من توی این دو هفته فرصت شد که یه مقداری شبکه های ماهواره ای مخالف ج.ا. رو رصد کنم.
فارغ از این که ج.ا. حق هست یا باطل تمامی این شبکه ها، اخبار و تحلیل هاشون به صورت کاملاً جانب دارانه هست و هیچ کدوم بی طرف نیستند. حالا ممکنه برای کسی بی طرفی یه رسانه مهم نباشه... اوکی!دمش هم گرم!
اما اگر واقعا دنبال اخبار و تحلیلهای بی طرفانه هستید مطلقا سراغ این کانالهای مخالف ج.ا. نروید.
۱۴ آگوست ۱۹۴۱ – طلایه داران لشکر هشتم پانزر آلمان به حومه شهر کراسنویارسک رسیدند، اما نمیدانستند که مدافعین روس برایشان دامی پهن کرده اند.
تنها سد راه پیشروی آنها، یک گروهان تانک ارتش سرخ مسکو با ۷ دستگاه تانک کا.وی1 به فرماندهی ستوان کولوبانوف بود. او یک روز قبل منطقه را موشکافی کرده و سنگرهایی در کنار مرداب کنده بود تا تانکها را در آنها استتار کند.
نقشه کولوبانوف هوشمندانه بود:
![]()
سال ۱۹۱۶ است و فرناند لژه ، نقاش فرانسوی، در میان گل و خون سنگرهای جنگ جهانی اول، طرحی را میکشد که بعدها به یکی از مهمترین آثار هنر مدرن تبدیل میشود.
او در این تابلو، یک سرباز معمولی را به تصویر میکشد؛ اما نه با خطوط نرم و طبیعی، بلکه با بدنی کاملاً استوانه ای و مکانیکی. دستها، بازوها، گردن و حتی صورت این سرباز، مانند لوله ها و قطعات یک ماشین طراحی شده اند. لژه به ما میگوید که جنگ، انسان را به یک ماشین کشتار تبدیل کرده است.
در میان این همه فلز و خشکی، تنها یک عنصر نرم و آرامشبخش در تابلو دیده میشود: پیپی که سرباز در دست گرفته و به آرامی از آن دود بیرون میآید.
این پیپ، نقطه تضاد تابلو است. جایی که انسانیتِ باقیمانده، در میان وحشت ماشین جنگی، نفس میکشد. دود پیپ، مانند یک رویا یا خاطره، در برابر بدن سخت و بیروح سرباز قد علم کرده است.
لژه که خودِ او سالها در خط مقدم جنگیده بود، با این اثر نشان داد که برای زنده ماندن در برابر خشونت بیرحمانه ماشینها، تنها راه این بوده که خودت هم به یک ماشین تبدیل شوی. اما آن پیپ کوچک، یادآور این است که هیچ جنگی نمیتواند روح انسان را به طور کامل نابود کند.
این نقاشی، تصویری از هزاران سرباز گمنامی است که جنگ آنها را به قطعاتی بیصدا و بیروح در چرخه مرگ تبدیل کرد، اما هنوز لحظاتی برای اندوه و فراموشی داشتند.
امپی ۱۸ را میتوان مادر تمام سلاحهای خودکار سبک دانست. این سلاح که در سال ۱۹۱۸ وارد میدان نبرد شد، اولین مسلسل دستی عملیاتی جهان بود و فلسفه جنگیدن را برای همیشه تغییر داد.
برخلاف تفنگهای بلند و سنگین آن دوران، این سلاح برای فضاهای بسته و تنگ سنگرها طراحی شده بود. سربازان آلمانی با این سلاح میتوانستند در دقایق کوتاه، حجم عظیمی از آتش را روی دشمن بریزند و در عملیاتهای غافلگیرکننده، برتری قاطعی پیدا کنند.
در پاییز سال ۱۹۰۷، اقتصاد آمریکا با بحرانی روبهرو شد که تا آستانه فروپاشی نظام بانکی این کشور پیش رفت. این رویداد که به «بحران بانکی ۱۹۰۷» مشهور است، با شکست یک تلاش برای دستکاری بازار سهام آغاز شد و به سرعت به هراس عمومی و هجوم سپردهگذاران برای برداشت پول از بانکها انجامید.
