رضا کیانی
در دهه ۱۹۶۰، جمال عبدالناصر برای توسعه موشکهای دوربرد، گروهی از دانشمندان سابق نازی آلمان را به مصر آورد. موساد این پروژه را تهدیدی جدی برای اسرائیل می دانست و طرحی پیچیده برای خرابکاری فنی و نفوذ در زنجیره تأمین تجهیزات اجرا کرد:
قطعات کلیدی مثل ژیروسکوپها و سامانههای هدایت قبل از رسیدن به مصر دستکاری میشد. محمولههای حساس «به سرقت» میرفت یا با نمونههای معیوب جایگزین میشد. آزمایشهای میدانی در صحراهای مصر یکی پس از دیگری شکست میخورد. عوامل موساد با تطمیع کارکنان جزء، نقصهای ریز اما مرگبار در پروژه ایجاد میکردند.
هدف، نه تنها نابودی چند موشک، بلکه ایجاد بیاعتمادی و یأس میان ناصر و دانشمندان نازی بود.
جالب آنکه همین الگوی هوشمندانه را در عملیاتهای بعدی موساد هم میبینیم. تازهترین نمونه، ماجرای پیجرهای آلوده است که هفته قبل سالگرد آن را پشت سر گذاشتیم.
همانگونه که در مصر، موشکها در لحظه آزمایش از کار میافتادند، اینبار ابزار ارتباطیِ روزمره به سلاحی مخفی تبدیل شد. دو عملیات با فاصله شصت سال، اما با یک منطق: ضربه از درون به سیستم دشمن.
نویسنده: رضا کیانی
بهار ۱۹۸۷، پایگاه فضایی بایکونور در قزاقستان. بر فراز سکوی پرتاب، موشک غولپیکر انرگیا ایستاده است؛ قویترین موشکی که شوروی ساخته. در دل آن، محمولهای محرمانه پنهان شده: پولیوس، اولین گام برای ساخت ایستگاه فضایی جنگی شوروی.
مأموریت روشن است: پرتاب یک پلتفرم آزمایشی با قابلیت نصب لیزر ضدماهواره برای پاسخ دادن به برنامه «جنگ ستارگان» ریگان. ارتش سرخ میخواهد نشان دهد که در نبردهای فضایی نیز چیزی از آمریکا کم ندارد.
لحظه پرتاب فرا میرسد. صدای مهیب موتورهای انرژیای ۴۰۰۰ تنی سکوت استپهای قزاقستان را میشکند. موشک به آسمان اوج میگیرد و چند دقیقه بعد، پولیوس از آن جدا میشود. مهندسان در اتاق فرمان منتظر ورود به مدارند... اما ناگهان فاجعه ای رخ میدهد.
یک خطای نرمافزاری ساده باعث میشود موتورهای پولیوس به جای تثبیت مدار، برعکس عمل کنند. غول فلزی شوروی بهجای صعود، سقوط میکند. لحظاتی بعد، قطعات آن در اقیانوس آرام نابود میشوند.
ایستگاه جنگی شوروی هرگز عملیاتی نشد، اما همان یک پرتاب نافرجام نشان داد که در آخرین سالهای جنگ سرد، رقابت دو ابرقدرت حتی تا مرز نظامیسازی فضا نیز پیش رفته بود.
نویسنده: رضا کیانی
واحد دلتا فورس یا نیروی دلتا یکی از سریترین و حرفهایترین نیروهای ویژهی جهان است.این یگان در سال ۱۹۷۷ به دستور پنتاگون و تحت رهبری افسر افسانهای چارلز بکویث تأسیس شد. بکویث به عنوان یک چترباز کلاه سبز طی یک برنامه ی تبادل افسران بین نیروهای ویژه ی آمریکا و بریتانیا به بریتانیا اعزام شد و مدتی نسبتا طولانی را با نیروهای ویژه هوابرد گذرانده بود. روشهای استخدام، آموزش، تاکتیکها و روشهای درگیری نیروی ویژه هوابرد برای بکویث بسیار الهام بخش بود.
