در نظریه بازدارندگی، ارزش یک تهدید نه تنها به توانایی اجرای آن، بلکه به میزان ابهام و تصور ذهنی دشمن از هزینههای احتمالی آن وابسته است. تهدیدهایی که هرگز اجرا نشدهاند، معمولاً بیشترین اثر روانی را دارند، زیرا دامنه ناشناختههای آنها گسترده است. اما زمانی که یک تهدید برای نخستین بار بهصورت عملی اجرا میشود، ساختار ادراکی طرف مقابل تغییر میکند و پدیدهای رخ میدهد که در ادبیات راهبردی از آن با عنوان «فرسایش ارزش بازدارندگی» یاد میشود.
مفهوم فرسایش ارزش بازدارندگی
فرسایش ارزش بازدارندگی به فرآیندی اشاره دارد که در آن، یک تهدید پیشتر مبهم و بالقوه، پس از یکبار استفاده یا آزمون عملی، بخشی از قدرت روانی و راهبردی خود را از دست میدهد. این فرسایش به معنای از بین رفتن کامل ابزار نیست، بلکه به معنای تغییر ماهیت آن از «ابهام بازدارنده» به «ریسک قابل محاسبه» است. در حالت تهدید صرف، دشمن با عدم قطعیت مواجه است؛ اما پس از اجرای اولیه تهدید، اطلاعات تجربی جایگزین حدس و گمان میشود. این امر موجب میشود طرف مقابل بتواند پاسخهای تطبیقی طراحی کرده و اثر تهدید را کاهش دهد. از این منظر، بازدارندگی یک دارایی ثابت نیست، بلکه یک سرمایه ادراکی است که در اثر استفاده مکرر یا حتی یکبار استفاده، دچار استهلاک میشود.
بستن تنگه هرمز به عنوان ابزار بازدارندگی
تنگه هرمز به عنوان یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان، طی دههها به بخشی از دکترین بازدارندگی ج.ا. تبدیل شده است. از زمان جنگ ایران و عراق، تهدید به انسداد یا اختلال در این مسیر، به عنوان ابزاری برای افزایش هزینههای بالقوه اقدام نظامی علیه ج.ا. مطرح بوده است. ویژگی اصلی این تهدید، عدم قطعیت درباره میزان و نحوه اجرای آن بود. همین عدم قطعیت، ارزش بازدارندگی آن را تقویت میکرد. اما در طی جنگ 40 روزه ج.ا. برای نخستین بار این تهدید را بهصورت عملی و نسبی اجرا کرد. این اقدام نقطه عطفی در تحول ماهیت بازدارندگی این ابزار محسوب میشود.
گذار از تهدید به اقدام و آغاز فرسایش
اجرای عملی تهدید، حتی بهصورت محدود یا گزینشی، سه پیامد کلیدی دارد:
این فرآیند همان آغاز فرسایش ارزش بازدارندگی است.
تبدیل تهدید به ابزار شناختهشده
پس از اجرای اولیه، تهدید «بستن تنگه هرمز» از یک ابزار نامشخص و مبهم به یک ابزار آزمودهشده تبدیل میشود. این تحول دو پیامد متناقض ایجاد میکند:
در نتیجه، تهدید از حالت شوکآفرین خارج شده و به یک متغیر قابل محاسبه در برنامهریزی دشمن تبدیل میشود.
کارت سوخته یا کارت تغییر ماهیتیافته
یکی از پرسشهای مهم در این زمینه آن است که آیا تهدید پس از اجرا «سوخته» میشود یا همچنان قابل استفاده است. تحلیل راهبردی نشان میدهد که چنین تهدیدی معمولاً بهطور کامل بیاثر نمیشود، بلکه وارد مرحله جدیدی از کارکرد میگردد. در این مرحله، استفاده مجدد از آن نیازمند شرایط شدیدتر یا ترکیب با سایر ابزارهای فشار است تا اثر قبلی تکرار شود. بنابراین، میتوان گفت این ابزار نه بهطور کامل از بین میرود و نه به همان شکل اولیه باقی میماند؛ بلکه به یک ابزار مشروط و پرهزینه تبدیل میشود.