در آن زمان، آمریکا هنوز بانک مرکزی نداشت. با گسترش شایعات، مردم برای خارج کردن سپردههای خود به بانکها هجوم بردند و بسیاری از مؤسسات مالی با کمبود شدید نقدینگی مواجه شدند. سقوط چند بانک و شرکت سرمایهگذاری، بحران را تشدید کرد و بازار بورس نیز به شدت افت کرد.
در این شرایط، دولت ابزار مؤثری برای مهار بحران در اختیار نداشت. نقش اصلی را بانکدار مشهور آمریکایی، جان پیرپونت مورگان، بر عهده گرفت. او مدیران بانکهای بزرگ را گرد هم آورد، منابع مالی آنها را هماهنگ کرد، به مؤسسات در معرض ورشکستگی وام داد و با تزریق نقدینگی، از گسترش بحران جلوگیری کرد.
هرچند اقتصاد آمریکا از این بحران عبور کرد، اما این رویداد یک ضعف اساسی را آشکار ساخت: کشوری با چنین اقتصاد بزرگی نمیتوانست برای نجات نظام مالی خود به یک سرمایهدار خصوصی متکی باشد.
همین تجربه، زمینهساز اصلاحات گسترده در نظام پولی آمریکا شد و سرانجام در سال ۱۹۱۳ «نظام ذخیره فدرال» به عنوان بانک مرکزی این کشور تأسیس شد؛ نهادی که از آن پس مسئول حفظ ثبات مالی و مدیریت بحرانهای بانکی شد.
بحران بانکی ۱۹۰۷ نشان داد که گاهی یک هراس عمومی، حتی بدون کمبود واقعی داراییها، میتواند کل نظام مالی یک کشور را تا مرز فروپاشی پیش ببرد.
دکتر افشین احمدپور در این فایل صوتی 40 دقیقه ای توضیح می دهد که نه هیچ روایت و حدیث درست و حسابی درباره اربعین داریم و نه این که هیچ روایت و حدیث درست و حسابی داریم که حضرت رسول اکرم (ص) اساساً توصیه به زیارت مقبره ی کسی کرده باشد و نه هیچ روایت تاریخی در کتابهای تاریخ درست و حسابی درباره ی قضیه اربعین داریم و نه اساساً با توجه به فاصله ی بین کربلا و مدینه و دمشق در آن زمان امکان داشته که قضیه ی اربعین به آن صورتی که #بچه_شیعه روایت می کند اتفاق افتاده باشد. توصیه می کنم برای یکبار هم که شده گوش کنید.

همانطور که بارها گفته ام، بزرگترین رسانه ای که ج.ا. در اختیار دارد کتابهای درسی هستند. امروز نیم نگاهی به صفحه 80 کتاب هویت اجتماعی دوازدهم بیندازیم تا ببینیم چطور ج.ا. قصد دارد با واژگون کردن نظریات سیاسی ارسطو حرفهای خودش را به خورد بچه های مردم بدهد (حرفهای خودش را در صفحه 81 زده که اگر فرصت شد بعدتر به آن خواهیم پردخت.
کتاب درسی ما میگوید از نظر ارسطو، دموکراسی یعنی حکومت اکثریت بر اساس خواستهها و تمایلاتشان درصورتیکه ارسطو دموکراسی را حکومت فقرا میدانست، و نه صرفاً «حکومت مردم».
کتاب الیگارشی را حکومت اقلیت بر اساس خواستهها معنی کرده در صورتی که ارسطو الیگارشی را حکومت ثروتمندان تعریف میکرد. فرقش این است که ثروتمندان همیشه به فکر جیب خودشان هستند، نه «هوس»های عجیب و غریب!
کتاب از واژهی مونارشی استفاده کرده که یک کلمهی انگلیسی-یونانی است، نه فارسی در صورتی که به سادگی می توانست بنویسد پادشاهی . دانش آموز دبیرستانی می پرسد مونارشی دیگر چیست؛ و خبر ندارد که مؤلّفین فقط برای اینکه لفظ پادشاهی یک وقتی خدای نکرده کتابشان را نجس نکند از آوردن آن خود داری کرده اند.