پس از پایان دوره آموزشی، بکویث برای انجام عملیات ضدتروریستی به همراه نیروی ویژه هوابرد به مالایا اعزام شد و در عمل مشاهده کرد که یک نیروی ویژه برای عملیات در پشت خطوط دشمن باید چه بکند. پس از بازگشت بکویث به آمریکا، او را به ویتنام اعزام کردند و او سعی کرد تا در آنجا بر اساس الگوی بریتانیایی ها؛ واحدهای کلاه سبز زیر دستش را هدایت کند. با پایان جنگ ویتنام، بکویث اولویت خود را تشکیل یک نیروی ویژه مشابه با سرویس ویژه هوابرد در نیروی زمینی آمریکا قرار داد؛ و در انتها موفق شد تا دلتافورس را بر اساس همان تجربه بسازد.
مأموریتهای اصلی دلتا فورس
اعضای دلتا فورس از میان زبدهترین افراد یگانهای نیروی مخصوص (کلاه سبزها، رنجرها و تفنگداران دریایی) و حتی خلبانان انتخاب میشوند. مراحل گزینش سخت، محرمانه و شامل آزمایشهای روانی، استقامت و تصمیمگیری سریع است.
مهمترین عملیاتهای دلتا فورس
1. عملیات پنجه عقاب (1980)
تلاش برای نجات گروگانهای آمریکایی در سفارت ایالات
متحده در تهران؛ مأموریتی که بهدلیل طوفان شن و نقص فنی هلیکوپترها در طبس شکست
خورد اما سنگبنای دکترین جدید ضدتروریسم آمریکا شد.
2. عملیات در پاناما (1989)
بازداشت «مانوئل نوریگا»، دیکتاتور پاناما.
3. عملیات در موگادیشو، سومالی (1993)
شرکت در دستگیری محمد عیدید؛ نبردی خونین که بعدها در
فیلم سقوط شاهین سیاه جاودانه شد.
4. عملیاتهای پس از 11 سپتامبر (2001–2020)
شکار رهبران القاعده و داعش، از جمله شرکت در عملیات هدف
قرار دادن ابوبکر البغدادی در سوریه.
ماهیت پنهان و همکاری جهانی
دلتا فورس زیرمجموعه مستقیم فرماندهی مشترک عملیات ویژه است و اغلب با واحدهایی چون سیلهای نیروی دریایی یا همکاری میکند. تمام عملیاتهای آن محرمانه و خارج از دید رسانههاست — جایی که شکست، رسانه ای نمی شود و موفقیت بیصداست.
شعار نانوشته دلتا:
“حرفهایهای خاموش”
رضا کیانی
آسمان نیومکزیکو صاف و پر از آفتاب بود. سال ۱۹۴۴ بود و پروژهی منهتن برای ساخت سلاح هسته ای، در دل بیابانهای لوسآلاموس، با سرعتی دیوانهوار پیش میرفت. در میان صدها دانشمند برجسته، مردی آلمانیالاصل و آرام بهنام کلاوس فوخس پشت میز کارش نشسته بود. ظاهرش آرام بود، موهای کوتاه منظم، تهلهجهی آلمانی، و اخلاقی بیحاشیه.
اما هر شب، وقتی همکارانش در خواب بودند، فوخس پشت درهای بسته، گزارشهایی دقیق از پیشرفت بمب اتمی را روی کاغذهای نازک مینوشت. او همه چیز را میدانست: طرحهای بمب، مواد شکافتپذیر، روشهای انفجار همزمان. سپس گزارشها را در پوشهای گذاشته و در فرصت مناسب، به رابطش در سفارت شوروی در نیویورک تحویل میداد.
فوخس کمکم مورد سوءظن قرار گرفت، اما دیگر کار از کار گذشته بود. پس از جنگ، سرویس امنیت داخی بریتانیا او را زیر نظر گرفت. در بازجویی نهایی، تنها چیزی که لازم بود یک نگاه مستقیم در چشمانش بود. او سرانجام تحت فشار بازجویی ها در هم شکست و اعتراف کرد.