مقایسه با نمونههای تاریخی
مطالعه تاریخی نشان میدهد که بسیاری از تهدیدهای راهبردی در صورت استفاده عملی، دچار همین فرسایش شدهاند. برای مثال، جنگ زیردریایی نامحدود آلمان در جنگ جهانی اول پس از اجرای گسترده، موجب تغییر رفتار راهبردی دشمنان و ورود بازیگران جدید به جنگ شد. در این حالت، ابزار فشار اولیه اگرچه در کوتاهمدت مؤثر بود، اما در بلندمدت اثر بازدارندگی اولیه خود را از دست داد. این الگو نشان میدهد که در سطح کلان، استفاده عملی از یک تهدید راهبردی اغلب به بازتعریف ساختار بازدارندگی منجر میشود.
نتیجهگیری
فرسایش ارزش بازدارندگی مفهومی کلیدی در تحلیل تهدیدهای راهبردی است. بر اساس این مفهوم، تهدیدهایی که هرگز اجرا نشدهاند، بیشترین اثر روانی را دارند، اما پس از اولین استفاده، بخشی از قدرت ابهامآفرین خود را از دست میدهند.
در مورد فرضی بستن تنگه هرمز، میتوان گفت این اقدام موجب گذار آن از یک تهدید مبهم به یک ابزار شناختهشده شده است. در نتیجه، ارزش بازدارندگی آن کاهش کامل نیافته، اما ماهیت آن تغییر کرده و به یک ابزار قابل محاسبه در معادلات دشمن تبدیل شده است.
در نهایت، تجربه تاریخی نشان میدهد که در راهبردهای مبتنی بر گلوگاههای اقتصادی، چالش اصلی نه در «توانایی اجرای تهدید»، بلکه در «حفظ ابهام پایدار» و مدیریت فرسایش تدریجی ارزش بازدارندگی آن نهفته است.
اگر از دیدگاه مکتب برتری فضایی به جهان نگاه کنیم، قدرت فضایی تنها به داشتن چند ماهواره محدود نمیشود. معیارهای اصلی عبارتند از:
بر این اساس، آمریکا و چین در رده ابرقدرتهای فضایی قرار دارند. این دو کشور نهتنها صدها ماهواره و سامانههای پیچیده فضایی در اختیار دارند، بلکه برای حضور در ماه و حتی مأموریتهای آینده به مریخ نیز برنامهریزی کردهاند. در رده بعدی، روسیه و هند قرار میگیرند. روسیه وارث بخش بزرگی از میراث فضایی شوروی است و هند نیز با سرعت در حال تبدیل شدن به یکی از بازیگران اصلی عرصه فضاست. پس از آن کشورهایی مانند ژاپن، فرانسه، بریتانیا، آلمان، کره جنوبی و اسرائیل قرار میگیرند که دارای صنایع فضایی پیشرفته و توانمندیهای قابل توجه هستند.
اما ج.ا. در کجای فهرست قرار دارد؟
ج.ا. را معمولاً در میان قدرتهای فضایی نوظهور طبقهبندی میکنند. مهمترین مزیت ج.ا. این است که به باشگاه بسیار محدود کشورهایی تعلق دارد که قادرند ماهوارههای خود را با ماهوارهبرهای بومی به مدار زمین ارسال کنند. این توانایی از نظر راهبردی اهمیت بسیار زیادی دارد، زیرا بسیاری از کشورهای ثروتمند جهان نیز فاقد چنین قابلیتی هستند.
البته برنامه فضایی ج.ا. هنوز با محدودیتهایی روبهرو است. تعداد ماهوارههای عملیاتی کشور محدود است، ج.ا. فاقد منظومههای بزرگ ماهوارهای و سامانه ناوبری مستقل است و هنوز برنامهای برای مأموریتهای ماه یا اعماق فضا در اختیار ندارد.
با این حال، در یک رتبهبندی تقریبی جهانی، ج.ا. را میتوان در میان حدود ۱۵ تا ۲۰ کشور برتر فضایی جهان قرار داد؛ جایگاهی که بیش از هر چیز بر پایه توانایی مستقل پرتاب ماهواره و زیرساختهای بومی فضایی به دست آمده است.
