهایی مانند ناپلئون بناپارت نیز بیش از آنکه سازنده تاریخ باشند، خود در جریان نیروهای بزرگتر تاریخی قرار دارند.
هرچند خود برلین بعدها گفت که این تقسیمبندی تا حدی یک بازی فکری بوده است، اما همین استعاره به یکی از ماندگارترین ایدههای قرن بیستم تبدیل شد. امروزه از مفهوم روباه و جوجهتیغی در فلسفه، سیاست، مدیریت، اقتصاد، روانشناسی و حتی مطالعات راهبردی استفاده میشود.
شاید بد نباشد هر یک از ما نیز از خود بپرسیم: هنگام تحلیل مسائل، بیشتر شبیه جوجهتیغی هستیم که همه چیز را با یک اصل توضیح میدهد، یا شبیه روباهی که جهان را پیچیده، متنوع و پر از استثنا میبیند؟
فهرست روباه ها: ارسطو، شکسپیر، گوته، جیمز جویس، وران بافت، فروید، بنجامین فرانکلین،
فهرست جوجه تیغی ها: افلاطون، دانته، داستایوفسکی، نیچه، مارکس، لینکلن، ناپلئون، چرچیل، واشنگتن، ادیسون.
در روز ۵ سپتامبر ۱۹۰۵ و پس از یک ماه مذاکره بین ژاپن و روسیه پیمان پورتسموث امضا شد و رسماً جنگ روسیه و ژاپن با پیروزی ژاپن پایان یافت. دقیقا در همان روز عده زیادی از مردم توکیو در اعتراض به این پیمان به پارک هیبیا رفته و با پلیس درگیر شدند. نتیجه این شورش 3 روزه ده ها کشته و صدها زخمی و آتش زدن بسیاری از ساختمانهای دولتی از جمله ایستگاه های پلیس بود.
اما هدف از شورش چه بود؟ مردم ژاپن میگفتند که ارتش و نیروی دریایی ما در جنگ با روسیه بارها و بارها روسیه را در زمین و دریا شکست داد، اما حال که نوبت بهره برداری دستگاه دیپلماسی ما از پیروزیهای میدان شد؛ دولت به صورت منفعلانه ای با روسها مذاکره کرد. دولت ژاپن باید از روسیه میلیونها میلیون غرامت می گرفت اما در عوض قسمتهای عمده ای از ساخالین که فتح شده بود به روسیه بازگردانده شد و تنها دست آورد ملموس دولت ژاپن تثبیت حضور ژاپن در کره و به رسمیت شناختن علائق این کشور در منچوری بود.
نکته ای که مردم عادی از آن آگاهی نداشتند، این بود که جنگ با روسیه اقتصاد ژاپن را تا آستانه ورشکستگی کشانده بود. خزانه دولت عملا خالی بود و ژاپن به ناچار برای تأمین مالی جنگ از بریتانیا و آمریکا وام گرفته بود. بدتر این که در طول یک ماه مذاکره، ارتش روسیه در حال تقویت خود در سیبری بود و قوای تازه نفسی را با راه آهن به منطقه می فرستاد. دست آخر زمانی که دیپلماتهای روسی ، که از وضعیت وخیم اقتصاد ژاپن آگاه بودند، تهدید به ترک میز مذاکره کردند چرا که می دانستند ژاپن دیگر قادر به ادامه یک جنگ گسترده در آینده نزدیک نخواهد بود. در برابر تهدید روسها، هئیت ژاپنی ناچار شد تا دست از ادعاهای خود بکشد و پیمانی را بپذیرد که از دید مردم ژاپن دست کمی از تسلیم در برابر دشمن شکست خورده نداشت.