اعتراف او زلزلهای در جهان غرب بود. اطلاعاتی که فوخس لو داده بود، برنامه هستهای شوروی را دستکم پنج سال جلو انداخته بود.
نویسنده: رضا کیانی
چهارصد سال پیش، در روزگاری که مردم هنوز پرواز را افسانه میدانستند، مردی هلندی به نام کرنلیوس دِربل تصمیم گرفت بر خلاف جریان تاریخ، به زیر آب برود!
او در آغاز قرن هفدهم، در انگلستان، دستگاهی ساخت که میتوانست در زیر آب حرکت کند؛ چیزی که امروز آن را «زیردریایی» مینامیم. بدنه دستگاه از چوب و چرم ضدآب ساخته شده بود. درونش چند مرد با پاروهای بسته و محفظه هوا نشسته بودند و با نیروی دست، قایق را در زیر آب پیش میبردند.
اما نبوغ دِربل فقط در ساخت این قایق نبود. او راهی یافته بود تا هوای تازه تولید کند و سرنشینان بتوانند چند ساعت زیر آب نفس بکشند. گفتهاند با واکنشهای شیمیایی، نوعی اکسیژن آزاد میکرد؛ دانشی فراتر از زمان خود.
در یکی از آزمایشها، دِربل زیردریایی خود را در رودخانه تیمز لندن به آب انداخت و در برابر چشمان پادشاه جیمز یکم فرو رفت. پس از چند ساعت، قایق از آب بیرون آمد و همه سرنشینان زنده بودند!
این نخستین سفر زیرآبی انسان در تاریخ بود. از همانجا، رؤیای حرکت در ژرفای دریا آغاز شد؛ رؤیایی که بعدها به کشتیهای زیرآبی غولپیکر انجامید.
کرنلیوس دِربل نشان داد که شهامت و اندیشه، میتواند حتی آب را از راه کنار بزند.
نویسنده: رضا کیانی
شاید برای نسل جدید دیدن رفتارهای فاشیستی خلاصه بشود در عکس العملهایی که در سال 1401 و پس از حادثه فوت ناجوانمردانه مهسا امینی دیدند؛ جایی که نیروهای وفادار به حاکمیت با لباس شخصی تا جایی که در توان داشتند به ضرب و شتم مخالفین می پرداختند. اما برای مسن تر ها این گونه رفتارهای فاشیستی محدود به دوره ی انقلاب و امثال حسین الله کرم و انصار حزب الله نبود. امثال حزب ترقی در دوران سلطنت رضا شاه به صورت آشکار و نهان از الگوهای فاشیستی بهره می گرفتند. شاید این سوال به ذهن بیاید که چرا کشوری با قرنها تمدن که افتخارش مدارا و رواداری کسانی چون کورش هخامنشی بوده است به امروزی رسیده که صدای فاشیسم از هر طرف به گوش می رسد؟ خوب! من جواب این سوال را نمی دانم. اما می دانم که افکار فاشیستی حتی در جوامع لیبرالی مانند انگلستان هم کم طرفدار نیستند. امروزه که احزاب راست افراطی در بسیاری از نقاط اروپا کرسی های پارلمانی یا دولتها را در دست گرفته اند بد نیست نگاهی بیاندازیم به احزاب کمتر شناخته شده ی فاشیستی: مثلا حزب فاشیست بریتانیا.
در آغاز دههی ۱۹۳۰ میلادی، اروپا در تب و تاب بحران اقتصادی و سیاسی میسوخت. در ایتالیا، موسولینی قدرت را در دست داشت و در آلمان، حزب نازی در حال صعود بود. در همین زمان، در بریتانیا نیز سیاستمداری به نام اسوالد موزلی تصمیم گرفت رؤیای مشابهی را در کشور خود دنبال کند. موزلی پیشتر نمایندهی پارلمان بود و مدتی در حزب کارگر فعالیت داشت. اما جاهطلبی سیاسی و تمایلش به «نظم آهنین» باعث شد از سیاستهای سنتی حزب کارگر دل بکند و در سال ۱۹۳۲ حزب جدیدی با نام اتحاد فاشیستهای بریتانیا را تأسیس کند.