از نگاه آستروپولیتیک، اهمیت ج.ا. نه در تعداد ماهوارههایش، بلکه در داشتن یکی از کلیدیترین مؤلفههای قدرت فضایی یعنی دسترسی مستقل به فضا نهفته است؛ قابلیتی که در صورت توسعه مستمر میتواند به یکی از ابزارهای مهم قدرت ملی در دهههای آینده تبدیل شود.
در تاریخ نظامی و راهبردی، دولتهایی که از نظر قدرت متعارف در موقعیت ضعیفتری نسبت به دشمنان خود قرار داشتهاند، گاه کوشیدهاند به جای شکست دادن مستقیم نیروهای نظامی طرف مقابل، به نقاط ضعی حریف از جمله شریانهای حیاتی اقتصاد او حمله کنند. در عرف نظامی فعلی ایران، چنین روشهایی را جنگ نامتقارن نامیده اند. در چنین شرایطی، هدف اصلی نابودی ارتش دشمن نیست، بلکه افزایش هزینههای جنگ و تحمیل فشار اقتصادی و سیاسی بر اوست. دو نمونه مهم از این رویکرد را میتوان در جنگ زیردریایی نامحدود آلمان در جنگ جهانی اول و بستن تنگه هرمز توسط ایران در جنگ 40 روزه با آمریکا و اسرائیل مشاهده کرد.
اگرچه میان این دو رویداد بیش از یک قرن فاصله وجود دارد و محیط سیاسی و تسلیحات به کار رفته در آنها کاملاً متفاوت است، اما از منظر نظری هر دو نمونه را میتوان در چارچوب «استفاده از شریانهای تجارت جهانی به عنوان سلاح جنگی» بررسی کرد.
جنگ زیردریایی نامحدود آلمان
در جریان جنگ جهانی اول، بریتانیا با استفاده از برتری دریایی خود محاصره گستردهای علیه آلمان برقرار کرد. رهبران آلمان به خوبی میدانستند که ناوگان این کشور توانایی شکست مستقیم نیروی دریایی بریتانیا را ندارد. از این رو، راهبرد دیگری را برگزیدند: حمله به کشتیهای تجاری به مقصد انگلستان.
از سال ۱۹۱۵ به بعد، آلمان بارها تهدید کرد که تمامی کشتیهای مرتبط با بریتانیا را ( چه متعلق به خود بریتانیا باشند و چه به کشورهای دیگر) هدف زیردریایی های خود قرار خواهد داد. در آن دوران تکنیکهای ضدزیردریایی زیاد پیشرفته نبودند و زیردریایی های آلمانی این امکان را داشتند تا از حلقه محاصره نیروی دریایی سلطنتی فرار کرده و خود را به اقیانوس اطلس برسانند. این تهدید در دورههایی اجرا و سپس محدود شد، اما سرانجام در سال ۱۹۱۷ دولت آلمان تصمیم گرفت سیاست جنگ زیردریایی نامحدود را به طور کامل از سر بگیرد.
هدف این سیاست آن بود که بریتانیا از طریق قطع واردات مواد غذایی، سوخت و کالاهای اساسی به زانو درآید. در کوتاهمدت این راهبرد موفقیتهایی به همراه داشت و حجم کشتیهای غرقشده به شدت افزایش یافت. اما در سطح راهبردی، نتیجه متفاوت بود. حملات زیردریایی آلمان موجب شد افکار عمومی و دولت آمریکا به تدریج از بیطرفی فاصله بگیرند و در نهایت ایالات متحده به نفع متفقین و به ضرر آلمان وارد جنگ شود. ورود منابع عظیم انسانی و اقتصادی آمریکا به میدان جنگ یکی از عوامل اصلی شکست نهایی آلمان به شمار میرود.
دکترین بستن تنگه هرمز در راهبرد ایران
از زمان جنگ ایران و عراق در دهه ۱۳۶۰، موضوع تنگه هرمز به یکی از مهمترین ابزارهای بازدارندگی جمهوری اسلامی در برابر مداخلات نظامی خارج منطقه ای تبدیل شد. مقامات ایرانی طی چند دهه بارها اعلام کردند که در صورت تهدید موجودیت کشور یا جلوگیری از صادرات نفت ایران، امکان بستن تنگه هرمز وجود خواهد داشت.