خلاصه اینکه اگر ارسطو زنده بود و این کتاب را میدید، احتمالاً یک رسالهی جدید با عنوان چگونه ج.ا. کتابهای یونانیها را تحریف میکند مینوشت!
کتاب درسی ما پر هستند از این گونه اشتباهات و حماقتهای عامدانه و غیر عامدانه؛ پس آنها را تنها برای شب امتحان حفظ کنید.
در اوت ۱۹۱۴، تنها چند هفته پس از آغاز جنگ جهانی اول، ارتش روسیه با دو سپاه بزرگ وارد پروس شرقی شد. هدف این حمله، شکست سریع آلمان و کاهش فشار آلمان بر فرانسه در جبهه غربی بود. فرانسه در آن زمان متحد روسیه محسوب می شد و آرشیدوک نیکولای، فرمانده ارشد ارتش روسیه، فکر می کرد که با اجرای یک حملۀ گاز انبری می تواند فرانسه را از شکست نجات بدهد. اما این عملیات به یکی از بزرگترین شکستهای روسیه در جنگ تبدیل شد.
دو ارتش روسیه، به فرماندهی ژنرالهای پاول رننکامپف و الکساندر سامسونوف از دو مسیر جداگانه و با فاصلۀ نسبتاً زیادی از یکدیگر پیشروی میکردند از نظر تعداد مهاجمین روسی تقریباً دو برابر مدافعین آلمانی بودند. آنها آلمانی ها را وادار به عقب نشینی کردند و بسیاری از مردم پروس شرقی از ترس به سمت برلین فرار کردند. در این زمان فرماندهان آلمانی پاول فون هیندنبورگ و اریش لودندورف فرماندهی نیروهای مدافع آلمانی (ارتش هشتم) را برعهده گرفتند و سعی کردند تا نیروهای شکست خورده را دوباره سازماندهی کنند.
فاصلۀ زیاد میان دو ارتش روسیه و نبود هماهنگی، فرصتی طلایی برای فرماندهان آلمانی فراهم کرد. آنها از بالنهای بزرگ زیپلن برای کشف موقعیت نیروهای روس استفاده کردند. از سوی دیگر، بسیاری از پیامهای رادیویی روسها بدون رمز ارسال میشد و آلمانیها از برنامههای دشمن آگاه بودند.
هیندنبورگ با بهرهگیری از شبکه راهآهن و تمرکز سریع نیروها، ارتش سامسونوف را در نبرد تاننبرگ محاصره کرد. نتیجه برای روسها یک فاجعه نظامی بود؛ حدود ۹۰ هزار سرباز روس به اسارت درآمدند و در حدود 30 هزار نفر دیگر کشته یا زخمی شدند. سامسونوف نیز که خود را مسئول این شکست میدانست، دست به خودکشی زد.
چند روز بعد، هیندنبورگ نوک پیکان حمله خود را متوجه ارتش دوم روسیه کرد و در نبرد دریاچههای ماسوریان، نیروهای رننکامپف را نیز وادار به عقبنشینی کرد. با این پیروزی، خطر اشغال پروس شرقی از میان رفت و روسها از خاک آلمان بیرون رانده شدند.
نبردهای تاننبرگ و دریاچههای ماسوریان نشان دادند که در جنگ مدرن، اطلاعات، هماهنگی، سرعت جابهجایی نیروها و فرماندهی کارآمد، گاه بسیار مهمتر از برتری عددی هستند. این دو پیروزی، هیندنبورگ و لودندورف را به قهرمانان ملی آلمان تبدیل کرد و جایگاه آنان را در ادامه جنگ به شدت تقویت نمود.
وقتی از جنگهای صلیبی سخن میگوییم، معمولاً نبردهای مسیحیان با مسلمانان به ذهن میآید؛ اما یکی از مشهورترین جنگهای صلیبی، اصلاً علیه مسلمانان نبود.