پیراهنسیاهها در خیابانهای لندن
اعضای حزب یونیفرمهای سیاه بر تن میکردند و به همین دلیل «پیراهن مشکی» نام گرفتند. آنان در تجمعات خیابانی شعارهایی با محتوای ملیگرایانه، ضدکمونیستی و ضدیهودی سر میدادند. در ظاهر، موزلی وعدهی نظم، شکوه ملی و اقتصاد نیرومند را میداد؛ اما در عمل، ایدئولوژی حزب او ترکیبی از فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی بود. تا سال ۱۹۳۴ شمار هواداران حزب به حدود ۴۰ هزار نفر رسید. روزنامهها از حضور پرهیاهوی آنان در تجمعهای عمومی نوشتند. بسیاری از اشرافزادگان و حتی برخی چهرههای دانشگاهی به آنان گرایش پیدا کردند، اما مردم عادی و کارگران بریتانیایی عمدتاً از این جریان رویگردان بودند.
نبرد کابل استریت – شکست در قلب لندن
در اکتبر ۱۹۳۶، موزلی تصمیم گرفت راهپیمایی بزرگی را در شرق لندن، جایی که بسیاری از یهودیان و کارگران زندگی میکردند، برگزار کند. هزاران نفر از مخالفان فاشیسم از سراسر شهر به خیابانها ریختند. پلیس تلاش کرد مسیر را باز نگه دارد، اما مردم با موانع و درگیریهای شدید مانع عبور پیراهن مشکی ها شدند. این واقعه که بعدها به نبرد کابل استریت معروف شد، نقطهی عطفی بود: از آن پس، چهرهی خشن و نفرتپراکن حزب بیش از پیش آشکار شد و حمایت عمومی از آنان فرو ریخت.
سقوط و ممنوعیت
با آغاز جنگ جهانی دوم، دولت بریتانیا دیگر تردیدی نداشت که حزب فاشیستها میتواند تهدیدی جدی باشد. در سال ۱۹۴۰ فعالیت حزب ممنوع شد و شخص موزلی به همراه همسرش بازداشت و تا پایان جنگ در حبس خانگی نگهداری شد. پس از پایان جنگ، دیگر مجالی برای بازگشت فاشیسم در بریتانیا باقی نماند. حافظهی تلخ جنگ و جنایات نازیها، هرگونه همدلی با چنین ایدئولوژیهایی را از میان برد.
میراث تلخ یک رؤیا
حزب فاشیست بریتانیا هرگز به قدرت نرسید، اما نشان داد که حتی در کشورهای دموکراتیک نیز اندیشههای افراطی میتوانند ریشه بدوانند، اگر جامعه در برابرشان بیتفاوت بماند. فاشیسم انگلیسی شاید کوتاهعمر بود، اما درسهای آن تا امروز زنده است؛ اینکه افراطگرایی، هر جا که باشد، دشمن آزادی است.
نویسنده: رضا کیانی
در سال ۱۳۷۸ میلادی، در میانهی قرن چهاردهم، مدیترانه صحنهی یکی از نخستین نبردهای مدرن تاریخ بود — جنگ کیوجیا میان دو جمهوری بزرگ ونیز و جنوا. هر دو دولت برای سلطه بر تجارت دریایی شرق و غرب با هم میجنگیدند، اما این بار سرنوشت نبرد را نه شجاعت دریانوردان، بلکه اختراع تازهای به نام توپ رقم زد.
جنواییها ابتدا بندر کیوجیا را تصرف کردند و ونیز در خطر سقوط کامل بود. اما دریادار نامدار ونیزی، وِتور پیزایی تصمیم گرفت تاکتیکی را بهکار گیرد که پیش از آن در دریا سابقه نداشت: او در کشتیها و استحکامات ساحلی، توپهای باروتی نصب کرد — لولههایی از آهن که گلولههای سنگی را با نیروی انفجار باروت پرتاب میکردند.