این تهدید در بحرانهای مختلف، از جنگ نفتکشها گرفته تا مناقشات هستهای و تحریمهای نفتی، بارها تکرار شد. در نتیجه، تنگه هرمز به تدریج به یکی از ارکان اصلی دکترین بازدارندگی جمهوری اسلامی تبدیل گردید.
در جنگ 40 روزه، جمهوری اسلامی برای نخستین بار این تهدید دیرینه را عملی ساخت. هدف اصلی این اقدام نه نابودی ناوگان آمریکا، بلکه وارد کردن فشار اقتصادی بر دشمنان از طریق اختلال در صادرات انرژی و تجارت دریایی بود. در این چارچوب، تنگه هرمز به ابزاری برای افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا، اسرائیل و متحدان آنان تبدیل شد.
شباهتهای دو راهبرد
نخستین شباهت میان دو مورد آن است که هر دو کشور به جای تلاش برای نابودی مستقیم قدرت نظامی دشمن، به سراغ شریانهای اقتصادی او رفتند. آلمان با حمله به کشتیهای تجاری و ایران با بستن تنگه هرمز تلاش کردند هزینههای جنگ را افزایش دهند.
دومین شباهت آن است که هر دو اقدام پس از سالها بحث و تهدید انجام شد. جنگ زیردریایی نامحدود سالها در محافل سیاسی و نظامی آلمان مورد بحث قرار داشت و بستن تنگه هرمز نیز نزدیک به چهار دهه در ادبیات راهبردی ایران تکرار شده بود.
سومین شباهت، تأثیر فراملی این اقدامات است. هر دو راهبرد نه تنها دشمن مستقیم، بلکه بخش بزرگی از اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار دادند. در هر دو مورد، تجارت جهانی به بخشی از میدان نبرد تبدیل شد.
تفاوتهای بنیادین
با وجود شباهتهای فوق، تفاوتهای مهمی نیز میان دو مورد وجود دارد. نخست آنکه جنگ زیردریایی آلمان ماهیتی تقریباً غیرگزینشی داشت. بسیاری از کشتیهای متعلق به کشورهای بیطرف نیز در معرض خطر قرار گرفتند. اما در مورد تنگه هرمز، ایران تلاش کرد میان کشورهای دشمن، بیطرف و دوست تمایز قائل شود و عبور برخی کشورها را تسهیل نماید.
دوم آنکه آلمان مستقیماً به دنبال خفه کردن اقتصاد بریتانیا بود، در حالی که بستن تنگه هرمز مجموعهای از کشورها را تحت تأثیر قرار میدهد و اثرات آن محدود به یک بازیگر خاص نیست.
سوم آنکه ابزارهای مورد استفاده کاملاً متفاوت هستند. آلمان تقریباً صرفاً به زیردریایی متکی بود، در حالی که ایران از مجموعهای از موشکها، مینهای دریایی، پهپادها، قایقهای تندرو و سامانههای اطلاعاتی بهره میگیرد.
مقایسه پیامدهای راهبردی
در کوتاهمدت، هر دو راهبرد توانستند به اهداف عملیاتی خود دست یابند. آلمان حجم عظیمی از کشتیهای تجاری را غرق کرد و ایران توانست امنیت کشتیرانی در یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان را مختل سازد.
اما مسئله اصلی در سطح راهبردی مطرح میشود. تجربه آلمان نشان داد که موفقیت عملیاتی لزوماً به معنای موفقیت استراتژیک نیست. این کشور توانست فشار سنگینی بر بریتانیا وارد کند، اما در نهایت با ورود آمریکا به جنگ، موازنه قدرت به زیان خودش تغییر کرد.
در مورد ایران نیز پرسش اصلی این نیست که آیا تنگه هرمز بسته شد یا خیر، بلکه این است که آیا پیامدهای سیاسی این اقدام در بلندمدت به سود تهران خواهد بود یا نه.
مهمترین خطر استراتژیک برای ایران آن است که کشورهایی که در آغاز جنگ موضعی بیطرف یا نیمهبیطرف داشتند، به تدریج به این نتیجه برسند که پایان دادن به اقدام ایران به نفع آنهاست. اگر اختلال در تجارت و انرژی برای مدت طولانی ادامه یابد، احتمال شکلگیری ائتلافهای گستردهتر سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی علیه ایران افزایش مییابد.