مردم ژاپن به این دلیل به خیابانها ریختند که تنها با اخبار پیروزیهای ارتش ژاپن بمباران خبری شده بودند و نسبت به دیگر ابعاد جنگ با روسیه به صورت عمدی در بی خبری مطلق به سرمی بردند. 120 سال بعد اتفاق مشابهی در یک گوشۀ دیگر از دنیا روی داد و مردم یک کشور به ظاهر پیروز در جنگ را رودروی مقامات سیاسی آن کشور قرار داد. سؤالاتی که مردم کشور مزبور از خودشان نپرسیدند این بود:
اگر ما واقعا پیروز درگیریهای نظامی بودیم چرا اصلا تن به پذیرش آتش بس دادیم؟ اگر واقعا ما شرایط خود را به دشمن شکست خورده تحمیل کردیم این همه پیغام و پسغام برای چه بود؟ و اگر ما وقاعا پیروز میدان بودیم چرا هنوز غرامتی نگرفته ایم؟ چرا پولهایمان آزاد نشده؟ چرا از کشتی ها عوارض نمی گیریم؟ چرا برای تدفین پیکر رهبرمان باید 5 ماه صبر کنیم؟ و البته صدها سؤال دیگر.
همان طور که گفته اند وقایع تاریخی تکرار می شوند با این تفاوت که بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی
ساعت 03:17 بامداد است. برق در چند نقطه شهر قطع شده، شبکههای بانکی از کار افتادهاند، تابلوهای ترافیک خاموش شدهاند و سیستمهای ارتباطی با اختلال شدید روبهرو هستند. خبرها بهسرعت اما نامنظم منتشر میشوند: یک حمله سایبری گسترده به زیرساختهای کشور. در چنین سناریویی اولین چیزی که فرو میریزد، نه ساختمانها، بلکه هماهنگی سیستمها است. وقتی برق، شبکه و داده همزمان دچار اختلال شوند، شهرها بهجای توقف عادی، وارد وضعیت گسست عملکردی میشوند: چراغهای راهنمایی خاموش میشوند، فرودگاهها با اختلال در سیستم کنترل تعطیل می شوند، و بانکها از دسترس خارج می شوند.
این تصویر اصلاً فرضی نیست. در سال 2010، حمله با ویروس استاکسنت به تأسیسات غنی سازی ج.ا. در نطنز نشان داد که چگونه یک بدافزار میتواند یک صنعت را زمین گیر کند. برای اولین بار، جهان شاهد بود که کد میتواند مستقیماً روی ماشین اثر بگذارد. در سالهای بعد، این نوع تهدیدها شکل گستردهتری به خود گرفتند. در موارد مختلف، از جمله حملات و اختلالات سایبری علیه زیرساختهای مالی و بانکی، نشان داده شد که حتی شبکههای روزمره پرداخت و خدمات مالی هم میتوانند هدف قرار بگیرند. در چنین فضایی، بحث فقط هک شدن مطرح نیست؛ مسئله این است که در یک جامعه شدیداً وابسته به شبکه های دیجیتالی، اختلال همزمان چند زیرساخت میتواند اثر آبشاری ایجاد کند: از پرداختهای مالی تا حملونقل و خدمات عمومی قفل میشوند و قفل شدن هر یک زنجیره ای بلند از فعالیتهای وابسته دیگر را هم قفل می کند.
در این نقطه، موضوع وابستگی زیرساختی اهمیت راهبردی پیدا میکند. وقتی بخش مهمی از سیستمهای حیاتی بر پایه نرمافزارها و سیستمهای عامل خارجی بنا شده باشد، سطح تابآوری در شرایط بحران کاهش مییابد.
درحالیکه از روز 22 بهمن 57 مرغ ج.ا. اسلامی همچنان یک پا دارد و قصد دارد تا همه چیز را بومی کند تا به اصطلاح دست بیگانگان را کوتاه بکند و سراغ بومی کردن چیزهایی مانند خودرو و واکسن و رادار و ماهواره رفته اند، عزیزان حتی یک بار هم به صورت جدی فکر ایجاد یک سیستم عامل بومی، دست کم برای سازمانهای دولتی نیافتاده اند. البته چندین و چند بار شارلاتنهایی که علاقمند هستند تا گنجشک را رنگ بکنند با فارسی کردن لینوکس آن را به مسئولان عزیز چپانده اند، اما الی ایامنا هذا هیچ سیستمعامل ایرانی شناختهشدهای وجود ندارد که:
اولاً هسته مستقل داشته باشد؛
ثانیاً از صفر تا صد داخل کشور طراحی شده باشد؛
ثالثاً بتواند جایگزین واقعی ویندوز، macOS یا اندروید باشد.