این پیروزی نهتنها برتری دریایی ونیز را تا قرنها تضمین کرد، بلکه آغازگر عصر توپخانه در اروپا بود . از آن پس، دیوارهای سنگی، ناوهای چوبی و قلعههای مرتفع دیگر به اندازهی گذشته امن نبودند. جنگ کیوجیا نقطهای بود که دود باروت، تاریخ جنگ را برای همیشه تغییر داد.
#تاریخ #جنگ_کیوجیا #ونیز #جنوا #توپخانه #باروت #قرون_وسطی #رضا_کیانی #محاصره
رضا کیانی
سرویس ویژه هوابرد (SAS) یکی از نخستین و مؤثرترین یگانهای ضدتروریسم در جهان است. اگرچه این واحد نظامی در آغاز برای انجام مأموریتهای نفوذی در جنگ جهانی دوم ایجاد شد، اما پس از دهه ۱۹۷۰ میلادی، مأموریت اصلی آن به مبارزه با تروریسم شهری و آزادسازی گروگانها تغییر یافت ؛ و استانداردی تازه برای عملیات ویژه در جهان بنا کرد.
مأموریت و ساختار
واحد ضدتروریسم SAS که با نام “Counter
Revolutionary Warfare Wing” شناخته میشود، تخصص بالایی در نبرد شهری،
تیراندازی دقیق، نفوذ خاموش، و نجات گروگانها دارد. اعضای این نیرو از بین سربازان نخبه ارتش بریتانیا
انتخاب و در شرایط فوقسخت روانی و فیزیکی آموزش میبینند.
مهمترین عملیاتهای ضدتروریستی SAS
1. عملیات آزادسازی گروگانها در سفارت ایران (لندن 1980)
شش تروریست عرب در سفارت ایران در لندن اقدام به گروگان
گیری کردند. در کمتر از ۱۷ دقیقه، تیم SAS وارد ساختمان شد، پنج تروریست را از بین برد و
گروگانها را نجات داد. این عملیات بهصورت زنده از تلویزیون جهانی پخش
شد و بهعنوان نخستین نمایش موفق ضدتروریسم مدرن شناخته میشود.
2. عملیات در ایرلند شمالی (دهه 1980–1990)
SAS در چارچوب برنامه ضدشورشی بریتانیا با اعضای ارتش جمهوریخواه
ایرلند (IRA)
درگیر شد و دهها عملیات
پیشگیرانه و بازداشت هدفمند انجام داد.
3. عملیات در خاورمیانه و آفریقا
نیروهای SAS در همکاری با اینتلیجنت سرویس و واحد
دلتا فورس آمریکا، در دهه ۲۰۰۰ در بازداشت رهبران گروههای تروریستی مانند القاعده و
داعش مشارکت مستقیم داشتند.
4. عملیاتهای مخفی در عراق و سوریه (۲۰۱۴–۲۰۲۱)
شامل عملیاتهای شبانه علیه فرماندهان داعش، نفوذ در
مناطق تحت کنترل شورشیان و هدایت حملات هوایی ائتلاف.
تأثیر جهانی SAS
الگوی آموزشی و تاکتیکی به کار رفته در سرویس ویژه
هوابرد الهامبخش شکلگیری بسیاری
از واحدهای ضدتروریسم مدرن بوده است: دلتا فورس (آمریکا)، GSG9 (آلمان)،
و یمام (اسرائیل) همگی بر اساس ساختار و روشهای SAS طراحی
شدند.
شعار این نیرو همچنان بیانگر فلسفه عملیات ویژه است:
– کسی که جرأت داشته باشد، پیروز میشود.
رضا کیانی
دولت پاکستان پیشنویسی از اصلاحیه سیوهفتم
قانون اساسی را منتشر کرده که بهموجب آن، کنترل نیروهای هستهای و فرماندهی عالی
ارتش رسماً به نهاد نظامی کشور واگذار میشود.
این تغییر، بازنویسی ماده ۲۴۳ قانون اساسی را در پی دارد و در چارچوب آن، پستی
تازه به نام «فرمانده ستاد استراتژیک ملی» ایجاد میشود؛ مقامی که بنا
بر متن پیشنویس، حتماً باید از میان فرماندهان ارتش انتخاب شود.