این دقیقاً همان الگویی است که در مورد آلمان مشاهده شد. هدف برلین فشار بر بریتانیا بود، اما نتیجه نهایی گسترش دامنه مخالفان آلمان و ورود یک قدرت بزرگ جدید به جنگ شد. هرچند شرایط امروز جهان با سال ۱۹۱۷ تفاوتهای فراوانی دارد و احتمال تکرار دقیق آن سناریو اندک است، اما اصل استراتژیک همچنان پابرجاست: استفاده از یک گلوگاه حیاتی اقتصاد جهانی میتواند علاوه بر دشمنان مستقیم، بازیگران ثالث را نیز به تدریج به صف مخالفان کشور تهدیدکننده سوق دهد.
نتیجهگیری
جنگ زیردریایی نامحدود آلمان و بستن تنگه هرمز توسط ایران دو نمونه برجسته از راهبرد نا متقارن بهرهگیری از شریانهای تجارت جهانی به عنوان ابزار جنگ هستند. هر دو اقدام از منطق مشابهی پیروی میکنند: کشوری که توان شکست مستقیم دشمن را ندارد، میکوشد از طریق ضربه زدن به اقتصاد و تجارت، هزینههای جنگ را برای طرف مقابل افزایش دهد.
با این حال، تاریخ نشان میدهد که چنین راهبردهایی همواره با یک خطر جدی همراه هستند. هرچه اختلال در اقتصاد جهانی گستردهتر و طولانیتر شود، احتمال آنکه کشورهای ثالث از موضع بیطرفی خارج شوند و به مخالفان فعال کشور تهدیدکننده تبدیل گردند، افزایش مییابد. از این منظر، تجربه آلمان در جنگ جهانی اول همچنان یکی از مهمترین نمونههای تاریخی برای تحلیل پیامدهای بلندمدت راهبردهای مبتنی بر کنترل یا انسداد شریانهای حیاتی تجارت جهانی به شمار میرود.
هرچه حضور بشر در فضا گستردهتر میشود، این پرسش اهمیت بیشتری پیدا میکند که آینده فضا چگونه رقم خواهد خورد؟ آیا فضا به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل میشود؟ آیا همه کشورها در آن سهمی برابر خواهند داشت؟ یا اینکه شرکتها و منافع اقتصادی مسیر آینده را تعیین خواهند کرد؟ در میان نظریهپردازان آستروپولیتیک، سه دیدگاه اصلی درباره آینده فضا وجود دارد.
مکتب برتری فضایی
طرفداران این دیدگاه معتقدند فضا همان جایگاهی را در قرن بیستویکم خواهد داشت که دریاها در قرن نوزدهم و آسمان در قرن بیستم داشتند. از نظر آنان کشوری که بتواند مدارهای مهم زمین، سامانههای ماهوارهای و مسیرهای ارتباطی فضایی را تحت کنترل خود درآورد، برتری سیاسی و نظامی بزرگی به دست خواهد آورد. این مکتب فضا را یک میدان رقابت قدرت میداند. در چنین نگاهی، ماهوارهها تنها ابزارهای علمی نیستند، بلکه بخشی از زیرساختهای حیاتی دفاعی، اطلاعاتی و اقتصادی کشورها به شمار میروند. به همین دلیل حفظ ماهوارههای خودی و ایجاد توانایی مقابله با ماهوارههای دشمن از اولویتهای اصلی این رویکرد است.
مکتب میراث مشترک بشریت
این دیدگاه نقطه مقابل نگاه رقابتی است. طرفداران آن معتقدند فضا نباید به عرصه رقابت نظامی و سیاسی قدرتهای بزرگ تبدیل شود. همانطور که هیچ کشوری نمیتواند مالک خورشید یا ستارگان باشد، نباید ماه، سیارات یا دیگر بخشهای فضا نیز به مالکیت دولتها درآیند. از نگاه این مکتب، فضا متعلق به همه انسانهاست و باید برای اهداف صلحآمیز، پژوهش علمی و همکاری بینالمللی مورد استفاده قرار گیرد. حامیان این دیدگاه نگران آن هستند که نظامیسازی فضا در آینده به رقابتهای خطرناک و حتی جنگهای فضایی منجر شود.