نباید از خاطر دور داشت که ایدۀ سیستم عامل بومی در این چارچوب مطرح میشود: لایهای از زیرساختهای حیاتی کشور که بتواند در بخشهای حساس، امکان کنترل، ایزولهسازی و مدیریت امنیت را در داخل کشور افزایش دهد. هدف چنین رویکردی جایگزینی یک سیستم بومی با یک سیستم تجاری نیست، بلکه کاهش نقاط شکست همزمان در زیرساختهایی است که زندگی روزمره میلیونها نفر به آن وابسته است.
در نهایت، مسئله اصلی این است: در جهانی که حملات مرگبار دیگر فقط به صورت فیزیکی نیست و میتواند همزمان برق، بانک، حملونقل و ارتباطات را هدف بگیرد، استقلال دیجیتال بخشی از امنیت عمومی است، نه ساخت مستعان 110.
پی نوشت: خدمت دوستانی که نمیدانند لینوکس چیست؛ عرض می کنم که لینوکس یک سیستم عامل اوپن سورس است که هر علاقمند به برنامه نویسی می تواند یک نسخه آن را رایگان تهیه کرده و بنا بر سلیقه خود آن را شخصی سازی کند. تا کنون رندان و پاچه ورمالیده ها چند نسخه مختلف از لینوکس را به جای سیستم عامل بومی به عزیزان مسئول چپانده اند. از حجم پولهایی که در این چپاندن ها جابجا شده است فقط خداوند متعال خبر دارد.
«جنگ کوکا کولا و پپسی» به رقابت شدید میان دو شرکت بزرگ نوشابهسازی آمریکا، یعنی کوکا کولا و پپسی گفته میشود؛ رقابتی که از دهه ۱۹۷۰ میلادی وارد مرحلهای تهاجمی و رسانهای شد و به یکی از مشهورترین نبردهای بازاریابی در تاریخ کسبوکار تبدیل شد.
نقطه عطف این رقابت، کمپین «چالش پپسی» بود. در این آزمایشهای چشایی کور، بسیاری از شرکتکنندگان طعم پپسی را ترجیح میدادند. این کمپین ضربهای جدی به برند کوکا کولا وارد کرد و باعث شد این شرکت در دهه ۱۹۸۰ فرمول نوشابه خود را تغییر دهد و محصولی با عنوان نیو کوک عرضه کند. واکنش منفی مصرفکنندگان آنقدر شدید بود که شرکت ناچار شد نسخه کلاسیک را دوباره به بازار برگرداند.
ابعاد این «جنگ» فقط به طعم محدود نبود؛ تبلیغات تلویزیونی، جذب چهرههای مشهور، قراردادهای انحصاری با رستورانها و حضور در رویدادهای ورزشی و فرهنگی همگی میدانهای نبرد این دو غول تجاری بودند.
در دهههای بعد، رقابت به حوزه بستهبندی، قیمتگذاری، بازارهای جهانی و حتی مسئولیت اجتماعی شرکتها گسترش یافت. هر دو برند تلاش کردند هویت فرهنگی متفاوتی بسازند: یکی با تأکید بر سنت و نوستالژی، دیگری با تمرکز بر جوانی و تغییر.
جنگ کوکا کولا و پپسی نشان داد که در اقتصاد مدرن، برند و تصویر ذهنی میتواند به اندازه خود محصول تعیینکننده باشد.
۳۰ مه ۱۹۷۲؛ سالن ورودی فرودگاه بنگوریون در نزدیکی تلآویو.