به بیان ساده، اگر تاکنون کنترل زرادخانه هستهای پاکستان بهطور غیررسمی در دستان ارتش بود، با تصویب این اصلاحیه، این وضعیت شکل قانونی و دائمی به خود میگیرد. اما چنین تصمیمی تنها یک تغییر حقوقی نیست، بلکه پیامدهای سیاسی و امنیتی گستردهای در داخل پاکستان، در شبهقاره هند و حتی در منطقه خلیج فارس خواهد داشت.
۱. در داخل پاکستان: ارتش از سایه به متن میآید
ارتش پاکستان از زمان استقلال، بازیگر اصلی صحنه سیاست این کشور بوده است. اما با این اصلاحیه، نقش ارتش از بازیگر پشتپرده به قدرت قانونی و رسمی تبدیل میشود.
۲. در شبهقاره هند: افزایش تنشهای بازدارندگی
روابط پاکستان و هند، دو قدرت هستهای منطقه، همواره شکننده بوده است. واگذاری رسمی کنترل سلاحهای هستهای به ارتش، میتواند این شکنندگی را تشدید کند.
۳. در منطقه خلیج فارس: تغییر در محاسبات امنیتی
پاکستان از دیرباز روابط نزدیکی با کشورهای خلیج فارس داشته است؛ از اعزام نیروهای آموزشی و نظامی گرفته تا همکاریهای اقتصادی. ارتقای جایگاه ارتش در تصمیمگیریهای هستهای میتواند نگاه این کشورها را نیز تغییر دهد.
نتیجهگیری
در نگاه نخست، اصلاحیه جدید شاید تنها تغییر یک
بند از قانون اساسی پاکستان باشد؛ اما در واقع، نقطه عطفی در مسیر نظامیتر شدن
سیاست در این کشور است.
با قانونی شدن کنترل هستهای توسط ارتش، پاکستان وارد
مرحله تازهای از تمرکز قدرت نظامی میشود—مرحلهای که
هم میتواند ثبات داخلی را به چالش بکشد و هم توازن امنیتی در شبهقاره و خلیج فارس
را دگرگون کند.
در جهانی که تصمیمهای یک کشور میتواند امنیت چندین کشور را تحت تأثیر قرار دهد، هر تغییری در ساختار هستهای پاکستان، پژواکی فراتر از مرزهای این کشور خواهد داشت.
نویسنده: رضا کیانی
در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم، در دل کوههای تیرول اتریش، حادثهای رخ داد که در تاریخ جنگها بینظیر است: در روز ۵ اردیبهشت ۱۳۲۴ (۵ مه ۱۹۴۵)، گروهی از سربازان آلمانیِ ارتش ورماخت، در کنار نیروهای طلایهدار آمریکایی، برای نجات گروهی از اسیران بلندپایه فرانسوی با یگانهای وفادار اساس جنگیدند!
این نبرد در قلعهای به نام ایتِر (Itter) روی داد؛ جایی که نازیها سیاستمداران و ژنرالهای پیشین فرانسه را زندانی کرده بودند. وقتی نیروهای اساس تصمیم گرفتند زندانیان را در آخرین روزهای جنگ اعدام کنند، یکی از نگهبانان فراری با آمریکاییها تماس گرفت. آنان همراه با افسر آلمانیِ فرمانده سربازان ورماخت، ژوزف گانگل، بهسوی قلعه رفتند.
در روز نبرد، ترکیب مدافعان قلعه چیزی شبیه افسانه بود: چند سرباز آمریکایی، ده سرباز آلمانی، و زندانیان فرانسوی که خود اسلحه بهدست گرفته بودند! آنها تا رسیدن نیروهای کمکی آمریکایی در برابر صدها نفر از نیروهای اساس ایستادند.
در پایان، زندانیان آزاد شدند، اساس شکست خورد و ژوزف گانگل — افسر آلمانی که علیه نازیها جنگید — در راه دفاع از آزادی جان باخت. این رویداد بهعنوان تنها نبرد تاریخ که در آن سربازان آلمانی و آمریکایی در یک جبهه جنگیدند، در حافظه جهان ماندگار شد.