مکتب رقابت اقتصادی فضایی
این مکتب معتقد است که آینده فضا نه در دست ژنرالها و نه دیپلماتها، بلکه در اختیار اقتصاد خواهد بود. همانگونه که اکتشاف قارههای جدید در گذشته به توسعه تجارت و سرمایهگذاری انجامید، گسترش فعالیتهای فضایی نیز میتواند اقتصاد جهانی را متحول کند. در این نگاه، منابع معدنی ماه و سیارکها، گردشگری فضایی، اینترنت ماهوارهای، ساخت ایستگاههای مداری و صنایع مرتبط با پرتاب فضاپیماها مهمترین عوامل شکلدهنده آینده خواهند بود. رقابت اصلی نیز بر سر دستیابی به بازارها، منابع و فناوریهای جدید صورت خواهد گرفت.
در واقع جدال اصلی آستروپولیتیک امروز میان این سه دیدگاه جریان دارد: آیا فضا به قلمرو قدرتهای نظامی تبدیل خواهد شد؟ آیا میراث مشترک همه بشریت باقی خواهد ماند؟ یا اینکه شرکتها و منافع اقتصادی سرنوشت آن را تعیین خواهند کرد؟ پاسخ این پرسشها نهتنها آینده اکتشافات فضایی، بلکه شکل نظم جهانی در قرنهای آینده را نیز مشخص خواهد کرد.
در قرن نوزدهم قدرت کشورها با کنترل خشکیها سنجیده میشد. در قرن بیستم دریاها و آسمان به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شدند. اما در قرن بیست و یکم میدان جدیدی به این رقابت اضافه شده است: فضای ماورای جو.
دانشی که به بررسی رابطه میان فضا و قدرت سیاسی میپردازد، آستروپولیتیک نام دارد. همانطور که ژئوپولیتیک تأثیر جغرافیای زمین بر سیاست و قدرت را مطالعه میکند، آستروپولیتیک نیز نقش مدارهای فضایی، ماهوارهها، ماه و دیگر اجرام آسمانی را در رقابت دولتها بررسی میکند.
امروزه بخش بزرگی از زندگی بشر به ماهوارهها وابسته است. ارتباطات تلفنی، اینترنت، پیشبینی هوا، ناوبری ، عملیات نظامی، بانکداری و حتی مدیریت شبکههای برق بدون ماهوارهها با مشکلات جدی روبهرو میشوند. به همین دلیل فضا دیگر صرفاً عرصهای برای اکتشافات علمی نیست، بلکه به یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهای جهانی تبدیل شده است.
در نگاه آستروپولیتیک، برخی مدارهای فضایی اهمیتی مشابه تنگههای راهبردی روی زمین دارند. همانطور که کنترل تنگه هرمز، بابالمندب یا مالاکا میتواند بر تجارت جهانی تأثیر بگذارد، دسترسی به مدارهای مهم زمین نیز میتواند مزیتهای سیاسی، اقتصادی و نظامی بزرگی ایجاد کند.
رقابت فضایی میان ایالات متحده، چین، روسیه و دیگر قدرتها تنها به پرتاب فضانورد یا کاوشگر محدود نیست. توسعه سامانههای ضدماهواره، ایجاد نیروهای نظامی فضایی، ساخت شبکههای عظیم ماهوارهای و برنامههای بازگشت به ماه همگی بخشی از این رقابت هستند. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران معتقدند که همانگونه که قرن بیستم عصر ژئوپولیتیک دریایی و هوایی بود، قرن بیست و یکم میتواند عصر آستروپولیتیک باشد.
شاید روزی نهچندان دور، همانطور که در گذشته بر سر بنادر، جزایر و تنگهها جنگ و رقابت شکل میگرفت، دولتها بر سر پایگاههای ماه، منابع معدنی سیارکها و مسیرهای حملونقل فضایی با یکدیگر رقابت کنند. آستروپولیتیک تلاشی است برای فهم این آینده؛ آیندهای که در آن مرزهای قدرت از سطح زمین فراتر میروند و تا مدارهای فضایی امتداد مییابند.