سه مسافر که با پروازی از رم وارد اسرائیل شده بودند، مانند دیگران وارد بخش دریافت بار شدند. ظاهرشان عادی بود و توجهی جلب نمیکرد. چمدانها را برداشتند؛ اما داخل آنها سلاح پنهان شده بود.
لحظاتی بعد، سالن فرودگاه به صحنه تیراندازی گسترده تبدیل شد.
این حمله که در تاریخ با عنوان کشتار فرودگاه بنگوریون شناخته میشود، توسط سه عضو سازمان ارتش سرخ ژاپن و با هماهنگی جبهه خلق برای آزادی فلسطین اجرا شد. مهاجمان با تفنگهای تهاجمی و نارنجک به سوی مسافران آتش گشودند. عملیات تنها چند دقیقه طول کشید، اما پیامد آن سنگین بود: ۲۶ کشته و حدود ۸۰ زخمی.
بخش قابل توجهی از قربانیان، زائران مسیحی اهل پورتوریکو بودند که برای زیارت به سرزمینهای مقدس سفر کرده بودند.
دو نفر از مهاجمان در جریان حمله کشته شدند. نفر سوم، کوزو اوکاموتو، زنده دستگیر شد و در اسرائیل به حبس ابد محکوم گردید. او سالها بعد در چارچوب تبادل اسرا آزاد شد.
این رویداد چند پیامد مهم داشت:
* گسترش همکاری میان گروههای مسلح فراملی در دهه ۱۹۷۰
* تشدید عملیاتهای برونمرزی اسرائیل علیه رهبران گروههای فلسطینی
* افزایش چشمگیر تدابیر امنیتی در فرودگاههای بینالمللی
حمله فرودگاه بنگوریون یکی از نقاط عطف خشونت سیاسی بینالمللی در دهه هفتاد بود؛ حادثهای که نشان داد درگیریهای منطقهای میتوانند به صحنهای جهانی تبدیل شوند.

اگر هم به ادبیات نمایشی علاقه دارید و هم به تاریخ علم؛ این دوره نمایشنامه خوانی برای شما مناسب است. نمایشنامه عکس 51 روایتی است از کوششهای یک دانشمند انگلیسی به نام روزالیند فرانکلین برای کشف ساختار ملکولی دی.ان.ای که در میان های و هوی جامعه علمی مردانه آن زمان دیده نشد. این نمایشنامه توسط شاعر و نمایشنامه نویس آمریکایی آنا زیگلر نوشته شده است.
زمان برگزاری: دوشنبه شبها ساعت ۲۰:۳۰
هزینه دوره: 2۰۰٬۰۰۰ تومان
حد نصاب نفرات برای برگزار شدن دوره: حداقل 10 نفر
شماره کارت: 0295-0657-3386-6104
بانک ملت به نام رضا کیانی
(دوره به صورت مجازی و در بستر اسکای روم برگزار می شود)

اگر میخواهید بفهمید که چگونه پایه های اولیه علم در یونان باستان گذاشته شد و چگونه این علوم در جهان رواج یافتند، این دوره یک مسیر منسجم و تحلیلی برای شما فراهم میکند. در این دوره، روند شکلگیری اندیشه علمی از فلسفه طبیعی تا نظامهای مهندسی، پزشکی، نجومی و دانش عملی یونانیان و ادامه گسترش علوم یونانی در دیگر نقاط جهان باستان، با تمرکز بر متون، شخصیتها و ایدههای اثرگذار در تاریخ علم ، بررسی میشود؛.
مدرس: رضا کیانی (دانشجوی دکترای تاریخ علم)
تعداد جلسات: ۱۲ جلسه آنلاین
زمان برگزاری: یکشنبه شبها ساعت ۲۰:۳۰
هزینه دوره: ۴۰۰٬۰۰۰ تومان
حد نصاب نفرات برای برگزار شدن دوره: حداقل 10 نفر
شماره کارت: 0295-0657-3386-6104
بانک ملت به نام رضا کیانی
(دوره به صورت مجازی و در بستر اسکای روم برگزار می شود)