جنگ صلیبی آلبیژوا (۱۲۰۹ تا ۱۲۲۹) به فرمان پاپ اینوسنت سوم علیه گروهی از مسیحیان به نام کاتار ها در جنوب فرانسه آغاز شد. کاتارها خود را مسیحی میدانستند، اما بسیاری از آموزههای کلیسای کاتولیک، از جمله اقتدار روحانیت و برخی آیینهای مذهبی را نمیپذیرفتند. کلیسا نیز آنان را بدعتگذار اعلام کرد.
پس از قتل یکی از نمایندگان پاپ، فرمان جنگ صادر شد و سپاهیان صلیبی به جنوب فرانسه یورش بردند. نخستین شهر بزرگ، بزیه، به شکلی هولناک قتلعام شد. روایت مشهوری از این واقعه نقل شده است که وقتی از فرماندهان پرسیدند چگونه کاتولیکها را از کاتارها تشخیص دهند، پاسخ داده شد: همه را بکشید؛ خداوند بندگان خود را خواهد شناخت. هرچند درباره اصالت این جمله میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما در وقوع کشتار گسترده تردیدی نیست.
این جنگ بیست سال ادامه یافت و سرانجام به نابودی تقریباً کامل آیین کاتاری، تقویت قدرت پادشاه فرانسه، کاهش استقلال جنوب این کشور و گسترش دادگاههای تفتیش عقاید انجامید. جنگ صلیبی آلبیژوا یادآور این واقعیت است که در قرون وسطی، عنوان «جنگ صلیبی» تنها به نبرد با مسلمانان محدود نبود؛ بلکه کلیسای کاتولیک از این ابزار برای سرکوب مسیحیان مخالف خود نیز استفاده میکرد.
پس از پایان جنگ جهانی اول، رئیسجمهور آمریکا، وودرو ویلسون، یکی از معماران اصلی قرارداد ورسای و بنیانگذار جامعه ملل بود. اما اتفاقی شگفتانگیز رخ داد؛ سنای آمریکا از تصویب این قرارداد خودداری کرد و ایالات متحده هرگز به جامعه ملل نپیوست.
مهمترین دلیل این مخالفت، ماده دهم اساسنامه جامعه ملل بود. بر اساس این ماده، اعضای جامعه ملل متعهد میشدند در صورت حمله به یکی از اعضا، از او حمایت کنند. بسیاری از سناتورها معتقد بودند چنین تعهدی ممکن است آمریکا را بدون تصمیم مستقل خود وارد جنگهای آینده کند و اختیار اعلام جنگ را از کنگره بگیرد.
عامل مهم دیگر، سنت دیرینه انزواگرایی در سیاست خارجی آمریکا بود. بسیاری از سیاستمداران و افکار عمومی بر این باور بودند که آمریکا نباید خود را درگیر اختلافات و جنگهای اروپا کند.
در کنار این اختلافهای اصولی، رقابت و دشمنی سیاسی میان وودرو ویلسون و رهبر جمهوریخواهان سنا، هنری کابوت لاج، نیز راه هرگونه مصالحه را بست. ویلسون حتی حاضر نشد اصلاحات پیشنهادی مخالفان را بپذیرد و پس از سکته مغزی نیز دیگر توانایی لازم برای پیشبرد معاهده را از دست داد.
در نهایت، سنای آمریکا در سالهای ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ چند بار به این معاهده رأی منفی داد. نتیجه آن بود که آمریکا نه قرارداد ورسای را تصویب کرد و نه به جامعه ملل پیوست. این کشور در سال ۱۹۲۱ با آلمان پیمان صلح جداگانهای امضا کرد.
بسیاری از تاریخپژوهان معتقدند غیبت آمریکا، که در آن زمان بزرگترین قدرت اقتصادی جهان بود، یکی از عوامل مهم ضعف جامعه ملل و ناتوانی آن در جلوگیری از بحرانهایی بود که سرانجام به آغاز جنگ جهانی دوم انجامید.
پی نوشت: توجه کنید که جامعه ملل با سازمان ملل فرق دارد