بسیاری فکر می کنند که پس از پایان جنگ 40 روزه با بازسازی ایران کشور ما می تواند تبدیل بشود به یک قطب اقتصادی در صورتی که شرایط ژاپن پس از جنگ جهانی دوم اساسا با شرایط ایران پس از جنگ 40 روزه تفاوت دارد.
در سال ۱۸۲۳، جیمز مونروئه، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، اصلی را اعلام کرد که بعدها به نام دکترین_مونروئه شناخته شد: قاره_آمریکا دیگر میدان مداخله قدرتهای اروپایی نیست.
در ظاهر، این دکترین یک موضع دفاعی بود؛ آمریکاِ جوان میخواست از بازگشت استعمار اروپا به آمریکای لاتین جلوگیری کند. اما بهتدریج، این اصل به ستون فقرات سیاست خارجی آمریکا در نیمکره غربی تبدیل شد.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، با متمم روزولت دکترین مونروئه چهرهای تازه گرفت: ایالات متحده نهتنها مانع دخالت اروپا شد، بلکه خود را محق به مداخله در امور داخلی کشورهای آمریکای لاتین دانست؛ از کوبا و پاناما تا نیکاراگوئه و شیلی. از این نقطه به بعد، مونروئه از یک سپر دفاعی به ابزار هژمونی منطقهای تبدیل شد.
در دوران جنگ سرد، این دکترین به زبان ضدکمونیسم ترجمه شد. هر دولتی در آمریکای لاتین که گرایش چپ یا نزدیکی به شوروی داشت، بهعنوان تهدیدی علیه حیات خلوت آمریکا تلقی میشد. کودتاها، حمایت از رژیمهای نظامی و مداخلات پنهان، همگی در سایه همین منطق توجیه میشدند.
پس از پایان جنگ سرد، تصور میشد دکترین مونروئه به تاریخ پیوسته است؛ اما واقعیت چیز دیگری بود. از بحران ونزوئلا گرفته تا واکنشهای آمریکا به حضور روسیه و چین در آمریکای لاتین، این دکترین هنوز بهصورت ضمنی زنده است. حتی مقامهای آمریکایی در سالهای اخیر آشکارا گفتهاند که «دوران مونروئه تمام نشده است».
جمعبندی
دکترین مونروئه نمونهای روشن از این است که چگونه یک اصل بهظاهر دفاعی میتواند در طول زمان به چارچوبی برای سلطه و مداخله بدل شود. فهم سیاست خارجی آمریکا بدون درک این دکترین، گذشته و حال، ممکن نیست.

در نمایشگاه بینالمللی صنایع دفاعی استانبول، ترکیه از یکی از بحثبرانگیزترین پروژههای تسلیحاتی خود رونمایی کرد: موشکی با نام ییلدیریمخان که طبق اعلام رسمی، در کلاس موشکهای بالستیک دوربرد قرار میگیرد. بر اساس اطلاعات ارائهشده در نمایشگاه، این سامانه دارای مشخصات زیر است:
برد: حدود ۶۰۰۰ کیلومتر
نوع پیشران: سوخت مایع
کلاس: موشک بالستیک قارهپیما
سرعت تخمینی: تا چندین برابر سرعت صوت (در برخی منابع تا ماخ ۲۵)
وضعیت توسعه: در مرحله معرفی مفهومی و نمایشگاهی
این موشک توسط وزارت دفاع ترکیه به عنوان بخشی از برنامه توسعه توان بازدارندگی دوربرد این کشور معرفی شده است. مقامهای دفاعی آن را بالاترین برد دستیافته در برنامههای موشکی داخلی توصیف کردهاند. با این حال، تحلیلگران نظامی تأکید میکنند که:
1-هنوز هیچ آزمایش عملیاتی تأییدشدهای از این سامانه منتشر نشده
2- جزئیات فنی درباره سامانه هدایت، دقت و معماری پرتاب اعلام نشده
3- و بسیاری از مشخصات ارائهشده در حد ادعا یا طراحی مفهومی است
در نتیجه، ییلدیریمخان فعلاً بیش از آنکه یک سلاح عملیاتی باشد، یک پیام استراتژیک است: نمایش جاهطلبی ترکیه برای ورود به کلاس تسلیحات قارهپیما و افزایش عمق بازدارندگی.
در سطح راهبردی، صرف رونمایی از چنین پروژهای نشاندهندۀ تغییر رویکرد صنایع دفاعی ترکیه از سامانههای تاکتیکی و میانبرد به سمت سامانههای راهبردی دوربرد است.
️
از دیدگاه تاریخی، سقوط ناپلئون در جنگ واترلو عصر جدیدی را در اروپا آغازکرد. این عصر دارای خصوصیاتی ویژه بود که در قرون گذشته و در هیچ کجای دنیا مانندی نداشت:
الف- میل کشورهای اروپایی به ثبات سیاسی و عدم علاقه آنها به کشورگشایی های بزرگ.
ب- رشد یک نظام اقتصادی یکپارچه و ایجاد شبکه های بین المللی مالی-تجاری.
ج- رشد سریع حمل و نقل جدید(راه آهن و کشتی بخار) و به هم پیوستن بیشتر بازارهای منطقه ای.
د- لغو تدریجی تعرفه های و موانع تجاری.
ه- حرکت به سوی سرمایه گذاری های بلند صنعتی و بازرگانی.
و-گسترش علم آمارگیری و استفاده از آن در برنامه ریزی.
ز- گسترش کارخانجات صعنتی و تقسیم کار به شیوه ی جدید.
موارد بالا به رشد فوق العاده تکنولوژی در نیمه اول قرن نوزدهم منجر شد که از آن به عنوان انقلاب صنعتی یاد می کنیم. این انقلاب صنعتی تقریبا در اکثر زمینه ها زندگی مردم را دگرگون کرد؛ چه در کشورهای صنعتی و چه در کشورهای غیرصنعتی و چه در حوزه نظامی گری.
تا اوایل قرن نوزدهم، ارتشها حداکثر با سرعت اسب حرکت میکردند، فرمانها با پیک منتقل میشد و تدارکات نظامی محدود بود. اما انقلاب صنعتی همه چیز را دگرگون کرد.
راهآهن به ارتشها اجازه داد صدها هزار سرباز را در مدت چند روز به جبهه منتقل کنند. تلگراف فرماندهان را قادر ساخت از صدها کیلومتر دورتر عملیات نظامی را هدایت و رهبری کنند. کارخانهها نیز سلاح، مهمات و تجهیزات را در مقیاسی تولید کردند که پیش از آن تصورش ممکن نبود.
نخستین کشوری که توانست این تحولات را بهطور کامل در خدمت جنگ قرار دهد، پروس بود. این کشور با تکیه بر آموزش عمومی، خدمت سربازی اجباری، شبکه گسترده راهآهن و ستاد کل دائمی ارتش، ماشین جنگی جدیدی ساخت که رقبایش هنوز درک درستی از آن نداشتند.
نتیجه تغییرات نظامی حاصل از انقلاب صنعتی در حوزه نظامی گیری شگفتانگیز بود. در سال ۱۸۶۶، پروس در جنگی هفت هفتهای امپراتوری اتریش را شکست داد. تنها چهار سال بعد نیز فرانسه، یکی از بزرگترین قدرتهای اروپا، در مدت کوتاهی مغلوب ارتش پروس شد و امپراتوری آلمان متولد گردید.
این پیروزیها بسیاری از نظامیان را به این نتیجه رساند که فناوری، راهآهن، بسیج عمومی و صنعت میتوانند جنگها را کوتاه و برقآسا کنند. آنان تصور میکردند جنگهای آینده در عرض چند هفته به پایان خواهد رسید. اما تاریخ مسیر دیگری را انتخاب کرد.
در سال ۱۹۱۴، قدرتهای اروپایی با همین تصور وارد جنگ جهانی اول شدند. آنها انتظار یک پیروزی سریع را داشتند، اما نتیجه جنگ جهانی اولی جنگی چهار ساله، میلیونها کشته و ویرانی بیسابقه بود. انقلاب صنعتی جنگ را سریعتر، گستردهتر و مرگبارتر کرده بود؛ اما برخلاف انتظار بسیاری از فرماندهان، همیشه پیروزی را آسانتر نمیکرد.
#تاریخ_جهان